معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٧
و اما بعد...
هاشمی سید سعید
مسؤولين پاک و عاري از گناه
سالهاست که وعاظ، مذهبيون و مسؤولين ما از لزوم گسترش امر به معروف و نهي از منکر صحبت ميکنند. هر جا سخنراني ميکنند گله ميکنند که چرا امر به معروف و نهي از منکر کمرنگ شده. از ملت شهيدپرور و هميشه در صحنه درخواست ميکنند که اين مهم را جدي بگيرند.
صحبت من اين نيست که چرا اصلاً امر به معروف و نهي از منکر؟ با شرايط وجوب و نحوهي اجراي آن؟ صحبت من اين است که امر به معروف و نهي از منکر از چه کسي به کسي؟ آيا فقط ملت بايد همديگر را امر و نهي کنند؟ همان آقايي که پشت تريبون دارد تبليغ اين اصل اسلامي را ميکند، آيا راضي ميشود که برويم بهش بگوييم فلان کارت اشتباه است؟ آيا به ما اجازه ميدهند که به استانداريها و فرمانداريها برويم و امر به معروف و نهي از منکر کنيم؟ خداي نکرده بازداشتمان نميکنند؟ يا اگر در روزنامه چاپ کنيم، روزنامهيمان را تخته نميکنند؟ چرا هيچکدام از اين سخنرانان در سخنرانيهاي خود نميگويند که: کمي هم مسؤولين خود را امر به معروف و نهي از منکر کنيد؟ نکند مسؤولين ما عاري از اشکال هستند؟
من تقريباً مطمئنم که اگر يک روز هم دري به تختهاي بخورد و ما اجازه بيابيم مسؤولينمان را امر به معروف و نهي از منکر کنيم، هيچکدامشان قبول نخواهند کرد. الآن که در روز روشن سههزار ميليارد تومان دزديده شده کسي مسؤوليت آن را قبول نميکند و همه آن را مياندازند گردن ديگري. آنوقت چهطور ميشود امر و نهياي را که اصلاً ضمانت اجرايي ندارد بپذيرند؟
? فوتباليستهاي ما
بايد قبول کنيم که گاهي از آن طرف پشت بام ميافتيم؛ يعني بعضي وقتها از در دروازه تو نميرويم اما روز بعدش از سوراخ سوزن رد ميشويم. اين همه مسؤولين ما ميگويند کارهاي فرهنگي، جبههي فرهنگي، حمايتهاي فرهنگي... اما از بين اين همه مسايل فرهنگي چسبيدهاند به اين فوتبال و ولش نميکنند. پولهاي کلان، پولهاي کلان... امان از پولهاي کلان که وارد جيب اين عده از اين فوتباليستهاي بيفرهنگ ما ميشود که خدا را هم بنده نيستند. پولهاي کلان را ميخورند و هيچ افتخاري نميآفرينند. به جز پول هيچ الگويي در زندگي ندارند، اما شدهاند الگوي جوانان ما. گاهي در پارتيها ديده ميشوند و گاهي در زندانها؛ اما در روزهاي مقدس جشن و عزا آنها را ميآوريم توي تلويزيون تا جوانان را به راه راست هدايت کنند. به قول سهيل محمودي گاهي يک نويسنده يک کتاب دويست صفحهاي با تيراژ دوهزار نسخه چاپ ميکند و به جرم تشويش اذهان عمومي محاکمه ميشود، اما فوتباليستها که هنگام بازي با اعصاب ميليونها ايراني بازي ميکنند و آخرش هم بدون بُرد برميگردند به کشور، صاف صاف ميگردند و تقصير را مياندازند گردن هم و پولهاي کلانشان را ميگيرند.
نويسندهي بدبخت براي نوشتن کتابش بايد شب و روز بيخوابي بکشد بعد هم اگر شهرستاني باشد سوار اتوبوس بشود و برود تهران، ناز و منت صدتا ناشر را بکشد تا کتابش را چاپ کنند، تازه با مميزي هم طرف شود؛ اما فوتباليستهاي ما با هواپيما اين طرف و آن طرف بروند و هيچ وقت هم با هيچ مميزي روبهرو نشوند.
ياد سيمين دانشور که ميافتم غصهام ميگيرد که اين بانوي هنرمند سالهاست بر تخت بيماري افتاده، اما هيچ کس خبري از او نميگيرد.
ياد نويسندههاي بزرگي ميافتم که يکي يکي دارند کشور را ترک ميکنند، اما کسي نگران نيست. چرا کشور را ترک ميکنند؟ آيا در نوشتن راحت نيستند و ميخواهند به گوشهاي از دنيا بروند تا راحتتر بنويسند يا مشکل مالي دارند و ميخواهند مشکلشان برطرف شود؟ خوش به حال فوتباليستهاي کشور ما که هيچکدام مشکل مالي ندارند. سالهاي دور حداقل دو– سه تا فوتباليست پيدا ميشدند که به خاطر قراردادي با مبلغ بيشتر به خارج از کشور سفر کنند؛ اما ظاهراً امروز اين مشکل هم حل شده و فوتباليستهاي ما مشکل قرارداد و مبلغ ندارند. ظاهراً در هيچ کجاي دنيا بيشتر از اينجا به آنها پول نميدهند؟
? دردِ دين
اين روزها همه درد دين و مذهب دارند و ميخواهند ديگران را مؤمن کنند. از تلويزيون و راديو و روزنامهها گرفته تا ائمهي جمعه و معلمان مدارس و...
روزي براي شرکت در انجمن اوليا و مربيان به مدرسهي پسرم رفته بودم. يکي از مسؤولين مدرسه ضمن ارائهي برنامههاي پيشِ رو خبر از ديدار دانشآموزان با علما و آيات عظام داد. يکي از پدرها بلند شد و گفت: «همهي برنامههايتان خوب است؛ اما من هنوز نفهميدهام که بچههاي ما را براي چه ميخواهيد به ديدار آيات عظام ببريد؟ مگر بچههاي ما حرفها و صحبتهاي آنها را درک ميکنند. مگر آيات عظام ميتوانند به گونهاي صحبت کنند که بچههاي هشت– نه ساله متوجه شوند؟ به جاي بچهها، ما را ببريد به ديدار آيات عظام. حرفهاي آنها بيشتر به درد ما ميخورد تا بچهها. عوضش بچهها را ببريد به ديدن آقاي راستگو و عموفردوس و عموپورنگ.»
آن مسؤول محترم گفت: «حالا که ما ميخواهيم بچهها باايمان شوند شما مانع ميشويد؟»
آن ولي محترم هم جواب داد: «غلط ميکنم که مانع باايمان شدن بچهام شوم. اما مطمئن هستم که اگر بچه بيايمان باشد، شما نميتوانيد باايمانش کنيد. ايمان بايد از خانواده شروع شود. مگر من که نمازخوان شدهام، شما مرا نمازخوان کردهايد؟ ديدم پدر و مادرم نماز ميخوانند من هم نمازخوان شدم. بچهام هم در آينده همينطوري نمازخوان ميشود. اصلاً بياييد تقسيم وظيفه کنيم. درس بچهها به عهدهي شما، دين بچهها به عهدهي ما خانوادهها...»
بحث آن وليّ محترم و آن مسؤول محترم خيلي ادامهدار بود. من اما زود بلند شدم و به خانه برگشتم.