گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٥٥ - خاطره ای از جمالزاده
راستی ناچیز به نظر رسید.
لامپادر را با خود به ژنو آوردم وزینت منزل خود قرار دادم.
هرکس دید، از مهارت و ذوق سازنده تعجب کرد. در قسمت بالای آن که فراخ تر بود با خط نستعلیق بسیار ممتاز اشعاری قلمزنی شده بود.
خواندنش کار آسانی بود و برای دوستان و آشنایان فرنگی ترجمه کردم و همه بر ذوق استاد گمنام اصفهانی آفرین خواندند. دو رباعی از این قرار است:
رباعی اوّل:
خواهی که شوی به مردمی افسانه
یار دگران باش و ز خود بیگانه
چون شمع به نفع دگران سوز که خلق
گردند فدائی تو چون پروانه
رباعی دوم:
با خلق جهان ز پادشه تا درویش
آن کن که نباشی به مکافات پریش
تا نام تو دیگران به زشتی نبرند
نیکی کن و نیک گوی و نیکو اندیش
چند سالی گذشت و باز گذارم به اصفهان افتاد. به سراغ استاد رفتم. پیداکردن دکانش آسان بود چون در بالای لوحه ای بود به اسم "گلزار".
دیدم دکان کوچک تر شده و تنها شاگرد استاد به جای استاد نشسته و با همان سر و صورت غبارآلود مشغول کار است.