صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٥١ - نامه به خانم فاطمه طباطبايى (اندرزهاى اخلاقى- عرفانى)
و اگر عرضه كنى، براى خدا و تربيت بندگان او باشد نه براى ريا و خودنمايى كه خداى نخواسته جزء علماى سوء شوى كه بوى تعفّنشان اهل جهنم را بيازارد.
و إنَّ أَهْلَ النّارِ لَيَتَأَذَّوْنَ بِرِيحِ العالِمِ التارِكِ لِعِلْمِهِ ...». [١] آنان كه او را يافتند و عشق او دارند انگيزهاى جز او ندارند و با اين انگيزه همه اعمالشان الهى است، جنگ و صلح و شمشير زدن و نبرد كردن و هر چه تصور كنى
ضَرْبَةُ عَليٍّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْن. [٢]
اگر انگيزه الهى نبود گرچه فتح بزرگ از آن حاصل شود پشيزى فضيلت ندارد. گمان نشود كه مقام اوليا خصوصاً ولى اللَّه اعظم- عليه و على اولاده الصلوات و السلام- به اينجا ختم مىشود، قلم جرأت ندارد كه پيش رود و بيان طاقت ندارد كه شرح دهد و با محجوبان، ما محجوبان چه گوييم و خود ما چه مىدانيم كه گوييم و آنچه هست گفتنى نيست و از افق وجود ما برتر است، ولى باشد كه ياد حبيب و ذكر او در دل و جان اثرى كند هر چند از آن خبرى دريافت نشود، همچون عاشق بىسوادى كه به سوادنامه محبوب نظر كند و دل خوش دارد كه اين نامه محبوب است و همچون پارسى زبانِ پريشانِ عربى ندانى كه قرآن كريم را خوانَد و چون از اوست لذّت بَرَد و حالى به او دست دهد كه هزاران بار بهتر از اديب دانشمندى است كه به اعراب و مزاياى ادبى و بلاغت و فصاحت قرآن سر خود را گرم كند، و فيلسوف و عارفى است كه به مسائل عقلى و ذوقى آن بينديشد و از محبوب غافل باشد چون مطالعه كُتب فلسفى و عرفانى كه به محتواى كتاب مشغول و به گوينده آن كارى ندارد.
دخترم! موضوع فلسفه، مطلق وجود است از حق تعالى تا آخرين مراتب وجود، و موضوع علم عرفان و عرفان علمى وجود مطلق است يا بگو حق تعالى است و بحثى به جز حق تعالى و جلوه او- كه غير او نيست- ندارد. اگر كتابى يا عارفى بحث از چيزى غير حق كند نه كتابْ عرفان است و نه گوينده عارف است، و اگر فيلسوفى در وجود به آن طور
[١] اشاره است به روايتى از رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- كه در آن آمده است: «
و إنَّ أَهْلَ النّارِ لَيَتَأَذَّوْنَ بِرِيحِ العالِمِ التارِكِ لِعِلْمِهِ ...».
اصول كافى ١: ٤٤/ ١
[٢] ضربتى كه على- عليه السلام- در روز خندق- بر عمرو بن عبد ود- وارد كرد برتر از عبادت جنّ و انس است. بحار الأنوار ٣٩: ١- ٢.