معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٢

بحر طويل
فراهي‌کاشاني مرحوم عزيزالله


در رثاي حضرت علي‌اصغر(ع)
>بازم افتاده به جان، آتشي از کج‌روي چرخ ستم‌کار، که چون خسرو اقليم وفا، کنز کرم، کان سخا، معني والشمس و ضحي، زينت آغوش رسول دو سرا، وَرددل فاطمه و شير‌خدا، نيّر تابان امامت، سومين شمع هدايت، دُر درياي سعادت، گُلِ گلزار رسالت، به صف کرببلا، خيمه‌ي اجلال زد و بهر شهادت به ميان زد کمر و چشم بپوشيد ز ياران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا يک‌سره را کشته و آغشته به خون بنگرد، اما چو در آن دشت بلا شاه شهيدان عَلَم افراشت، دل از هستي خود يک‌سره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کين بر رخ او آب ببستند، دل آل‌علي را بشکستند، ز ‌جان پيروي نسل زنا را بنمودند، دَرِ کينه به فرزند پيمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرويدند، به مظلومي آن شاه نديدند و به رويش ز جفا تيغ کشيدند و نکردند ز حق شرم و نه بر آل علي رحم ببستند کمر تنگ، پي کُشتن فرزند پيمبر، همه با نيزه و خَنجر، که نمايند جدا تشنه‌لب از پيکر او سر، ز ستم‌کاري آن قوم دغا، گشت ز شمشير جفا، کُشته در اول، همه ياران عزيز دل زهرا و سپس نوبت پيکار رسيدي به جوانان بني‌هاشم و هر يک بچشيدند ز صهباي شهادت، چو بديدند غريبي حسين و ستم قوم دغا را.
***
شد چو آن سرور دين، بي‌کس و بي‌يار و معين، کرد به هر سو نظر و ديد ندارد نه دگر ياور و ياري، نه دگر خويش و تباري، همه افتاده روي خاک ابا پيکر صد چاک، ز يک سو تن صد چاکِ علي اکبر(ع) خورشيد لقا گشته به خون غوطه‌ور و يک طرف افتاده به خون سرو قد قاسم و عباس علم‌دار، ز يک سوي سپاهي همه بي‌دين و ستم‌گر، همه بداختر و کافر، همه بيگانه ز داور، همه با نيزه و خنجر، شده آماده پي کشتنش آن‌گاه بيامد به در خيمه و فرمود که اي زينب غمديده‌ي محنت‌زده، رو در حرم، آور عليِ‌اصغر شش‌ماهه‌ي بي‌شير مرا تا که ورا بار دگر سير ببينم، زينب زار به فرمان برادر، به سراپرده‌ شدي وارد و شد بر سر گهواره‌ي آن کودک دل‌خسته، بديدش ز ‌عطش در تب و در تاب، رخش گشته چو مهتاب، ز گهواره بياورد و بدادش به شهنشاه شهيدان و بگفتا که ايا جان برادر، بنگر بر علي‌اصغر، که ز سوز عطش افتاده به جان و تنش آذر، شه لب‌تشنه بياورد، علي‌اصغر خود را سوي ميدان و گرفتش به سر دست و بگفتا که ايا قوم جفاکار، حسينم من و باشد پدرم حيدر کرّار، چه کردم که نموديد مرا خوار، گناهم چه و جرمم چه بُوَد اي سپه دون که بريزيد مرا خون، ز چه بستيد به رويم ز جفا آب فراتي که بنوشند از او ديو و دد و وحش و طيور و حَيَوانات، آخر اي قوم جفاکيش بد‌انديش، مرا نيست گناهي، نه علم‌دار سپاهي، همه ياران مرا تشنه‌لب از تيغ جفا سر ببريديد و مرا نيست به‌جا هيچ‌کس از خويش و تبار و ز جوانان و ز ياران، به‌جز اين کودک بي‌شير، که گرديده ز جان سير و زند مرغ دلش پَر ز شرار عطش آخر به چه مذهب بود اين ظلم روا کز تَف لب‌تشنگي، اين کودک من، جان بسپارد به لب آب، خدا را.
***
اگر اي قوم مرا مذنب و مجرم بشماريد و گنه‌کار بدانيد، ندارد به يقين کودک شش‌ماهه گناهي و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد ز عطش مادر او شير به پستان، که بر اين کودک نالان، دهد اي قوم، صوابي ز وفا جرعه‌ي آبي، به لب و حنجر خشکش برسانيد، شرار عطش قلب فکارش بنشانيد، وَر اکراه شما راست، که بر من بدهيد آب، بگيريد ز من طفل مرا، جرعه‌ي آبش بدهيد و به مَنَش رد بنماييد، دريغا که نشد ز آن سپه شوم ترحم به علي‌اصغر مظلوم، کسي داد نه آبش، نه بدادند جوابش، به‌جز از حرمله کز کين، به کمين‌گاه شد و تير سه‌پهلو بنهادي به کمان و به‌سوي خنجر آن کودک مظلوم رها کرد، ندانم که خود آن تيرِ جفا کرد، بر آن کودک بي‌شير چه‌ها؟ ليک بدانم که از آن تير شد از آب و ز جان سير و پس آن‌گاه نظر کرد به سوي پدر و کرد تبسّم که ايا جان پدر، خوب مرا آب بدادي که دگر در دو جهان آب نخواهم، شه دين خونِ گلويش بگرفت و به سما ريخت وز آن خون به زمين باز نگرديد يکي قطره و نبوَد عجب اين امر «فراهي» که سزاوار نباشد به زمين ريختن خون خدا، بگذر از اين ماتم عظما که دگر تاب شنيدن نبود شاه و گدا را.