مثنوى بلند عشق (پژوهشى در صدور و محتواى زيارت جامعه كبيره) - يدالله پور، بهروز - الصفحة ٥٩
عظيما لم يدعه اباوك و لا احد من بيتك ...»؛ «و من با او بودم، هنگامى كه مهتران قريش نزد وى آمدند و گفتند: «اى محمد صلى الله عليه و آله تو دعوى كارى بزرگ مىكنى كه نه پدرانت چنان ادعايى داشتند، نه كسى از خاندانت. ما چيزى را از تو مىخواهيم اگر آن را پذيرفتى و به ما نماياندى، مىدانيم تو پيامبر و فرستادهاى وگرنه مىدانيم جادوگرى دروغگويى». گفت صلى الله عليه و آله: «چه مىپرسيد» گفتند: «اين درخت را براى ما بخوان تا با رگ و ريشه برآيد و پيش روى تو درآيد». گفت صلى الله عليه و آله: «خدا بر هر چيز تواناست. اگر خدا براى شما چنين كرد مىگرويد، و به حق گواهى مىدهيد» گفتند «آرى.» گفت: «من آنچه را مىخواهيد به شما نشان خواهم داد و من مىدانم شما به راه خير باز نمىگرديد و در ميان شما كسى است كه در چاه افكنده شود و كسى است كه گروهها را به هم پيوندد و لشكر فراهم آورد». سپس گفت صلى الله عليه و آله: «اى درخت اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان گرويدهاى و مىدانى من فرستاده خدايم با رگ و ريشه از جاى برآى و پيش روى من درآى به فرمان خداى». پس به خدايى كه او را به راستى برانگيخت، رگ و ريشه درخت از هم گسيخت و از جاى برآمد بانگى سخت كنان و چون پرندگان پرزنان تا پيش روى رسول خدا صلى الله عليه و آله بيامد و شاخه فرازين خود را بر رسول خدا صلى الله عليه و آله گسترد، و يكى از شاخههايش را بر دوش من آورد و من در سوى راست او صلى الله عليه و آله بودم. پس چون آنان اين- معجزه- را ديدند، از روى برترى جويى و گردنكشى گفتند: «بگو تا نيم آن نزد تو آيد و نيم ديگر برجاى ماند». پس او درخت را چنين فرمان داد و نيم آن رو سوى او نهاد، پيش آمدنى سخت شگفتآور و با بانگى هر چه سختتر. چنانكه مىخواست خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله بپيچد. پس آنان از روى ناسپاسى و سركشى گفتند:
«اين نيم را بفرما تا نزد نيم خود باز رود چنانكه بود» و او درخت را چنان