بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٧٣ - اسب

بخیلی از خواب بیدار شد و صدایی به گوشش رسید. پرسید این صدا چیست؟ گفتند: اسب تو است، جو می‌خورد. گفت: من چیزی را که مال مرا تلف کند، نمی‌خواهم. اسب را فروخت، پولش را زمین خرید که زراعت کند.[١]

سخاوت کـن که ســـرهای بخیـــلان نمی‌زیبــــــــد مگـــــــر در پای پیــــــــلان

چنان بندی‌ است بر جانشان نهاده که ابروشـــــان نبینـــــد کس گشـــــاده

بخیلان را ز بخــل خویش پیــــوست نه دنیا و نه دین در هم زند دست[٢]


[١]‌. ریاض الحکایات، ص١٢٨؛ طنزها و لطایف در ادب فارسی، فاطمه عسکری، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مرکز پژوهش های اسلامی،تهران،١٣٩٠.