بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٨٣ - مالدار

به سابقه معرفتی که میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم

بخور ای نیــــک سیــــرت سِـــره مــــرد[١] کان[٢] نگون بخت گِرد کرد و نخورد[٣]


[١]‌. جوان مرد.