آذرخشى ديگر از آسمان كربلا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٧٩ - زمينه  هاى قيام عاشورا
عظيم تر است. اميرالمؤمنين(عليه السلام) خوشحال شده، براى او دعا كرد و فرمود: «اى كاش صد نفر مانند تو در ميان مسلمان ها وجود داشت.»١ فقط تعداد معدودى همانند اين گل ها و با چنين درجه اى از ايمان بودند. معاويه اين دو بزرگوار، يعنى حجر بن عدى و عمرو بن حمق را در كمال بى رحمى، با تمام عواقبى كه براى او داشت، به قتل رساند. كشتن اين افراد براى او گران تمام مىشد، او نمىخواست در بين مسلمان ها بدنام شود، ولى چاره ديگرى نديد. هنگامى كه ديد آن ها به هيچ قيمتى تسليم نمىشوند و نمىتوان ايشان را ساكت و آرام كرد، و ممكن نيست آن ها را تطميع كند، دستور قتل آنان را داد. دو نفر ديگر از حواريون على(عليه السلام) يعنى رشيد هَجرى و ميثم تمار باقى مانده بودند.
هنگامى كه معاويه در شام از دنيا رفت ميثم تمار به دوستانش خبر داد و گفت: طوفانى برپا شده و من احساس مىكنم معاويه در شام از دنيا رفت؛ افرادى كه ميثم را مىشناختند، متوجه بودند كه او نسنجيده سخن نمىگويد. بعد از چندى عبيد الله بن زياد حاكم كوفه شد و داستان معروفى كه در مورد ماجراى ميثم شنيده ايد واقع شد؛ ميثم به كار خود مشغول بود، فضائل على(عليه السلام) را مىگفت و مردم را به پيروى از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)دعوت مىكرد. عبيد الله هر چه تلاش كرد ميثم را آرام كند، موفق نشد. در ايامى كه چند روز به ورود حسين بن على(عليه السلام) به عراق مانده بود، همان زمانى كه مسلم در كوفه بود و عبيد الله بن زياد در صدد كشتن او بود، نقل شده روزى ميثم سوار اسبى، و حبيب بن مظاهر هم سوار اسبى ديگر بود؛ اين دو به همديگر رسيدند، به حدى به هم نزديك شدند كه گردن اسب ها با هم تماس گرفت، هنگامى كه كاملا به هم نزديك شدند، در گوشى با يكديگر صحبت و شوخى مىكردند ـ شوخى هاى آن ها هم از اين قبيل بود ـ ميثم به حبيب بن مظاهر گفت: من مرد سرخ مويى كه دو گيسو از دو طرف سر او آويزان است سراغ دارم، كه چند صباحى ديگر براى يارى پسر پيامبر خود كشته مىشود. منظور او حبيب بود و به خود او خبر مىداد. حبيب هم گفت: من هم مرد اصلعى را مىشناسم كه موهاى جلوى سرش ريخته و شكمش مقدارى برآمده، او را بر چوبى از نخله خرما به دار زده، روز بعد لجامى به دهانش مىزنند تا ديگر نتواند سخن بگويد، و بعد زبانش را بريده پس از آن در روز سوم نيزه اى به شكمش مىزنند. اين دو بزرگوار با هم صحبت مىكردند، يكى خبر از آينده ديگرى و او خبر از آينده اولى مىداد. شوخى هاى آن ها نيز همين
[١] ر.ك: بحارالانوار، ج ٣٢، ص ٣٩٩، باب ١١، روايت ٣٧١.