گلزار مقدس: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٣٢ - حکایت
اگر نشان طلبی صنعت صفاهان را
بیا بگیر و بجنبان منارجنبان را
سال ها از ساخت سینی منارجنبان گذشت و همچنان رونق آن برقرار بود. روزی شخصی آمریکایی به همراه مترجم به مغازه آمد. سینی را دید و پسندید. چند عدد از آن را خرید و به شاگردان هم انعام داد و رفت.
فردا پاسبانی از شهربانی آمد و مرا با خود به شهربانی برد. در آن جا بدون تفهیم اتهام، مرا بازداشت کرده و سپس تحویل زندان دادند.
مدت ده روز بدون این که بدانم جرمم چیست در زندان به سر بردم.
شب دهم، شخص بزرگواری را در خواب دیدم.
سلام کردم. پاسخ سلامم را داد و پرسید: که هستی؟
گفتم: رجبعلی گلزار.
فرمود: شاعر هم که هستی!
عرض کردم: بله.
فرمود: چرا برای منارجنبان شعر می گویی و برای ما شعر نمی گویی؟
فهمیدم که یکی از حضرات معصومین علیهم السلام است.
خواستم بپرسم شما که هستید که از خواب بیدار شدم.
دیدم بیتی به ذهنم آمده است:
فلک در گردش خود هیچ می دانی چه ها کردی؟
ز آدم تا به خاتم ظلم و کین بر انبیا کردی
این بیت را مطلع قصیده ای قرار دادم و در آن به مصائب انبیا و چهارده معصوم