بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٨١ - مالدار

مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طائی در کَرَم، ظاهر حالش بنعمت دنیا آراسته و خبث نفس جبلی در وی همچنان متمکن تا بجایی که نانی بجانی از دست ندادی و گربه بوهریره را بلقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی فی‌الجمله خانه او را کس ندیدی درگشاده و سفره او را سرگشاده.

درویش بجـــز بوی طعـــامش نشنیـــدی

مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی

شنیدم که به دیاری مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در سر «حَتَّى‌ إِذا أَدْرَكَهُ‌ الْغَرَقُ‌»[١]بادی مخالف کشتی برآمد.

با طبع ملولت چه کنـد هرکه نســـازد شُرطه[٢] همه وقتی نبود لایق کشتی


[١]‌. یونس (١٠)،٩٠.