علم غيب (آگاهى سوم) - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٩٥ - توضيح اين كه
(العِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ انّى لأَجِدُ ريحَ يُوسفَ لَولا أَن تُفنّدونَ).[١]
«هنگامى كه يوسف(عليه السلام) در آخرين ملاقات ها، خود را به برادران خويش معرفى كرد پيراهن خود را به آنان داد و گفت: اين پيراهن را ببريد و بر صورت پدرم بياندازيد كه بينا مى شود و آنگاه با همه بستگان خود پيش من آييد. همين كه كاروان از مصر خارج شد يعقوب در كنعان كه فاصله اى زياد، با مصر دارد گفت: من بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا تخطئه نكنيد».
يعقوب كه از نظر ظاهر از يوسف خبرى نداشت ونمى دانست كه او در مصر است و خود را به برادران، معرفى كرده است و برادرانش با اين خبر مسرت انگيز به سوى كنعان روانه هستند، مى گويد:
«من بوى يوسف را مى شنوم» اين آگاهى از غيب است كه خداى متعال در اين مورد در اختيار يعقوب(عليه السلام) گذارده است.
***
٨. (رَبِّ قَد آتَيْتَنى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ )
[١] سوره يوسف، آيه ٩٢ـ ٩٥.