زندگانى حضرت امام حسن عسكرى(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢١ - صفات و كرامات امام حسن عسكرى
زمان حيات امام حسن عسكرى عليه السلام در سامراء خشكسالى روى داد...
خليفه به دربان و مردم مملكت خود دستور داد براى خواندن نمازِ باران از شهر بيرون روند. سه روز پياپى رفتند و هر چه دعا كردند باران نباريد.
در چهارمين روز، بزرگ مسيحيان (جاثليق) وراهبان وتعدادى از مسيحيان در اين مراسم شركت كردند. در ميان آنها راهبى بود كه هرگاه دست خويش را به سوى آسمان بالا مىبرد، باران باريدن مىگرفت، مردم از كار او در دين خود به شكّ افتادند و شگفت زده شدند و به دين نصارى گراييدند.
خليفه كسى را به سراغ امام عسكرى عليه السلام كه در زندان بود فرستاد. او را از زندان نزد خليفه آوردند. خليفه گفت: امّت جدّت را درياب كه هلاك شدند. امام فرمود: به خواست خداى تعالى فردا به صحرا خواهم رفت و شكّ و ترديد را بر طرف خواهم كرد.
روز پنجم كه رئيس نصارى و راهبان بيرون آمدند، حضرت با عدّهاى از ياران بيرون رفت. همين كه نگاهش به راهب افتاد كه دست خود را به سوى آسمان بلند كرده بود به يكى از غلامانش دستور داد دست راست راهب را و آنچه را كه ميان انگشتانش بود، بگيرد. غلام فرمان امام را اطاعت كرد و از بين انگشتان او استخوان سياهى را در آورد. امام عسكرى استخوان را در دست گرفت و فرمود: اينك دعا كن و باران بخواه. راهب دعا كرد، امّا ابرهايى كه آسمان را گرفته بودند كنار رفتند و خورشيد پيدا شد!!