معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦

زنگ ديني
هاشمی سید ناصر


با همان ماشين قراضه
آن‌قدر فکر کرده بودم که سرم از درد داشت مي‌ترکيد‌. حالم بد بود‌، از کشو ميزم قرصي بيرون مي‌آورم و بدون آب قورت مي‌دهم‌، کنار چشم‌هايم را با دست فشار مي‌دهم‌. خدايا حلال است‌؟ حلال نيست‌؟ فردا بايد برنده‌ي مزايده را اعلام مي‌کرديم‌. رئيس يکي از شرکت‌ها تلفني از من خواسته بود کمکش کنم تا برنده شود‌، در عوض ٥٠ ميليون هديه مي‌دهد‌. ١٠ ميليون را هم پيش پيش برايم فرستاده بود‌، نگاهي به چک ١٠ ميليوني انداختم‌. ياد پدر خدا بيامرزم افتادم‌، هر وقت پولي پيدا مي‌کرديم مي‌گفت دست نزنيد شايد صاحبش دارد دنبالش مي‌گردد و دو برابر همان پول را بهمان مي‌داد و مي‌گفت‌: نصفش هم انعامت که پول را از روي زمين برنداشتي‌، حرام است‌. کاشکي پدرم زنده بود و مي‌توانست کمکم کند‌.
دوباره نگاهي به چک انداختم‌، چه کارهايي که نمي‌توانستم بکنم‌. ماشينم را عوض مي‌کردم و يک سفر هم خانواده را مي‌بردم کيش‌، ... نه صبر مي‌کردم، آن ٤٠ ميليون را هم مي‌گرفتم. آن وقت خانه‌ام را عوض مي‌کردم ... نه نه‌، خانه را عوض نمي‌کردم‌، يک مقدار هم وام مي‌گرفتم و يک باغ مي‌خريدم که جمعه‌ها دست زن و بچه‌ها را بگيريم و برويم صفا و جوجه‌کباب‌، تا ديگر جمعه‌ها راه نيفتيم توي خيابان‌ها براي يک تکه فضاي سبز، ديگر اين باجناق چاقالو هم نمي‌توانست پُزِ آن باغ فَکَسني‌اش را بدهد‌. چه حالي مي‌داد ديدن قيافه‌ي باجناق‌، فقط کافي بود کمي توي پرونده‌ها دست مي‌بردم و کمي هم پيش هيأت مديره از شرکت تعريف مي‌کردم‌. حتماً حرف مرا قبول مي‌کردند‌. ولي پول اين کار حرام است‌. نه‌، حرام نيست دزدي که نمي‌کردم طرف خودش با رضايت داشت پول مي‌داد‌، هديه بود‌. چه هديه‌اي‌؟ رشوه است ديگر‌، رشوه که شاخ و دم ندارد‌، حق را داري ناحق مي‌کني، خوب پولش هم حرام است‌. واي سرم ترکيد بس که از اين فکرها کردم‌. انشاء‌الله که حرام نيست‌، ٥٠ ميليون يک‌جا‌، پول قلنبه‌، اصلاً نمي‌توانستم ازش بگذرم‌. صداي تلفن حواسم را پرت کرد‌.
- : بله‌، بفرماييد‌.
+ : سلام بابايي
- : سلام مهسا‌خانم‌، دختر گل بابايي‌، چطوري‌؟ کي از کلاس اومدي‌؟
+ : کلاس نه بابايي‌، مَهد‌، الآن اومدم‌.
- : خُب‌، چيا ياد گرفتي براي بابايي بگو ببينم‌، شعر ياد گرفتي‌؟
+ : شعر ياد ندادن‌، حديش ياد دادن بابايي.
با صداي بلند خنديدم به شيرين‌زباني دخترم
- : حديش‌؟ من فکر کردم حديث يادتون دادن. چه عالي بخون ببينم‌.
+ : اِذ رَغِبتَ في المکارم‌... بقيه‌اش يادم رفت بابايي‌، وايستا‌، مامان چي بود بقيه‌اش تو دفترم نوشته‌. آهان يادم اومد‌... نمي‌دونم چي چي المکارم‌، فقط يک کلمه‌اش يادم رفته‌، سخته‌،
- : آفرين بابايي‌، ولي اين که همش خارجي بود من چيزي نفهميدم‌.
+ : خارجي نبود بابايي‌، عربي بود‌، خانم رضايي مي‌گه معنيش اينه که اگر مي‌خواهي بزرگ شوي بايد چيز نخوري‌... مامان چي بود‌؟ ... آهان حروم نخوري‌. حروم يعني چي بابايي
يَخ کردم‌، گوشي از دستم افتاد روي ميز‌، چک هنوز روي ميزم بود‌، نگاهي به چک انداختم‌، صداي دخترم هنوز از پشت گوشي مي‌آمد
+ : الو‌، ... بابايي ... چي شد ... کجا رفتي‌؟
گوشي را برداشتم و گفتم‌: «‌خداحافظ بابايي‌، اومدم خونه حرف مي‌زنيم‌» و سريع گوشي را گذاشتم‌.
کمي توي اتاقم قدم زدم و نگاهي به پرونده‌ها انداختم‌. کاغذ سفيدي برداشتم و نامه‌اي براي هيأت مديره نوشتم و چک را هم ضميمه‌ي آن کردم و فرستادم براي هيأت مديره‌. نفس راحتي کشيدم‌، باغ هم نداشته باشم مهم نيست‌، باز هم مي‌رويم توي فضاي سبز‌، با همين ماشين قراضه هم مي‌شود سر کرد‌.
سرم درد مي‌کرد‌. رفتم و براي ٢ روز مرخصي رد کردم‌. کيش نمي‌توانستم بروم‌، چالوس که مي‌توانستم بروم و سري به پدر و مادرم بزنم.