بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٢٩ - نذر

فقیر به در خانه بخیلی آمد و گفت: شنیده‌ام که تو قدری از مال خود را نذر مستحقان کرده‌ای و من به غایت فقیرم؛ چیزی به من بده. بخیل گفت: من نذر کوران کرده‌ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم؛ زیرا اگر بینا می‌بودم، از در خانه خداوند روی نمی‌تافتم که به در خانه مثل تو بیایم.[١]

ای خدایا ممسکان را در جهان تو مــــده إلا زیـــــان اندر زیـــــان[٢]


[١]. ریاض الحکایات، ص١٢٨.