بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٣٩ - جانشین
نقل است مردی خسیس سه پسر داشت. هنگام وفات به یکی از آنها گفت: مال مرا چگونه صرف خواهی کرد؟ گفت: به نان و پنیری قناعت خواهم کرد. پدر روی از او برگردانید و گفت: برو که تو پسر من نیستی. به دیگری گفت: تو چگونه خرج خواهی کرد؟ گفت: نان را میمالم به پنیر به قدری که بوی پنیر بردارد. گفت: تو نیز پسر من نیستی. پس رو به جانب سومی کرد و گفت تو چگونه مال مرا مصرف میکنی؟ گفت: من نان خود را به خیال پنیر خواهم خورد. گفت: به درستی که تویی فرزند حلالزاده من. اختیار مال من به دست تواست. پس او را جانشین خود ساخت و دیده از جهان فرو بست.[١]
شــد به پیـــش رســـول بیــوه زنـــی از نهــــــال[٢] قبــــــــول[٣] میـــــوه کنـــــی[٤]
وصـــف او کــــرد بــا رســول کـســـی زد ز اعمـــــــــال خیـــــــــــر او نفســـــــی
کـــــــه همــــــــــــــه روز روزه مـــیدارد همـــــه شـــــــــب جز نمـــــاز نگـــــــزارد
[١]. مجموعه لطایف گلچین لطیفههای منظوم و منثور، ص٦٤.