معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤٢

روزنوشت‌ (٣)
هدایتی ابوذر


٢ دي ٩٠
روي نيمکت پارک نشسته بودم که آقاي سن و سال داري آمد کنارم نشست و گفت: «من از ته پارک که مي‌آمدم، داشتم به شما نگاه مي‌کردم. با خودم قرار گذاشتم و گفتم اگر اين آقا سيگاري نبود، سيگار مي‌کشم.»
من فکر کردم با خودش اين قرار را هم گذاشته، که اگر من سيگاري بودم، سيگار نکشد. براي همين دروغي مصلحتي گفتم، بلکه به سلامتي خودش و اقتصاد خانواده‌اش کمک کنم؛ گفتم: «اتفاقاً سيگاري هستم.»
مرد پاکت سيگارش را درآورد و گفت: «حالا واجب شد با هم سيگار بکشيم؛ چون از همان جا که مي‌آمدم، با خودم قرار گذاشتم اگر سيگاري بوديد، شما را به يک سيگار دعوت کنم.»
٥ دي ٩٠
نويسنده‌ي معروفي را توي خيابان ديدم. با هم چند قدمي راه رفتيم و حرف زديم. لحظه‌ي آخر که مي‌خواستم از او جدا شوم، پرسيدم: «استاد اگر يک بار ديگر به دنيا بياييد، چه‌کار مي‌کنيد؟»
سري تکان داد و گفت: «اشتباه‌هايم را تکرار نمي‌کنم.» و آهي کشيد و گفت: «کم‌تر مي‌خوابم و بيش‌تر کار مي‌کنم، بيش‌تر کتاب مي‌خوانم و کم‌تر کتاب چاپ مي‌کنم، کم‌تر حرف مي‌زنم و بيش‌تر مي‌نويسم، کم‌تر ديگران را نقد مي‌کنم و بيش‌تر از ديگران مي‌خواهم که مرا نقد کنند، بيش‌تر سفر مي‌روم و کم‌تر در خانه مي‌مانم، هميشه لبخند مي‌زنم و هيچ‌وقت عصباني نمي‌شوم، زود ازدواج مي‌کنم و دير بچه‌دار مي‌شوم، اصلاً سيگار نمي‌کشم و ابداً غصه‌ي چيزي را نمي‌خورم.»
٨ دي ٩٠
مي‌گويند در روستايي، مردي بود که زميني، باغي و گَله‌اي داشت؛ ولي نمي‌رفت سر زمين و باغش و کاري هم به گَله‌اش نداشت. مي‌گفت: «من حوصله‌ي اين کارها را ندارم، تا کي باغباني؟ تا کي کشاورزي؟ تا کي دنبال گوسفند بدوم و به خاطر پياله‌اي شير، صبحم را شب کنم؟» براي همين روزي تصميم گرفت، کلنگي روي دوشش بيندازد و برود سمت کوه‌هاي اطراف آبادي؛ جايي که بعضي‌ها مي‌گفتند پر از گنج است. مي‌گفت: «آدم بايد يک‌شبه، ره صدساله را برود. با کاشتن خيار و گوجه و چيدن سيب و انار که آدم به جايي نمي‌رسد.» مي‌گفت: «آدم بايد آن دور دورها را ببيند.»
بالأخره روز سرنوشت رسيد. مرد صبح زود، با کلنگش رفت تو کوه و کمر، و غروب که شد، ديگر برنگشت. بعضي‌ها هم رفتند دنبالش؛ ولي هيچ رد و نشاني از او پيدا نکردند. از آن سال به بعد، هر کس مي‌خواهد از روستا برود شهر يا يک‌شبه ره صدساله را طي کند، پيرمردهاي آبادي، قصه‌ي مرد کوهي را برايش تعريف مي‌کنند که به چه هوايي رفت کوه و به چه خيالي تو کوه، کلنگ زد و عاقبت به چه بلايي گرفتار شد، که حتي جنازه‌اش هم خاک نشد و گم و گور شد، انگار که اصلاً به دنيا نيامده بود.
١٠ دي ٩٠
ديروز کتابي به مناسبت تولد دوستم خريدم و به او هديه دادم. هميشه به مناسبت‌هاي جورواجور براي خودش و خانواده‌اش کتاب مي‌خرم. امروز همسر دوستم، به همسرم زنگ زد و بعد از کلي معذرت‌خواهي گفته: «به شوهرت بگو ديگر براي ما کتاب هديه نياورد. آخر اخلاق پسرم خيلي خراب شده. راستش هر چي به او پول مي‌دهيم که تو مدرسه، ساندويچي، نوشابه‌اي، چيپسي بخرد، نمي‌خرد. پول‌هايش را جمع مي‌کند و مي‌رود کتاب مي‌خرد. الآن از پارسال تا امسال، چند کيلو لاغر شده.»
١٣ دي ٩٠
تو تاکسي نشسته بودم که دو تا دانش‌آموز دبيرستاني داشتند با هم حرف مي‌زدند و از تقلب‌شان سر امتحان رياضي مي‌گفتند.
اولي گفت: «بابا، اين آقاي سليماني خيلي مرد است.»
دومي گفت: «خدايي من که مريدش شدم.»
اولي گفت: «ديد ما داريم تقلب مي‌کنيم ها، ولي هيچي نگفت!»
دومي گفت: «بيا ما هم کم نگذاريم و برايش روز معلم کادوي توپي بخريم.»
١٨ دي ٩٠
تابستان امسال رفته بودم به يک روستا. پيرمردي مرا به يک استکان چاي دعوت کرد، بعد حيوان‌هايش را نشانم داد و از حال و احوال هر يک، چيزهايي گفت. بعد هم گفت که همه‌ي حيوان‌ها در کنار هم با صلح و صفا زندگي مي‌کنند. پرنده‌اي را نشانم داد که روي اسبي نشسته بود؛ ولي اسب کاري به کارش نداشت. سگي را نشان داد که نشسته بود در سايه و مرغ‌ها را مي‌ديد که دورش مي‌پلکيدند و کاري به کار مرغ‌ها نداشت. گاوي را نشان داد که يونجه مي‌خورد و آن طرف‌تر هم گوسفندي را نشانم داد که نزديک گاو ايستاده بود و مشغول بره‌اش بود. چاي‌ام که تمام شد، گفت پاشو برو دوري بزن و از نزديک آن‌ها را ببين. وقتي نزديک‌شان رفتم، همه‌ي‌شان تکاني خوردند، جاي‌شان را عوض کردند، از من فاصله گرفتند و زيرچشمي مرا پاييدند. پيرمرد گفت: «ما آدم‌ها، هم مزاحم هم‌ديگريم، هم مزاحم حيوان‌ها.»
٢٢ دي ٩٠
مادرِ مادربزرگم صد سالي داشت. پيرزن کارش اين بود که رو به قبله، روي سجاده بنشيند و براي تک‌تک مرده‌ها فاتحه بخواند. اين اواخر آلزايمر گرفته بود و اسم مرده‌ها يادش نمي‌ماند. براي همين هم، يک دفتر برايش خريدند و هر کسي، اسم هر مرده‌اي را که مي‌شناخت و نمي‌شناخت، در آن دفتر نوشت. يک دفتر چهل‌برگ، پر از اسم مرده‌ها شد. پيرزن سواد نداشت. براي همين به هر اسمي که مي‌رسيد، يک لوبيا روي اسم طرف مي‌گذاشت و وقتي فاتحه‌اش تمام مي‌شد، باز روي اسم مرده‌ي بعدي، لوبيا مي‌گذاشت و فاتحه‌ي بعدي را مي‌خواند. هميشه مي‌گفت: «مرده‌ها چشم‌شان به اين فاتحه‌هاست. نبايد منتظرشان گذاشت.»
٢٥ دي ٩٠
همسرم به تلفن همراهم زنگ زد و بي‌سلام و احوال‌پرسي گفت: «ديدي چي شد؟» گفتم: «چي شد؟» گفت: «آقا سماوات زن گرفته.» گفتم: «خُب، مبارکش باشد!» که کاش اين را نمي‌گفتم. همسرم گفت: «همه‌ي شما مردها بي‌وفاييد. زنِ طفلِ معصومش، دو ماه هم نيست که مرحوم شده، مبارکش باشد؟ الهي به تير غيب گرفتار شود که اين‌قدر صبر نداشت که کفن زنش خشک شود، بعد برود زن بگيرد.»
به خاطر همان تبريک ساده‌- که از دهنم پريد‌- همسرم سه روز پا توي آشپزخانه نگذاشت و من سه روز و سه شب، نان و پنير خوردم و يکي از بزرگ‌ترين درس‌هاي زندگي‌ام را ياد گرفتم.
٣٠ دي ٩٠
چند تا پسربچه، چند روزي است کارشان اين شده که بعد از ظهرها، زنگِ در خانه‌ي ما را بزنند و در بروند. همسرم که مي‌خواهد چرتي بزند، کفري شده و از من خواسته که بروم بچه‌هاي مردم را گوش‌مالي بدهم. من هم که مي‌دانم گفتن من فايده‌اي ندارد (چون خودم که بچه بودم، از اين کارها زياد کرده بودم»، براي اين‌که هم بچه‌ها بازي‌شان را بکنند و هم همسرم، خواب راحتي داشته باشد، فيوز را زدم و برق را قطع کردم.