بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٢٧ - پاداش

گویند یکی از بخیلان در آب داشت غرق می‌شد،کسی برفت وگفت: دستت را به من ده تا تو را بیرون بکشم. شخص بخیل دست نداد. یکی از همسایگان مرد بخیل حاضر بود، گفت: نگو دستت را به من بده که او هرگز به کسی چیزی نداده است، بگو که دست من بگیر. چون بگفت دست من بگیر شخص بخیل دست او را گرفت و نجات یافت.[١]

حَبّـذا [٢]خوانی نهاده در جهـــــان لیک از چشم خسیسان بس نهان

گر جهان باغی پر از نعمت شود قسـمِ موش و مار هـــــم خاکی بود.[٣]


[١]. لطائف و پندهای تاریخی، ص٥٨.