بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٧٧ - مُردن

شاعری در ستایش بخیلی قصیده‌ای گفت و برایش خواند، اما بخیل هیچ صله‌ای (هدیه) به او نداد. شاعر یک هفته صبر کرد، سپس شعری در مورد «تقاضا» خواند. بخیل توجه نکرد. بعد از چند روز، هجو بخیل را گفت. باز بخیل به روی خودش نیاورد. این بار آمد درِ خانه بخیل نشست. بخیل بیرون آمد، دید به آسودگی نشسته است، گفت: ای بی‌حیا! ستایش گفتی، هیچ چیز به تو ندادم. تقاضا خواندی، توجه نکردم. هجو کردی، به روی خودم نیاوردم. دیگر به چه امیدی در اینجا نشسته‌ای؟ گفت: به امید آن‌که بمیری و برایت مرثیه بگویم.[١]

ای پسر هرگـــز مخــــور نان بخیــل کم نشین در عمر بر خوان بخیـل

نان ممسک جمله رنجست و عنا[٢] می‌شود نــــــان سخی جمله ضیــــا[٣]و[٤]


[١]‌. لطائف الطوائف، ص٢٢٥.