آذرخشى ديگر از آسمان كربلا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٨٠ - زمينه  هاى قيام عاشورا
گونه بود. يكى از دوستان ايشان گفته هايشان را شنيد و نزد رُشيد هَجرى رفته، و گفت: من امروز چنين ماجرايى را ديدم، ميثم اين گونه در مورد حبيب بن مظاهر مىگفت كه مرد سرخ مويى را مىشناسم كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است و قرار است به زودى در راه حمايت از پسر پيامبر(صلى الله عليه وآله)به شهادت برسد. رشيد گفت: خداوند ميثم را رحمت كند، يك كلمه را نگفت، و آن كلمه اين است كه بعد سر او را براى حاكم مىفرستند و صد درهم بر جايزه كسى كه سر او را مىآورد، افزوده مىشود.١
على(عليه السلام) چنين افرادى تربيت كرده بود. سرانجام عبيد الله بن زياد، ميثم تمار و رشيد را به شهادت رساند. چرا؟ چون اين دو نفر حاضر نبودند تسليم شوند.
اجازه بدهيد به عنوان جمله معترضه مطلبى را عرض كنم، باز هم از هم لباس هاى خودمان گلايه كنم. مورخان و محدثان از ميثم تمار نقل كرده اند و شايد روايات متعددى در اين زمينه داشته باشيم كه، اميرالمؤمنين(عليه السلام) به ميثم فرمود: چگونه است حال تو آن هنگامى كه تو را بر چوبه اى از نخل به دار بياويزند، زبان تو را ببرند و بعد نيزه به شكم تو بزنند؟ ميثم از حضرت(عليه السلام) سؤال كرد كه آيا در آن حال من مسلمان هستم؟ حضرت(عليه السلام) فرمود: آرى. ميثم جواب داد: خوشحال مىشوم. على(عليه السلام) باز فرمود: پس بدان كه تو را به تبرّى جستن از من دعوت مىكنند، تا بگويى من از على(عليه السلام) بيزار هستم. آيا اين كار را خواهى كرد؟ فرمود: به خدا قسم تا زمانى كه نفس داشته باشم اين كار را نخواهم كرد. پس على(عليه السلام) به او اين گونه بشارت داد كه بدان در بهشت با من خواهى بود.٢
گلايه اى كه قصد داشتم از دوستان هم لباسى خودم بكنم اين است كه ما در مسائل مربوط به «امر به معروف و نهى از منكر» مطلب را مىرسانيم به جايى كه اگر ضرر جانى در كار باشد، تكليف ساقط است. اما آيا ميثم نمىدانست اگر جانش در خطر باشد، حفظ جان واجب است و بايد تقيه كرد؟ مگر نه اين كه گفته مىشود حفظ جان واجب است؟ اين سؤال در مورد حجر بن عدى، رشيد هَجرى، عمرو بن حمق و بعدها در مورد سعيد بن جبير و بسيارى از بزرگان اصحاب نيز صادق است. حجاج بن يوسف، سعيد بن جبير را احضار كرده، به او گفت: «بگو از على(عليه السلام) بيزار هستم» جواب داد: «حاشا و كلا». زبانش را بريدند و بعد او را به شهادت
[١] ر.ك: همان، ج ٤٥، ص ٩٢، باب ٣٧، روايت ٣٣. [٢] ر.ك: همان، ج ٤٢، ص ١٣٠، باب ١٢٢، روايت ١٣؛ ج ٧٥، ص ٤٣٣، باب ٨٧، روايت ٩٥.