تنسوخ نامه ايلخاني - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨ - فصل در معرفت اديم و انواع آن
جلوه حسن و عشق بوقلمون
از بهار سخن بود گلگون
زان شدم در سخن خزان آرا
كه بود رنگ عشق از آن پيدا
نور عشق آتشى است آينهرنگ
حسن معنى نمايد از دل سنگ
رنگ ياقوت زرد و زرين به
درخور آب و رنگ سنگين به
پشت و رويش بود چو پاك تراش
جوهرش از قبول حسن قماش
قابل دست شهريارانست
باب انگشتر سليمانست
ديدنش صبح ميمنت دارد
رتبهاش رو بسلطنت دارد
آنچه كاملعيار و رنگين است
چهرهافروز و صاف رنگين است؟
عكس آبش شود چو شعله فروز
آفتابى بود جهانافروز
مىكند نور ديده را روشن
غنچه دل ازو شود گلشن
ذات عين الهرش گهر سنگست
هم ترازوى كوه فرهنگست
وزن و رنگش چو شد تمامعيار
آنچه گويند اشرفى بشمار
با چنين رتبه و قبول اثر
اوج قدرش بدان ببال نظر
جنس خوبش كه آفتاب لقاست
درخور رتبه روشناس بهاست
چهره زرد عاشقانه او
گرچه باشد ز حسن جلوه نكو
كى چو ياقوت سرخ آتش خوست
قيمتش ده سه شماره اوست