شگفتيهاى آفرينش (ترجمه توحيد مفضل) - ميرزايي، نجفعلي - الصفحة ١٦٧ - شناخت او به چهار صورت است
٣- كيفيت و صفت او شناخته شود.
٤- دانسته شود كه چرا و به چه علت اين گونه است؟
در ميان اين شناختها، انسان تنها مىتواند بداند كه او هست و وجود دارد.
اگر بپرسيم: او چگونه و چيست؟ جوابى نمىيابيم؛ زيرا شناخت كنه او ممتنع است. و كمال معرفت با اوست.
اگر از دليل و سبب او بپرسيم در واقع او را از صفت آفرينشگرى انداختهايم؛ زيرا او- جلّ و علا- علت و سبب هر چيزى است و هيچ چيز علّت او نمىتواند باشد. وانگهى دانش و شناخت انسان به اينكه او موجود است هيچ تلازمى با شناخت ماهيت و كيفيت او ندارد. چنان كه اگر انسان نفسش را شناخت لازم نيست كه حتما ماهيت و كيفيت آن را نيز بشناسد، امور روحانى و لطيف نيز همين گونه است.
اگر گفته شود: از قصور علم به او، او را چنان وصف مىكنيد كه گويى اصلا معلوم نيست.
پاسخ داده مىشود: او از آن جهت كه عقل بخواهد به كنه او برسد و بر او احاطه يابد چنين است ولى از جانب ديگر اگر با دلايل درست و كافى استدلال شود از هر نزديكى نزديكتر مىشود. او از سويى گويى كه واضح و پيداست و بر كسى پوشيده نيست و از سوى ديگر گويى چنان غامض و پيچيده و مخفى است كه كسى آن را در نمىيابد. عقل نيز چنين است: با شواهد و دلايل روشن ظاهر است ولى خود به خود از ديدهها پوشيده است.