بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٦٤ - انجیر

ظریفی به در خانه خواجه‌ای بخیل آمد و از سوراخ در دید که خواجه با ولع و رغبت مشغول خوردن انجیر است. ظریف حلقه در را کوبید. خواجه انجیر را در زیر دستار[١] پنهان کرد و ظریف آن را دید. پس برخاست و در باز کرد و ظریف به خانه او آمد و نشست. خواجه گفت: چه کسی؟ و چه هنری داری؟ گفت: مردی حافظ و قاری هستم . قرآن را به ده قرائت می‌خوانم و آوازی نیز دارم. خواجه گفت: برای من آیتی چند بخوان: ظریف خواند« وَالزَّیْتُونِ‌ وَطُورِ سِینِینَ وَهذَا الْبَلَدِ الْأَمِین‌»[٢] خواجه گفت: «وَالتِّین‌»[٣] کجا رفت؟ ظریف گفت : زیر دستار.[٤]

حق چــــــو تو را داد ز دینــــار بیســـت بخـــل به یک نیمـــــه دینار چیسـت

ریخت ز درهم به کنارت دویســــت پنـــج چـــــو خواهد ز کنـــــاره مایست

مــاره مکــــن زر که شـــــود مـــــاره مار گردنــــــت از مـــــــار شــــود طـــــوق دار

چون به گلوی کس ازان ماره هیچ ندهـــی ازان بیــــن به گلــو مارپیــــچ


[١]‌. عمامه.