معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٩
در محضر تاريخ
هاشمی سید ناصر
معاويه
معاويهشناسي
>کوچکتر که بوديم مدام دهانمان ميجنبيد. مادربزرگمان که با کسي رودربايستي نداشت. تا ما را با اين وضع ميديد، ميگفت: «هميشه بايد عين شتر نشخوار کنيد؟» و ما ميخنديديم. مادرمان کفري ميشد و ميگفت: «يا شتر نديدهايد يا نشخوار نميدانيد چيست؟» بزرگتر که شديم، هم شتر ديديم و هم نشخوارش را. تازه آن موقع بود که بِهِمان برخورد. معاويه هم چيزي بود در حد شتر؛ هم هيکلاً هم نشخواراً. روزانه هفت وعده غذا ميخورد. حالا چرا نميترکيد؟ شما جواب بدهيد. نميشود که همه چيز را ما به شما ياد بدهيم. خلاصه، نمانده بود از معاصياي که نکرده باشد. تا پيامبر زنده بود با او سر جنگ داشت. بعد از پيامبر(ص) هم با حضرت علي(ع)، امام حسن(ع) و امام حسين(ع)،(واقعاً سعادت را ميبينيد؟).
او وقتي به زور شمشير اسلام آورد، شد کاتب پيامبر؛ اما چه کاتبي؟ آنقدر تنبلي و بيعرضه بازي درآورد که خون به جگر پيامبرمان(ص) کرد. به جاي انجام کار، مدام مشغول خوردن بود. هر وقت ميرفتند سراغش براي کاري، ميديدند سفره باز است و دارد ميلنباند. خلاصه، کلاً آدم دق دهندهاي بود و کارهاي عجيب و غريب هم زياد ميکرد. مثلاً يکبار نماز جمعه را چهارشنبه خواند. (عقل را ميبينيد؟) به هر حال او پسر ابوسفيان بود؛ و اگر غير از اين بود، جاي تعجب داشت. ياد آن شعر معروف بهخير: پسر کو ندارد نشان از پدر... .
تاريخنگاري در يک صفحه
به قلم مورخ اموي:
يکي از روزهاي مهم سال: شهيد معاويه، در چنين روزي پا به عرصهي وجود گذاشت.
١٠ سال بعد از آن روز: مورخان نوشتهاند که شهيد معاويه، در چنين روزي ده ساله شد و مدام در تعليم و تحصيل ميکوشيد.
٢٠ سال بعد از آن روز: در تاريخ آمده است شهيد معاويه، در چنين روزي بيست ساله شده و سرآمد همهي عرب در تمام علوم بود.
٣٠ سال بعد از آن روز: طبق معمول شهيد معاويه، سي ساله شد و همچنان در حال پيشرفت بود؛ نه تنها در علوم، بلکه در فنون؛ و نه تنها در عرب، بلکه در عجم هم.
٥٠ سال بعد از آن روز: تمام مورخان اذعان کردهاند که شهيد معاويه، پنجاه ساله شده و همه را به صلح و دوستي و اسلام دعوت ميکرد، مردم هم او را دوست داشتند و وي را به عنوان خليفه انتخاب کردند. وي بسيار مهربان، دلسوز، مدافع اسلام و مسلمين بود و از فرط لاغري شکمش به پشتش چسبيده بود. چه روزها و ماههايي که پشت سر هم روزه نگرفت، چه جنگهايي که همراه پيامبر نبود و چه سخناني که در دفاع از اسلام نزد. بارها با کمک شهيد عمروعاص به کمک اسلام و علي(ع) شتافت و اولين کسي بود که لقب مالک اشتر گرفت که بعدها مالک، اين لقب را از او دزديد.
مورخ: «قربان نگاهي بيندازيد، ببينيد چگونه است؟ براي پدرتان سنگ تمام گذاشتهام.»
يزيد: «خوب نيست. بيش از حد دروغ نوشتهاي. خود من هم نميتوانم آنها را باور کنم. کمي تعريفهايش را کم کن. هيچ آدم عاقلي اين چرت و پرتها را باور نميکند.»
مورخ: «قربانتان گردم؛ بنده هم اينها را براي آدمهاي عاقل ننوشتهام، براي خوشآمد شما نوشتهام. آنهايي هم که شما را به عنوان خليفه انتخاب کردهاند، حتماً اين چرنديات را باور ميکنند؛ ولي چشم، حال که شما ميخواهيد کمي ملايمترش ميکنم.
خوانندگان عزيز! شهيد معاويه به اين خوبيها هم نبود، همه که معصوم نميشوند، اشکالات کوچکي هم داشت که در جمع خدا لعنتش کند. حالا چطور شد قربان؟»
يزيد: «اين بيشعور را اخراج کنيد و مورخ ديگري بياوريد.»
اندر احوالات معاويه
آن خوانندهي نماز، نشسته، آنکه الهي گردنش شکسته، آن حيلهگر و مکار، آن هميشه به اسلام بدهکار، آن هيکلش چون نهنگ و به دستش هميشه لولهنگ(که خدايش لعنت کناد)؛ روايت است که چنان مکر و حيله به کار بستي که ابليس فرسنگها از او رستي و حسرت خوردي که هيهات! چرا او جاي من نيست و من جاي او؟ او بسي سزاوارتر است به جايگاه شيطاني تا من.
گويند چون به جنگ رفتي؛ دو روز مانده بود به آدينه، پس صلاة آدينه را دو روز زودتر خواندي و آن روز چهارشنبه بود و هيچ کس از کسان و افراد او سر بلند نکردندي که هي فلان چرا صلاة آدينه را چهارشنبه خواندي؟(عذابُهُ طويلٌ و کثيرٌ)
از احوال او گويند، هر يوم هفت وعده غذا بر شکم زدي و سير نشدي و همه کس از کار او در شگفت شدند، که اين همه غذا در کجاي او جا ميگيرد؟ هيچ کس از اين راز سر به در نياورد و اين راز بماند و با خود معاويه در گور شد.(خدايش نيامرزاد!)
يادش بهخير جوانيها!
معاويه: «هي... يادش بهخير پسرم! من در جوانيهايم بسيار قوي و زورمند بودم. هيکلم تمام عضله بود. همهي دخترهاي آن زمان، آرزو داشتند با من ازدواج کنند، کلي طرفدار داشتم.»
- پدرجان! يعني هيکلتان مثل گاو بود؟
- اِ... زشته! اين چه حرفيه پسرم؟ خجالت بکش، اينها را کي بهت ياد داده؟
- به من چه!... مامان ميگه.
- مامانت خيلي...، ديگه چه چيزايي ميگه؟
- من خبر ندارم، مگه خبرچينم؟ پدرجان! بقيهاش را بگو...
- آخه تو با اين حرفات حرص آدم را درميآوري...! فقط نپر وسط حرفم...، آره پسرم! ميگفتم... و عطرهاي خوشبو ميزدم، با هر کس هم که کشتي ميگرفتم برنده ميشدم، مثل الآن چاق نبودم که... مو داشتم... آه!... تا اينجا، نرم... تميز، هر روز حموم ميگرفتم.
- پدرجان! جنس موهايتان از چي بود؟
- جنس موهايم...، خُب چيز بود ديگر...، آهان توي جواني موهايم مثل ابريشم بود، وقتي باد بهش ميخورد، انگار که دارد... چيز.
- بابا! يعني موهايتان مثل پشم بز نبود؟
- استغفرا...، اين چرت و پرتها چيه که ميگي؟ اينها را هم مادرت يادت داده؟
- از کجا فهميدي بابايي؟ شما خيلي باهوشي. اصلاً هم خنگ، کودن و نفهم که مامان ميگه نيستي!
- پاشو بچهجان! پاشو برو درست را بخوان که پررو شدي. اين بلبلزبونيها هم به تو نيامده، بيادب!... مامانت هم اخلاقش مثل توئه که نزديک بود توي بچگي زنده به گور بشه...!
- ولي بابايي! اينو که گفته زبانتان عين نيش مار ميماند، راست گفته.
- برو بچه! وگرنه ميام...
محکمهي آخرت
قاضي: «معاويه و عمروعاص! جرمهاي شما خوانده ميشود، از خودتان دفاع کنيد.
يک: دست زدن به مال مردم؛»
معاويه: «آقاي قاضي! به جان عمروعاصم، من به هيچ جاي مردم دست نزدم. اصلاً من عارم ميآمد به مردم آن زمان دست بزنم، هي... عمروعاص!... نکنه تو دست زده باشي؟»
عمروعاص: «نه آقاي قاضي! به جدّم قسم من دست نزدم.»
معاويه: «صبر کن آقاي قاضي!... يادم آمد...؛ ولي او کنيزمان بود... حلال بود. آن هم همان يکبار بود، آمدم شمشيرم را بکشم بيرون از غلاف که کنيز کمعقلمان داشت عبا را ميانداخت روي دوشم، آرنجم خورد به شکمش. همين! به جدّ عمروعاص قسم حواسم نبود. از قصد نزدم. تازه کنيز که حلال است. آخر به خاطر يک آرنج نبايد برويم جهنم.»
قاضي: «بحث نکنيد، جرم دوم: تشويش اذهان عمومي؛»
معاويه: «هي عمروعاص! اين را که قاضي گفت، يعني چي؟»
عمروعاص: «فکر کنم همان موقع را ميگويد که قايم شدي پشت ديوار و کنيزت را ترساندي؟»
معاويه: «خدا لعنتشان کند اين کنيزها را...؛ ولي آقاي قاضي! آن ديگر تقصير عمروعاص بود، به جدّش قسم، او گفت بيا بترسانيمش تا کمي بخنديم.»
عمروعاص: «خجالت بکش معاويه! اينجا هم دروغ ميگويي؟ به من چه ربطي دارد که پاي مرا ميکشي وسط، کنيز تو بود.»
معاويه: «آقاي قاضي! خواهشاً روي پردههايتان نشان بدهيد، آن وقت معلوم ميشود، البته، يک ربع قبل از آن اتفاق را نشان بدهيد.»
قاضي: «نگهبان! اين ديوانهها به دادگاه احتياجي ندارند، ببرشان جهنم، هر قسمت که صلاح ديدي، پرتشان کن همانجان...»
معاويه: «ولي آقاي قاضي! به جدّتان قسم، آرنجم خورد... نبريد، صبر کنيد، اعتراف ميکنم... از قصد زدم؛ ولي غلط کردم... صبر کنيد...»