بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٧٩ - رُطَب

مردی، بخیلی را دید که رطب می‌خورد. از قضا یک دانه رطب از دست او بر زمین افتاد، دست دراز کرد که آن را بردارد، مرد پیش دستی کرد تا آن را بقاپد. بخیل به سرعت رطب را برداشت وگفت: نمی‌گذارم رطب را شیطان بخورد. مرد گفت: به خدا برای شیطان که سهل است، اگر جبرئیل و میکائیل هم از آسمان نازل شود، نمی‌گذاری بخورد.[١]

سه علامت ظاهـــــر آمد در بخیـــل با تو گویم یـاد گیـــرش ای خلیــل

اولا از ســـائـــــلان[٢] ترســــــــان بُــــــود وز بـــلای جـــــوع[٣] هم لـــــرزان بُـود

چون رسد در ره به خویش و آشنا بگذرد چـــــون باد و گوید مرحبـــــا

نبــــود از مالـــش کســــی را فایـــــده کم رسد با کس ز خوانش مایــده[٤]و[٥]


[١]‌. گزیدة زهر الربیع، ص١٤٤.