معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

نيايش
پورنجاتی مصطفی


يک‌بار وسط خيابان ديدمش. وقتي ماشين‌ها براي زودتر رد شدن از چراغ راهنما، از هم سبقت مي‌گرفتند. که به کجا برسند؟ نزديک ظهر بود. باد، سر‌شاخه‌ها را مي‌جنباند، و من در فکر چِکم بودم که قرار بود تا صبح برگشت بخورد. براي رفتن، از هر طرف که اراده مي‌کردم راه بود. فراتر از چهار جهت اصلي؛ حتي کوچه‌هاي فرعي و زاويه‌هاي انحرافي. اما پايم بر زمين سفت شده بود. باد، موهايم را مي‌بُرد. از ميانه‌ي باد و سر‌شاخه‌هاي حيران، نگاهم سُر خورد به فراز برج‌هاي بلند؛ بالاتر از آنتن‌هاي مخابراتي. چشمم به ابرها افتاد که در تور باد، گير کرده بودند و اين سو و آن سو مي‌شدند. حوالي همان‌جاها بود که انگار ديده باشمش. گفتم: «يادت نمي‌کنم، درست. انجام وظيفه نمي‌کنم، درست؛ ولي مي‌دانم تو بزرگ‌تر از اين حرف‌هايي! وقت مشکلات، از ايمان بنده‌ات نمي‌پرسي. کافي است سرانگشتي بچرخاني تا گره‌هاي افتاده به کارم باز شود.»
کسي پيدا نبود. باد، ابرها را پيچانده بود به بلنداي برج‌ها. و من، از انتهاي اندوه، فقط روزنه‌اي مي‌ديدم که به سمت خدايم باز شده بود.