سرداران صدر اسلام(ج1)

سرداران صدر اسلام(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٩

را نمى‌شناختم بانگ برداشت:
پسر ابى طالب! بيابا هم نبرد كنيم.
من به‌سوى او تاختم، و او شروع به فرود آمدن به سمت من كرد. من اندكى به عقب برگشتم تا او به سوى من فرود آيد چون دوست نداشتم شمشيرش را از بالا بر من فرود آورد.
گفت: اى پسر ابى طالب! گريختى؟
گفتم به زودى دزد زاده خواهد گريخت:
وقتى پا بر جا شدم و رو در روى او ايستادم پيش آمد وهمين كه نزديك من رسيد شمشيرش را بر من فرود آورد، با سپر، خود را پوشاندم، شمشيرش در سپرم گير كرد. من ضربتى بر شانه‌اش زدم، با اينكه زره بر تن داشت بدنش به لرزه درآمد، شمشيرم زره‌اش را دريد پنداشتم كارش تمام است، ناگاه متوجه برق شمشيرى از پشت سرخود شدم، سرم را پايين گرفتم شمشير ناشناس كاسه سر دشمن را همراه با كلاهخودش ازتن جدا كرد و گفت:
بگير كه من پسر عبدالمطّلب هستم.
چون به عقب برگشتم، ديدم عمويم حمزه است. «١» آرى، در دلاورى و شير دلى حمزه همين بس كه او در ميدان رزم به كمك شير مردى همچون اميرمؤمنان على عليه‌السّلام نيز مى‌شتافته و به او يارى مى‌رسانده است.
پس از كشته شدن وليد و عتبه و شيبه به دست على عليه‌السّلام و حمزه و عبيده، على عليه‌السّلام زره وسرپوش و كلاهخود وليد بن عتبه را براى خود برداشت. حمزه نيز سلاح عتبه را تصاحب كرد. و عبيدة بن حارث نيز زره شيبه را برداشت كه پس از وى به وارثان او رسيد. «٢»