معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
جانِ جان
مصدق زندهياد حميد
مثنوي
>اينکه چه شد که بر سر يک شاعر شهرهي نوگرايي زد که مثنوي زير را بگويد، کسي نميداند. شاعري که شعرهاي کوتاه، امّا معروف «شاهبيت»، «بيتو با تو» و «سيب باغچهي همسايه» را سروده است، حالا دچار سرودهاي شده که از ويژگيهايش مثنوي بودن و بلند بودن است و عجيبتر اينکه سبک خراساني به شدت در آن مشهود است؛ بهطوري که اگر نام حميد مصدق زير آن نيايد ممکن است مخاطب جوان ما شاعرِ آن را، مولوي بپندارد! با همهي اينها زيبايي و دردمند بودن شعر را نميتوان منکر شد. شعري که نام ندارد و فقط واژهي مثنوي بر بالاي آن خودنمايي ميکند، شعري است با دنيايي از حرف که شما ميتوانيد از آن هر نوع برداشتي بکنيد؛ چه سياسي، چه اجتماعي، چه مذهبي و...!
بعد از آن توفان و آن سيلابها
کمکم آرامش گرفتند آنها
غير از آن قومي که شد کشتينشين
شد تهي از آدمي روي زمين
عاقبت کشتي به ساحل دَر نشست
نوح با ياران خويش از ورطه رَست
زندگي بالندگي از سر گرفت
زندگاني جلوهاي ديگر گرفت
بگذرد تا زندگاني بر مراد
زندگان هر کس پيِ کاري فتاد
خاک شد گِل، گِل چو خشت خام شد
خشت روي خشت پي تا بام شد
نوح را هم اوفتادش کار گِل
کار گِل را برگزيد از جان و دل
ساخت از گِل کوزههايي چند نوح
داشت با آن کوزهها پيوند نوح
تا که روزي يک مَلَک با احترام
نوح را آورد از حق، اين پيام:
گفت: «بايد کوزهها را بشکني!»
نوح در پاسخ هراسان گفت: «ني!
کوزهها را ساختم با دست خويش
بشکنم گر کوزه، دل گردد پريش
نيشتر گر کس به قلبم بر زند
نيکتر تا کوزهها را بشکند»
?
بار ديگر آن مَلَک آمد فرود
در سراي نوح، گفت او را درود!
گفت: «حق گفتت که اي نوح نبي!
چون تو جنباندي به سوي ما لبي
خواستي تا شُويَم از اين چرخ پير
منکران را از صغير و از کبير
من فرستادم بسي توفان و سيل
بندگان را غرق کردم خيلخيل
خواستم چون بشکني کوزهي گِلَت
کوزه بشکستن بسي شد مُشکلت؟
پس چه سان بياعتنا بر جان خلق
خواستي تا برکَنَم بنيان خلق؟
خود جهان از زندگان آکندمي
پس چو گفتي، بيخشان برکندمي
آنکه خود يک کوزه را مشکل شکست
اين چنين آسان جهاني دل شکست؟
آنکه را انديشهاي همچون تو نيست
نيست در روي زمينش حقّ زيست؟»
نوح گريان سوي کوزه برد دست
کوزهها بر سنگ ني، بر سر شکست