نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - تجسم اسلام مبارز

تجسم اسلام مبارز


[خداوند هنوزاسرار و وحى هايى را كه براى بشر فرستاده است دوست مى دارد تا بدين ترتيب بشراصل و منشا خود و مقصدنهايى خود را دريابد. من در روز چهارشنبه ٩ فوريه ١٩٨٢ شاهد چنين حقيقتى بودم] .

كدامين انسان به هنگام رويت خود را فراموش ننمود؟ واز جذبه عظمت و صلابتت سخن نگفت ؟

نگاهت اعماق درون و وجدان شخص را دستخوش تحول مى نمود و بدو حياتى دوباره مى بخشيد.

كدامين عارف در نگاه تو ارتباط با مبدء هستى را نيافت ؟ و كدامين فيلسوف فقيه سياستمدار اديب و..است كه در مقابل حيات علمى و حضور فكرى تو زانوى نزده و شهادت به قدرت و نبوغ فوق العاده ات نداده باشد؟

گزارشى كه اينك ارائه مى شود حكايت از چنين واقعيتى است . فردى كه خود سالهاى سال تحت تاثير تبليغات والقائات استكبار بوده است (كه بعض گفته ها و نسبتها در همين گزارش حكايت ازاين تاثير مى نمايد) براى ديدارامام به ايران آمده و پس از بازگشت اين گزارش را كه تنها مربوط به لحظات ديدار باامام مى باشد تنظيم كرده است .

با توجه به غرور غريبان كه خود نويسنده اى ازاين احساس چنين ياد مى كند:
[ من اين شناسائى رااز خود داشتم كه ظرفيت قرار گرفتن تحت نفوذ و سلطه يك انسان ديگر را ندارم ...

مع الوصف آنچنان تحت تاثيراين ملاقات قرار مى گيرد كه تمام ذهنيت او نسبت به امام تغيير مى كند و چنين مى گويد:

امام خمينى آنچنان به درون قلب و مغز من رخنه كرد و وارد شد كه من ميل دارم آن را عشق بنامم].

دراين چند لحظه ديدار اواحساس تولد دوباره خويش را مى نمايد:

[تصور كنيد آن لحظه اى كه آدمى ممكن است به ناگاه چشم گشايد به روى اين حقيقت كه : دارد در رحم يك فرد خلق مى شود].

چهره و شخصيت امام برايش شخصيت حضرت مسيح را تداعى مى كند.او چون مانند ديگر غربيان بازيچه و فريب خوره نيرنگ تبليغاتى بوده است اكنون باارائه چنين گزارشى بيم ناباورى خوانندگان وانگ عدم واقع بينى و ... را دارد.

همان واقع بينى كه تاقبل از ملاقات وجود داشته است ! چنين مى گويد:

[بسيارى از خوانندگان اين كتاب ممكن است جهت اين توصيف ها اين كتاب را يكسره رد نمايند زيرا به نظرشان مى آيد كه من واقع بينى خود را كنار گذارده ام . واقع بينى كه تا قبل از ديدن خمينى دست نخورده باقى مانده بودامااز نظر خودم اين تحليلى كه از تجربه خود در اين كتاب آورده ام واقع بينانه ترين قسمت كتاب مى باشد].

در مجموع چون گزارش مزبور توصيف لحظاتى چنداز ديدار باامام و حالات روحى و درونى او راارائه مى دهد (آن هم كسى كه به سختى مى تواند خويش رااز آموخته هاى قبلى و تشكل ذهنى رهايى دهد) خواندنى يافته و و مناسب ويژه نامه آن عزيز دانستيم .

نويسنده : رابين و ودزورث كارلن

تاريخ انتشار: ١٥ ژوئيه ١٩٨٢ كانادا
مقدمه :
شرحى كه در ذيل خواهد آمد فقط يك سوم آنچه است كه در كتاب :امام وانقلاب اسلامى او سفرى به بهشت و جهنم آمده است .اين شرح شامل ملاقات من باامام نيست بلكه فقط روى چند دقيقه اول ورودامام به حسينيه جماران در شمال تهران متمركز مى باشد. همينطوراين نكته مهم قابل توجه است كه شرح و تحليل به چنان حالت و زمينه موثرى بيان شده است كه اين برگزيده كوتاه از كتاب داراى آن اثر و تاثير نمى تواند باشد. بااينحال من معتقدم كه راز انقلاب با آنچه كه من در حسينيه جماران تجربه نمودم ارتباط دارد و ازاين بابت است كه فكر مى كنم :اين شرح كوتاه حتى براى آنان كه اصل كتاب را نمى خوانند باز هم ازاهميت زيادى برخوردار خواهد بود. يك غيرمسلمان كه در معرض همه جنبه هاى منفى انقلاب بوده است در هر حال ناچارا بايد با حقيقت جذبه بسيار عميق شخصيت آيه الله خمينى كنار بيايد.

آنچه كه دراين شرح خواهد آمد كاملا تجربه اى بود كه خود بخود و بدون انتظارات تمايلات و پيش داوريها به وقوع پيوست . و من فكر مى كنم : خوش شانس بودم كه توانستم چنين چيزى را تجربه كنم زيرا معتقدم اين تجربه صرفا به خاطر عوامل عينى عواملى كاملا جدا و مستقل ازاسلام ايمان شخص يا سياست و شرايط فرهنگى او به وقوع پيوست .

اين شرح كوتاه براى آن خواننده اى كه گمان برده است مى بايستى چيزى نيرومند و غير عادى در پس حاكميت امام باشد بسان جرقه اى درستى چنين گمانى را خواهد رسانداما براى آن كه فقط ظرفيت نفرت و تنفر را دارند بى نهايت بى معنى جلوه خواهد كرد. در هر حال هر آنچه كه نظر خواننده در مورد آيه الله خمينى باشد اين شرح كوتاه دليل اين واقعيت را كه : چراامام از وفادارى و بيعت اكثريت مردم برخوردار است توضيح مى دهد.

همانطور كه اتوبوس ما به اقامتگاه امام در جماران (حسينيه جماران جايى كه امام قرار بود سخنرانى كند درست به اقامتگاه او متصل است ) نزديك مى شد هيجان خاصى وجود داشت نشانگراين كه چيزى نيرومند و قوى در شرق وقوع مى باشد. در مورد خودم مى دانستم كه به اندازه كافى به قوه درك خوداطمينان دارم تا بتوانم دريابم آيه الله خمينى اساسا خوب است يا بد و يا بين اين دو. همينطوراحساس مى كردم : چيزى دراماتيك برايم اتفاق خواهدافتاد. گويى آدمى داراى حس ششمى است كه مى تواندادارك و تجارب آينده او را به طور فاحشى تحت تاثير قرار دهد.

اين تمايل را دارم . فكر كنم كه چيزى در درون[ خلقت] مى داند چه اتفاقى در شرف

وقوع است و يا بلكه با در نظر گرفتن جوانب يك موقعيت شكلى از واقعيت كه قريب الوقوع مى باشد (و به فرد ناشناخته است ) در همان لحظه اى كه تجربه در حال وقوع است و حتى قبل از آن شروع به ابراز نقش مى كند. به عبارت ديگر غيبت و فقدان زمانى وجود دارد زمان حاضر معناى زمان آينده را در بر دارد به خصوص آينده بسيار نزديك را كه عميقا تجربه شخص از واقعيت را تحت تاثير قرار مى دهد.

اگر قراراست امرى و واقعيتى مهم بر شخص اتفاق افتد حقيقت آن واقعيت در محتواى واقعيت تجربه اى كه به آن امر مى انجامد ( امرى كه هنوزاتفاق نيفتاده است ) وجود دارد. مى دانستم كه هر آنچه قراراست در حسينيه اتفاق افتد نتيجه آور خواهد بود. چطور مى توانست طور ديگرى باشد در موقعيتى كه يك فرد يك بشر تجسم مقاصد واهداف و واقعيت يك انقلاب است ؟ آن ابهامى كه من در مورد شخص خمينى تجربه كرده بودم در حال از بين رفتن و ناپديد شدن بود. حالا ديگر جوهرانگيزه او را جوهرادعاهاى هموطنانش در قبال عظمت روحى او را مى رفتم كه بشناسم .

رويداد واقعى سخنرانى او به طوراجتناب ناپذيرى از همان زمانى شروع شد كه اتوبوس ما در شمال تهران از نقاط مختلف بازرسى گذشت و بالاخره به در ورودى حسينيه رسيد. ما اقلا از پنج يا شش نقطه بازرسى گذشتيم تااطمينان حاصل گردد كه هيچ گونه اسلحه يا آلتى كه بتواند جان رهبر محبوب (يا رهبر مورد نفرت )ايران وانقلاب اسلامى را به خاطراندازد به همراه نداشته باشيم . هيچ چيز: (مداد دوربين و يا هر وسيله اى از هر نوع ) پس از اولين نقطه بازرسى اجازه داده نشد به همراه ببريم . همانطور كه اتوبوس از كوچه هاى پر پيچ و خم مى گذشت مى دانستم كه همه ما دراين فكر بوديم كه چطور به سرعت برويم و بهترين جاها را بگيريم . و همانطور كه راه مى رفتيم من بى اختيار متوجه درخشانى زنده دلى و سر زندگى هوا شدم .

اين نقطه بسيار متفاوتى از تهران بود نقطه اى داراى انرژى زندگى و نوعى خاص از آگاهى و هوشيارى . آيااينها سبب واقعيت وجود شخصى به نام خمينى بود يا به دليل نظرى بود كه مردم از خمينى دارند؟ در آن زمان احساس كردم هر دو مى توانند دليل و علت اين امر باشند زيرا كه دوباره متوجه شدم امرى متفاوت به طور عينى در مورد فضائى كه ما به آن وارد شديم وجود دارد.اينجانب نقطه و مركز ثقل آنچه است كه ضد آن بى عاطفگى خونسردى و بى احساس است كه من در خيابانهاى تهران نظاره گرش بودم .اينجا در كوچه هائى كه به حسينيه منتهى مى شود صبح زود صدها پاسدار افراد عادى و همينطور روحانى دور خورشيد خمينى حلقه زده اند. مى توانستم احساس كنم كه آنان از كار خود لذت مى برند كه اينجا بود (درست مثل جبهه ) كه انقلاب نيروى زنده خود را نمايان مى ساخت . در واقع من فكر مى كردم كه به مركز ثقل

انقلاب نزديك مى شويم . جو و هواى احساسات به نظر مى آمد كه در رابطه هماهنگى با مقررات و واقعيت هاى افسانه اى انقلاب قرار دارد.

دراينجا خواننده بايد بداند كه من كاملا از همه آنچه كه به رژيم و بخصوص به شخص امام نسبت مى دادند آگاهى داشتم : شكنجه هاى بيرحمانه هزاران اعدام منع موسيقى و رقص احياى ساواك كشتن بچه ها تيراندازى به دختران دانش آموز سانسور مطبوعات و ساير رسانه هاى گروهى قتل عام بيرحمانه بهائيان عدم اجازه بازديد به سازمان عفو بين الملل و به طور خلاصه از ميان برداشتن و مضمحل نمودن همه مظاهر دموكراسى . من همه اينها را شنيده بودم حتى از كسانى شنيده بودم كه نسبت به اعتبار و صداقت آنان كوچكترين شكى نداشتم .

ايران در يك حالت ديوانگى غريبى بود و مركز همه اينها كسى غيراز فردى كه قرار بودابتداء سخنرانى نمايد و بعد با من ملاقات كند نبود. آيت الله خمينى همينطور به سبب نقشى كه دراسارت گرفتن ديپلمات هاى[ بيگناه] آمريكائى داشت بسيار مورد نفرت آمريكا بود. در آن زمان نيروهاى بى شمارى درايران از خمينى حمايت مى نمودنداما حالا به سبب اذيت و آزار واعدام مخالفان رژيم احساس نفرت نسبت به خمينى حتى در قلب كسانى كه عليه شاه مبارزه نموده بودند نيز وارد شده است .اين

حتى شامل آن ايرانى هايى مى شود كه در دولت موقت خدمت مى كردند و تا شش ماه اخير نسبت به خمينى وفادار بودند.

من در جايى روبروى صندلى خمينى نشستم . صندلى او روى بالكنى كه اقلا ١٥ فوت ارتفاع داشت قرار گرفته بود. همه منتظر بودند كه در بسته اى كه در طرف راست بالكن بود باز شود وامام وارد گردد. هر چند وقت به چند وقت مسلمانان شعار مى دادند. همانطور كه من به بالكنى كه خمينى از آنجا هزاران سخنرانى نموده نگاه مى كردم احساس نمودم كه : چشمانم يك آرامش طبيعى پاكى طبيعى و تازگى طبيعى را مى ديدند كه كاملا با آنچه كه در هتل اقامتگاهم يا هر فضا و محيط ديگرى كه در دو سفراخيرم به ايران ديده بودم متمايز بود. حتى مساجد چنين كيفيتى و چنين انرژى را منعكس نمى كردند. آياامام مى توانست يك انسان برتر و آزاده يكى صوفى واقعى يا شايد حتى بالاترازاينها باشد؟ همه شواهد و قرائن نشانگراين بود كه : چيزى معمولا دراين مكان اتفاق مى افتاد كه هر آنچه را كه در خارج ازاين مكان درايران به وقوع مى پيوندد تحت الشعاع قرار مى دهد. تنهااحساسى كه به نظر مى آمد بااين احساس مشابهتى داشته باشد در جبهه همينطور آن زمان كه من در قبرستان بهشت زهرا راه مى رفتم اتفاق افتاد. من علت اين امر را فقط مى توانستم اين طور بيان كنم كه شايد شهادت واقعى بود كه جدا شدن ناگهانى روح از بدن و رفتن آن روح به بهشت چنان انرژى را خلق نموده كه مقدس است انرژى كه توسط الله مورد رحمت قرار گرفته است . در هر حال علتى كه داشت فضائى كه صندلى خمينى در آنجا قرار داشت مشعشع و زنده بود. هماهنگى و همسازى نه نفرت دراينجا حكمفرما بود.

در مدت زمانى كه ما منتظرامام بوديم گروهى از بچه هاى فلسطينى مقيم لبنان كه والدين خود را در جنگ عليه اسرائيل از دست داده بودند رژه رفته و سرودهايى به زبان عربى در موردانقلاب خواندند. همينطور صدها دانش آموزايرانى نيزاز جلوى ما رژه رفتند و شعارهائى دادند. آنان هم آمده بودند تا به سخنان امام گوش فرا دهند. ظاهرا هر روز خمينى باافراد و گروههايى ملاقات مى كرد.

او بخصوص به بچه هائى علاقه داشت كه والدينشان توسط جت هاى اسرائيلى بمباران گشته و كشته شده بودند. آنان در واقع نماينده مردم محروم و مستضعف بودند. فقط تجسم ديگرى از شيطان و زشتى مى توانست چنين يتيمانى ببار آورد.

فلسطينى ها قربانيان امپرياليسم آمريكا بودند زيرا كه خون پدران و مادران آنان رااسلحه هاى آمريكائى ريخته بودند. همه چيز به خوب و بد تقسيم مى شوند: هر مبارزه اى در دنيا به مبارزه محرومان عليه ستمگران طبقه بندى مى شود.اين بچه هاى لبنانى سمبل هايى از اين

مبارزه بودند. سمبل هائى بودند از آن فرق وامتياز معنوى كه براى به پا نگاه داشتن و حراست انقلاب ضرورى مى باشد. بدون وجود واقعيت[ بد] كسى وجود ضد آن يعنى[ خوب] را نمى تواند مسلم فرض كند.

خودايرانى ها ممكن است اين شايستگى را كه خود را پاك و خالص بنامند نداشته باشند ولى انگيزه اسلامى آنان پاك و خالص بود و دشمن قطعا بد و زشت بود. چطور مى توانست حقيقت ديگرى غيراز خدا مقابل بدى و زشتى بايستد به اين دليل كه بدى و زشتى وجود داشت پس آنچه كه در مقابل ايستاد خوبى بود.ايرانى ها توسط رهبرشان ياد گرفته بودند كه بدينگونه بينديشند. هيچ چيز نه حتى انتقادات ابراهيم يزدى و نه مقاومت مجاهدين خلق مى توانست هواداران و طرفداران[ خط امام] را به هراس اندازد و مانع توسل آن به اين طبقه بندى سياه و سفيداز قضاوت گردد زيرا فقط به اين طريق است كه فرضيه خوب مقابل بد مى تواند مقرر گردد و تحقق يابد.

ما حدود ٤٥ دقيقه بود كه آنجا بوديم كه نشانه هاى ورودامام ظاهر گشت .اين نشانه ها واضح بودند: چند روحانى از در وارد شدند واين را رساندند كه رئيس مرد مقدس فرمانده و رهبر امام در راه مى باشد.

با ظاهر شدن خمينى دم در همه به روى پا بلند شدند و فرياد زدند: [خمينى خمينى ،خمينى] همه به نظر مى رسيدند كه بى اختيار تحت تاثير و كنترل موجى از عشق و دوستى قرار گرفته اند. در عين حال كه اين واقعيت نيز برايشان آشكار بود كه تك تك سلول هاى قلبشان حاوى چنان اطمينانى است كه : آنچه را و يا كسى را كه چنين محبت و عشقى را نثارش مى كردنداز ديدگاه الله مسلما سزاوار چنين احترام و جلالى مى بود. به واقع بايد: بگويم كه : چنين وجد و شورى كه نثارامام شد آن قدرها يك انعكاس و عكس العمل بر پايه عقيده اى ثابت و مشخص ازامام نبود بلكه بيشتر سرودى بود ناشى از تمجيد و فرط خوشحالى كه صرفا در نتيجه جذبه بسيار نيرومنداين مرد به وجود آمده بود.

وقتى در به روى او باز شد من احساس كردم : طوفانى ازانرژى داخل گرديد طوفانى كه هر ملكول را در ساختمان بلرزه در آورد و توجه را چنان جلب كرد كه باعث شد هر چيز ديگراز نظر ناپديد شود.او توده اى از نور بود كه به وجدان و درون هر كس كه در آنجا بود نفوذ كرد.

من اين فكر را داشتم كه : (مهم نيست چه شكل و شمايلى اين مرد ميخواهد داشته باشد) من مسلما با دقت به صورتش نگاه نخواهم كرد تا انگيزه او و طبيعت واقعى اش را دريابم . قدرت وقار و تسلط مطلق او همه اين فكر مرا به هم ريخت . من به سادگى آن انرژى واحساس را كه از وجوداو در بالكن پرتوافكنى مى كرد احساس كردم و تجربه نمودم .

او يك طوفان بود در عين حال كه آدمى

مى توانست سكوتى مطلق در درون اين طوفان ببيند. چيزى در درونش ساكن بود ليك همين سكون همه ايران را به حركت در آورد.او يك بشر عادى نبود.

در واقع از ميان همه به اصطلاح مقدسينى كه من ملاقات نموده بودم : دالايى لاما (راهب هاى بودائى حكيمان هندو) هيچ كدام كاملا وجود هيجان آور و محرك خمينى را نداشتند. براى آنها كه قادرند ببينند و احساس كنند نه صداقت و درستى او مورد سوال و شك و ترديد قرار مى گيرد و نه اين ادعاى مردمانش كه او براستى از صورت يك بشر عادى (يا غير عادى ) گذشته و در چيزى مطلق و خالص سكنى يافته است .

اين خلوص در هوا در حركات اندامش در جنبش دستهايش در شعله شخصيتش و بالاخره در سكوت و آرامش وجدانش جلوه گر بود.

هيچ رمز و رازى دراين كه چرااواين چنين مورد عشق و محبت ميليونهاايرانى و مسلمانان سراسر جهان بود وجود نداشت واو لااقل به من توانست پايه تجربى نظريه رسيدن به مراحل بالاى آگاهى را ثابت نمايد. بله صورت بسيار جدى و روش قضاوت مطلق گونه اش كاملا ظاهر و آشكار بود ليك با توجه به شرايطى كه او در آن قرار داشت مناسب بودن هر حركت و رفتاراو كاملا قابل تاييد بود.اين مرد به واقع شگفت آورترين واستثنائى ترين فردى بود كه من در همه عمر خود ديده بودم .

در آغاز او سخن نگفت يك مردم روحانى ديگر سخنانى ايراد كرد. خمينى در سكوتى پاك و يكدست و توازنى كامل نشسته بود.او بى حركت بود جدا و منفصل بود دراقيانوسى از آرامش و صلح بود چيزى جنبده و محرك آميخته بود چيزى آماده بود تا كشمكش و ستيزى ابدى ايجاد كند.

او حتى زمانى كه مرد روحانى ديگر سخن مى گفت صحنه را تحت الشعاع قرار داده بود. همه چشم ها به خمينى خيره شده بودند ولى حتى كوچكترين نشانه اى از خودپرستى خودبينى و منيت دراو وجود نداشت . همه وجوداو به سختى و در عين حال با طيب خاطر متوجه تمركز حواس خود بود. با وجود مقاصد واهداف و بسيار سخت و جدى صداقت و درستى سازش ناپذير چيزى كاملا آرام و صاف وجود داشت كه حركات دستهايش صداى صاف كردن سينه اش و تمركز حواسش را هدايت مى كرد.

اينجا صداها وطن پرست و مسلمان عظمت و بزرگى او را فرياد برآورده بودند عشق خود را به او سوگند ياد كرده بودند ليك در حين شنيدن و دريافت همه اينها او در خود باقى ماند او بى حركت باقى ماند او بى حركت ماند او بى حركت باقى ماند او بى حركت ماند او در مقام يك حالت درونى تزلزل ناپذيرى باقى ماند كه كاملا وراى مرزهاى آن رابطه علت و معلولى كه مى شناختم بود.

خواننده دراينجا ممكن است از گزافه گوئى من در توصيف اين مرد به اصطلاح

رم كند اما بايد بداند كه با وجود همه آنچه كه من شنيده بودم با وجود دلايل و مدارك متناقضى كه قبلا به من داده شده بود اثر فورى و عينى از آنچه كه امام خمينى بود ربطى به نظر و عقيده نداشت .

اين تجربه به واقع مدهوش كننده تر نيرومندترازاينها بود. تصور كنيد آن لحظه اى را كه بچه بدن خود را با فشاراز رحم مادر بيرون مى كشد يا آن لحظه اى را كه آدمى ممكن است بناگاه چشم گشايد به روى اين حقيقت كه دارند در رحم يك فرد خلق مى شود يا لحظه اى را كه آدمى با آگاهى كامل مى داند كه دارد مى ميرد. پايه واساس همه اين تجارب عاملى تعيين كننده خارج ازاطلاعات شخصى مى باشد آنچه كه دراينجا حكمفرماست طبيعت باطنى و ذاتى واقعيتى است كه تجربه به وجود مى آورد.

اين چنين بود آنچه كه در صبحگاه چهارشنبه ٩ فوريه ١٩٨٢ در شمال تهران اتفاق افتاد. مثل اين بود كه ذهنى بودن تجربه توسط چيزى كه كاملا پايه واساس آگاهى من بود عينيت يافت . من در واقع به آن طرز و روش از تجربه كه به طور معمول معين مى كرد چه افكار واحساساتى در آگاهى من از نفس وجود دارند فائق آمدم . خمينى تااين حد نيرومند بود. خمينى تااين حد قوى بود. خمينى تااين حد شكست ناپذير بود.

براى لحظه اى من همه قواى محرك وانگيزه انقلاب را همه تاريخ سرنگونى شاه را موزونى

شهادت را تمدن قديمى اسلام را كه به طور موقتى غرب را تحت الشعاع قرارداد همه اينها را در وجوداين مرد ديدم .او قلب احياى اسلام بود.او منبع انقلاب بود.او منبع همه آن قدرتى بود كه اين انقلاب واسلام به دنيا عرصه كرده و شناسانيده . مطمئنم كه بدون او هنوز رژيم شاهنشاهى در جاى خود بود واسلام به عنوان عاملى در سرنوشت سياسى خاورميانه به طور موثرى زدوده شده بود.

با ديدن خمينى اين سئوال كه : آياانقلاب مى تواند دوام بياورد و زنده بماند برايم پيش آمد زيرا كه به نظر واضح مى آمد كه تمام الهامات از رهبر خمينى ناشى مى گردند. خمينى انقلاب بود. آنان كه آن آگاهى واحساس لازم را دارند كه بتوانند آنچه را كه خمينى عرضه كننده اش است بشناسند بناچار پر مى شونداز گرمى و حرارت اسلام از اطمينان شهادت واز عزمى راسخ براى گستردن اسلام به صحنه گيتى .

خمينى مركز ثقل اين فوران وانفجاراسلامى بود. خمينى سرچشمه آن نيروى معنوى بود كه به قلبهاى مسلمانان سراسر خاورميانه جريان يافت يا لااقل آن مسلمانانى كه ذاتا به قلب اسلام نزديك بودند.

او يك بار لبخند نزد صورتش با سختى نرم نشدنى به روى قصد و هدفش متمركز بود. خداوندازاو هر چيزى را طلب مى كرد.او همه زندگى خود را وقف خدمت به خدا نموده بود. راه و مسيراو مشخص بود و آن رسانيدن اسلام به اهميت و بزرگى بود كه تكوين الهى الهى اش آن را پيش بينى نموده بود.او براى اسلام زندگى مى كرد.او وسيله اى براى اسلام شد. او هدفى و مقصودى غيرازاجراى اسلام نمى داشت . مثل اين بود كه شخصيت او با مقصود و هدف نهايى و عالى او آميخته گرديده است .

با وجود همه نفرتى كه نسبت به اوابراز شده است (و من فكر كردم به ميليونها نفراز مردمى كه در زمان بحران گروگانگيرى بسيارى از روزهاى خود رابا نفرت يا لااقل احساسات و فكرى منفى نسبت به او گذرانيده بودند. فكر كردم كه او هدف قويترين و نيرومندترين نفرتها و دشمنيها بوده است ) بااين حال به نظر مى آمد كه چنين چيزى هم به روى او اثرى نگذارده است .او باندازه كافى قوى بود تا بتواند با چنين چيزى مقابله نمايد.اما من دريافتم كه در واقع همين نفرت از او سبب تقويت انقلاب گرديده است واو را نيز نيرومندتر ساخته است .

او براى تاييد ديگران زندگى نمى كرداو زندگى نمى گيرد كه قهرمان گردد. و براى رضايت خاطر خود نيز زندگى نمى نمود.او زندگى مى كرد براى آن حقيقتى كه در قوانين اسلام يافته بود براى وحى هاى پيغمبر و براى آن سعادت و فناناپذيرى كه فقط از طريق اسلام ممكن مى بود.

همه اينهااز نظر اكثر خوانندگان اين كتاب نامعقول جلوه خواهند كرد و بااين حال اين

تاثيرات با چنان وضوح و روشنى خود را نمايان ساختند كه نيازى به دليل رااقتضاء نكردند. خمينى واقعيتى بود. و تصوير وجود خمينى تاثيرى را كه همه رهبران سياسى ديگر بر من گذارده بودند كاهش داد.

او ممكن است دشمن ارزشهاى پلوراليستى باشد او ممكن است دشمن آزادى هاى فردى باشد او ممكن است دشمن حكومت دموكراتيكى باشداما با همه اينها هيچ كس نمى تواندانكار نمايد كه با وجودارزشها و قوانين سخت و خشك و غيرقابل انعطافى كه به خاطرشان مبارزه نمود او قويترين نيروى تماميت و صداقت مى باشد.او مظهر حقيقتى است كه ازاسلام ناشى مى شود.

او كسى نبود كه بشود در مورد مفهوم انتخاب فردى و يا زيبائى باله بااو بحث و گفتگو كرد ولى بااين حال پر هيبت ترين و پرصلابت ترين شخصيت در صحنه سياست جهانى بود نه اين كه خمينى خود را با مسيح مقايسه نمايد نه ولى او همان نوع از صداقت سازش ناپذير را منعكس مى نمود. چگونه است كه بشرى كه تجارب گوناگون بشرى را نچشيده است چگونه است كه بشرى كه غناى تجربى آزادى هاى فردى راانكار مى نمايد چگونه است كه چنين شخصى مى توانست حاوى و تجسم قسمت اعظمى از نظم جهان باشد؟ .

خوب براى آن خوانندگانى كه از قانون سنگبار نمودن زناكاران مشوش مى شوند اين تعبير و توصيفى كه من دراينجا داده ام به نظر كاذب و نادرست خواهد آمد. بااين حال من ميل دارم اين موضوع را روشن نمايم كه آدمى (لااقل به منظور رسيدن به نتيجه اى در مورداين انقلاب و آن عشق و محبتى كه از جانب بيش از نيمى از ايرانيان نثار خمينى مى گردد) مى بايستى اظهارات ايدئولوژيكى خمينى را از وضع و موقع او به عنوان يك بشر جدا سازد.

شكل و موقعيت اواز كلمات او ناشى نمى گردند. همينطور كه حاكميت او نيزاز آنها ناشى نمى شود بلكه از وجود زنده او از آن راهى كه جهان توسط آن در قبال فرم تشكل يافته شخصيت او عكس العمل نشان مى دهد ناشى مى شود. با وجود همه دشمنى و نفرتش به جانب آمريكا و با وجود همه دشنامها و لعنتهايش به غرب او خودش وجودش باز هم محتواى كلماتش را محتواى نوشته هايش را تحت الشعاع قرار مى دهد.

يك كارگردان سينما يا تئاتر اگراجراى آيت الله خمينى را مى ديد مسلما مى گفت كه :او به خوبى مى تواند رل مسيح را بازى كند و يا نقش امام دوازدهم را. تااين حد حضوراو در صحنه عالى و برجسته بود تااين حداتكاء به نفس او مطلق بود تااين حد عزم و تصميم او راسخ و تغيير ناپذير بود.

و بااين حال من بايد فراتر روم :امام خمينى آنچنان به درون قلب و مغز من رخنه كرد و وارد شد كه من ميل دارم آن را[عشق] بنامم .
بله با وجودامر به اعدام هاى اسلامى با وجود هيئت و سيماى سخت و نرم ناشدنى اش و با وجودانتقاد ناپذيرى اش در قبال احساسات فردى چنان محبت و عشقى راايجاد كرد كه قلب مرا پاك و خالص ساخت . حتى در زمانى كه او فقط آنجا نشسته بود و روحانى ديگرى مشغول صحبت بود من به صورتش (و نوراطرافش ) خيره شده بودم . در عين حال كه از چنان انرژى پر مى شدم كه آن را ناشى از زنده ترين نوع خلاقيت و قدرت مى دانستم .او توليد كننده آن انرژى واحساس بود كه سراپاى قلب را فرا مى گيرد و روح را تزكيه مى نمايد.

من اين طور خواسته بودم كه : زمانى كه امام را مى بينم در همان بى بى علاقگى خود نسبت به او باقى بمانم . من اين شناسائى را از خود داشتم كه ظرفيت قرار گرفتن تحت نفوذ و سلطه يك انسان ديگر را ندارم . من با دانستن اين موضوع كه استقلال من نمى توانست توسط تجربه اى در خارج از خود مورد تجاوز قرار گيرد احساس رضايت كرده بودم بااين حال اينجا من در شرف از دست دادن مرزهاى وجود مستقل خود بودم .اينجا من داشتم احساساتى را كشف مى نمودم كه كاملا در قبل بر من ناشناخته بودند.اينجا من داشتم توسط يك مرد مقدس مسلمان اشباع مى شدم .

فردى كه شايداز نظر همه دنيا آخرين كسى مى بود كه مى توانست آگاهى مرا وسعت دهد قلب مرا خالص نمايد مغز مرا تزكيه كند.احساس نمودن آن انرژى كه درقبرستان بهشت زهرا بود سبب شد كه همه عواطف خالص رااز درون من بيرون كشد. ليك دراينجا در حضور تجسم اسلام مبارز من شكفته شدن شخصيت مستقل خود را باز يافتم . كه من در آن روز ديدم آنچه كه من در قلب خود تجربه نمودم مهمترين حقيقت خود وجود بود. يك بشر توانسته بود چنان عظمت و بزرگ بيابد كه نمايانگرارتباط با خلق بود .

امام خمينى ممكن است يك مرد ديوانه هيولا آدمكش دشمن آزادى و روشنى ناميده شده باشد ليك او گواه عالى است از قدرت بشر در نايل شدن به يك درستى و صداقت تام و در درون اين صداقت عجيب ترين نوع زيبايى و وقار و عظمت شخصى نهفته است .

چون خمينى در واقع مرد خدا بود. چون خمينى در واقع تجسم حقيقت اسلام بود. چون خمينى در واقع سزاوار و شايسته اين بود كه مورد عشق و محبت احساسات شهادت شيفته قرار گيرد. واجب است بر ما كه در خارج بوديم تا سعى نمائيم اين انقلاب را دريابيم و ببينيم چرا خداوند چنين واقعيتى رااياد نموده است .اين واقعيت همان است كه در واقع مركز ثقل آينده خاورميانه مى باشد. من فكر مى كنم تا زمانى كه خواننده نتوانسته حقيقت آنچه را كه من نوشته ام تشخيص دهد قادر نخواهد بود برنامه و سرنوشت و همينطور نيروهايى را كه دارند حوادث خاورميانه را شكل مى دهند دريابد.
البته چون نظر واحد و توافقى در مورد طبيعت خداوند وجود ندارد يا در واقع در اين مورد كه اصلا خدا وجود دارد يا نه اين امكان كمى وجود دارد كه توافق شود براين كه او در وجدان يك بشر تجسم يافته است . خدا هر چه كه نباشد مسلما بصيرت و هوشيارى بايد باشد.

فرضيه هاى مسيحيت مقدسين شرق والبته صوفى ها (حتى اگر نخواهيم پياميران را ذكر نماييم ) كاملا نشانه ها و خصوصيتهاى يك انسان خدا ترس و خداپرست را ذكر مى نمايند.اعمال و كردار چنين فردى توسط همان هوش و فراستى كه اعمال و فعاليتهاى دنياى بزرگتر رااداره مى نمايد كنترل مى شود. در نفس مشخص و محدود و بومى اين فرداعمال او را كه از فرديت او ناشى مى گردداداره و كنترل نمى كند.اين فرديت جامع و عمومى گرديده است و شخصيت جسمى و روحى يك چنين فردى بايد لزوما آن واقعيت عمومى را كه اكنون در وجدان او تجسم يافته منعكس نمايد. آيا امام خمينى در خور و شايسته چنين توصيف و معيارى بود؟

شخصيت او به واقع آن قدر با چنين معيارهايى وفق مى داد كه اگر حتى فاقد هرگونه كالبداطلاعات مذهبى يا سنگ محكى جهت دريافتن ماوراءالطبيعه نيز باشد باز هم شاهد يك انرژى سيل آسا يك سكون غيرقابل تحرك يك عشق و محبت پايدار مى گردد. بله يك سختى و درشتى در سيما و قيافه اش وجود داشت ولى آدمى حتى اگر علت و سبب آن را

هم نداند باز هم لزوم وجود چنين سختى و درشتى رااحساس مى كند.

اين حقيقت دارد كه اگر شخص به يك حالت توازن و آرامش ياالوهيت رسيده باشد بدينگونه كه ديگر مقاومتى در مقابل نيروى بصيرت و دانايى خدا نداشته باشد (يعنى نفس كاذب از بين رفته باشد) آن روشى كه فرداز طريق آن به چنين حالتى دست يافته و در صورتش و در شخصيتش انعكاس مى يابد.

سير آيت الله خمينى به جانب تشخيص طبيعت نامحدود خود بيدار نمودن خود به آگاهى خالص به مطلق از طريق يك تكنيك بسيار ساده و قوانين اسلامى حاصل گرديد. گويى با يك نگاه به خمينى آدمى در مى يابد كه او از همان هنگام تولد كه اولين نفس را برآورده تاكنون فقط براى مقصودى نهايى و غايى زيسته است . فرديت او به جهت طبيعت مقيد و شروط آن نمى توانست از مطلق ساخته شده باشد بااين حال فرديت او در درون آن مطلق بود و من اين برداشت واحساس را داشتم كه تا به حال يك چنين انعكاس تعبير و حالت سازش ناپذيرى از مطلق را نديده بودم .

از قرار معلوم خمينى با نظر و مفهوم الله به عنوان مطلق آشنا مى باشد. در اينجا من قسمتهايى از چهار سخنرانى مختلف او را نقل مى كنم :

[ اسامى خداوند... نشانه هاى از ذات مقدس او مى باشند و فقط اسامى اوست كه بر بشر شناخته شده است . ذات او چيزى است كه كاملا وراى دسترس بشر مى باشد و حتى خاتم پيامبران اين داناترين واصيل ترين انسان نيز قادر نبودازاين ذات معرفت يابد. اين ذات مقدس به همه غيراز خود ناشناخته مى باشد].

زمانى كه نور و هستى مطلق باشد مى بايستى همه كمالات را شامل گردد زيرا فقدان يكى ازاين كمالات مستلزم فرديت و تك سازى مى شود. حتى اگر يك نقطه فقدان در ذات الهى باشد به معناى اين است كه نقطه اى از هستى غايب مى باشد كه دراين صورت هستى ديگر مطلق نيست مقيد و مشروط مى شود و ديگر لازم و ضرورى نيست زيرا كه هستى ضرورتى كمال و زيبائى مطلق مى باشد].

...هدفى كه همه پيامبران به خاطر آن فرستاده شدنداين بود كه : انسان راازاين جهان از اين تاريكى به پيش سوق دهند واو را به حيطه روشنائى مطلق رسانند. پيامبران مى خواستند كه بشر را به داخل آن روشنائى مطلق فرو برند... به اين دليل بود كه پيامبران فرستاده شدند .

بعضى حتى دراين دنيا به آن مرحله اى كه وراى تصور ماست خواهند رسيد مرحله نبودن و محو شدن در خدا .

خمينى ( دنيا ) را در چارچوب چنين تجليلى تعريف نموده است كه :

مجموع آرزوهاى فرد دنياى او را مىسازند نه

دنياى خارجى طبيعى را شامل ماه و خورشيد كه تجسم هاى خداوند مى باشد. دنيا در معنا و مفهوم محدود و فردى آن است كه مانع مى گردد شخص به جانب حيطه تقدس و كمال كشيده شود .

ما موافق هستيم بااين موضوع كه نزديك گشتن و مالا رسيدن به خدا اگر خدايى وجود داشته باشد مى بايستى بالاترين هدف شخص باشد زيرا اين منطقا همان است كه خداوند براى بشر مى خواهد و باز هم منطقا چون به حيات ابدى و سعادت مى انجامد همان است كه خود بشر آن را جستجو مى كند. خمينى در يكى از سخنرانى هايش از عين القضاه همدانى چنين نقل قول نمود:

زمانى كه فرد خانه خود را ترك مى گويد و به سوى خدا و پيامبراو مهاجرت مى نمايد و گرفتار مرگ مى گردد واجب است كه خداوند به او عوض دهد .

بااين حال واضح است كه براى رسيدن به چنين هدفى بسيار بايد فدا شود. هدف تكامل بشراست . [واقعيت عينى منحصرا به آن نور و روشنايى متعلق مى باشد اصل و منشاء ما نور و روشنائى است ] . اينطور به نظر مى آيد كه خاوند ما را مورد رحمت خود قرار خواهد داداگر ثابت نمائيم كه مايل هستيم تجارب و مراحل بسيارى را كه او در زمين در دسترش بشر قرار داده طى كنيم . و اين منشاء و منبع يكى ازاخطارهاى اخلاقى خمينى است : وقف كامل به خدايى كه فداكارى دائمى را طلب مى نمايد .

خمينى خواست خدا رااز طريق قرآن واصول عدالت پيامبر وامامان تعبير و تفسير مى نمايد. هيچ نظريه اى وجود ندارد كه شخص بتوانداز طريقى و راهى كه مستلزم[ فداكارى دائمى] نباشد به نهايت هستى برسد. حالااين موضوع كه آيا حقيقت دارد كه خداونداين جهان را صرفا خلق نموده تا بشر بر آن فائق آيد؟ و بسيارى لذت هاى زمينى براى به دام انداختن و كشانيدن بشر به سوى گناه مى باشد؟ سئوالى است كه قاعدتا جواب آن را فقط خداوند مى داند.

درك خود من از موضوع اين است كه فكر مى كنم ممكن است راههايى به سوى خدا (ذات مقدس مطلق ) وجود داشته باشند كه بيشترازاينها با خواسته هاى بشر سازگار باشند و مستلزم چنين كنترل ديسيپلين و مقررات سختى نباشند. بااين حال يك چيز واضح و روشن است و آن اين است كه امام روح الله الموسوى الخمينى به هدف خود نايل گشته است زيرااگر چه او هنوز در جستجوى تكامل كشورش و برقرارى تفوق اسلام در تمام خاورميانه (والبته دنيا) مى بود ولى بااين حال او كاملااز همه آنچه كه شور واشتياق جنگ و جدال درونى ناميده مى شود نيز جدا و منفصل بود.

ممكن است نظم وانضباط و ديسيپلين بسيار سخت و عميق دوران زندگيش به صورت حالات

سخت و جدى شخصيت و صورتش انعكاس يافته باشنداما عظمت و بزرگى غنايى كه همه زندگيش را فرا گرفته بود نه شكى در مورد شايستگى او براى گرفتن عوض باقى گذارد و نه شكى در موداين كه حال او يك واقعيت بود.

از نقطه نظر نويسنده اين كتاب امام خمينى هر آنچه را كه اسلام وعده داده بود منعكس نمود و آنچه او منعكس نمود هر آنچه بود كه دراين جهان مطلق بود.اين منشا و منبع جهان بود كه مسيرانقلاب را هدايت نمود.اين منشا و منبع جهان بود كه ستايش ورزى مردم را تعيين نمود.اين منشا و منبع جهان بود كه احياءاسلام را رهبرى نمود.

هر قدر كه ما در غرب به تقبيح خمينى بپردازيم هر قدر كه هموطنانش او را محكوم نمايند و سعى در براندازى واضمحلال انقلاب نمايند اين نكته بايد مورداذعان قرار گيرد كه نيرو و محرك اصلى توسط چيزى مطلق هدايت گرديد و آن مطلق از ميان شخصى به نام آيت الله خمينى گذر كرد. همه نوشته ها و سخنرانى هايش به تلاقى و برخورد جهاد درونى و برونى اشاره دارند.امام خمينى تجسم چنين آميزش و تركيبى بود: تاسيس جمهورى اسلامى شكست دشمنان خارجى پيروزى اسلام در ساير نقاط جهان و برقرارى آن شرايط درونى تماميت واتحاد كه در واقع پيروزى نفش برتر بر نفس پست تر بود يكى شدن فرد با خدا.اين انقلاب در واقع برقرارى چنين تركيبى بود.

شك نمودن در مورد ميزان آگاهى خمينى يا فهم وقف او به اسلام به معناى ناديده گرفتن و درك نكردن جوهراين انقلاب و آينده اسلام در خاورميانه مى باشد. من كه نمى توانستم از نظر خود در مورد يك جهان طبيعى بهتر (و نتيجتا توجيه اساس و نهايى نيروى محرك تمدن غرب كه بخصوص تاكيد آن بر فرد و يكتايى و يگانگى شخصيت است ) بگذرم . مسلما نمى توانستم مسلمان شوم نمى توانستم به كنار زدن و قضاوت تلخ كليشه وارارزش هاى غربى بپردازم . با تمام اين احوال مى بايد تصديق مى كردم كه هيات مردى كه در حسينيه مقابل من قرار داشت هيات فردى بود كه از يك رحمت تام الهى برخوردار بود. من مى دانستم كه خمينى عليه هر آنچه كه بدى و زشتى است در دنيا به مقابله برخاسته است . من مى دانستم كه توسط اسلام امرى در دنيا در شرف تحقق بود كه مسير هر آنچه را كه اصل مى باشد تغيير مى داد.

امام خمينى نقطه مقابل بيرحمى دنيوى لذتها و خوشى هاى سهل و آسان دنيوى منيت و خودپرستى يعنى در واقع خصوصيات ويژه غرب بود. خواه آدمى به اسلام معتقد باشد يا نه خواه باانقلاب امام خمينى و سياستهايش موافق باشد يا نه خواه حتى به خدااعتقاد داشته باشد يا نه بايد بسيار خام وانعطاف ناپذير باشد اگر قدرت جذب لااقل كمى از آن عشق قدرت خلوص و عظمت و وقارى را كه جوهر و ذات اين

مرد را تشكيل مى داد نداشته باشد .

و مرد هشتاد و يك ساله اى كه حالا براى ما شروع به صحبت نموده است با صدايى كه كوچكترين اثرى از خشونت و تندى نمى داشت با صدايى كه بسان يك موسيقى ملايم بود.

همه آن تناقضاتى كه شرح دادم ظاهر بودند: خشونت آرامش سختى و درشتى چهره غناى محبت سختى مطلق اراده نيرو و قدرت قابل انعطاف تمركز حواس تام و در عين حال جدايى وانفصال كامل . و زمانى كه خمينى شروع به صحبت نمود من به سادگى به آهنگ صدايش بدون توجه به معانى كلمات گوش فرا دادم . حتى يك لحظه نيز هيچگونه تقليلى در شدت و درجه آگاهى يا غناى قلبش احساس نكردم و تجربه ننمودم .

تاثيراو بر سلسله اعصاب من در تمام زمانى كه او در صحنه در بالكن نشسته بود ادامه يافت . در طول آن مدت من احساس كردم كه عالى ترين و برترين موهبتها به من اعطاء شده است بسيارى از خوانندگان اين كتاب ممكن است به جهت اين توصيفهااين كتاب را يكسره رد نمايد زيرا به نظرشان مى آيد كه من واقع بينى خود را كنار گذارده ام واقع بينى كه تا قبل از ديدن خمينى دست نخورده باقى مانده بود.اما از نظر خودم اين تحليلى كه از تجربه خود دراين كتاب آورده ام واقع بينانه ترين قسمت كتاب مى باشد.

آخرين تجربه ذهنى يعنى روبرو شدن با

مطلق اين بواقع فقط همين اين مى توانست به حيطه ذهنيت واقعيت عينى بخشد. من هيچ گاه همه فرهنگ فلسفه هنر وارزشهاى غربى را عليه زندگى و در تضاد با زندگى نخواهيم ديد آنطور كه مسلمانان مى بينند. من همينطور قادر نمى باشم از موضعى خصمانه عليه هر آنچه كه در جهان غيراسلامى است حركت نمايم ولى من براى هميشه به آيت الله خمينى به عنوان يك انسان بسيار خالص و برجسته ارج خواهم نهاد انسانى كه سرنوشت بشر را به مقامى رفيع سوق داد انسانى كه شكوه و عظمت الهى را ظاهر ساخت . واين مهمترين پيامى بود كه درايران به روح و روان من داده شد.

آيت الله خمينى مورد نفرت و تمسخر غرب است واين بسيار شبيه آن آزارها واذيتى است كه به عيسى مسيح انجام گرفت . آيت الله خمينى از همه اين آزارها راحت خواهد گذشت وانقلاب اسلامى نيز چه به ساير كشورها گسترش يابد يا نه پيروز و موفق خواهد بود. آنان كه قادر نيستند و يا نمى خواهند سرنوشت تعيين شده درايران را قبول نمايند يا بايد اگرايرانى هستند در تبعيد به سر برند و يااگر غربى مى باشند و مخالف مطلق گرايى چاره اى جز رنجيدن و رنجش ندارند. ´

به موسى محمد عيسى بودا و كنفوسيوس بينديشيم :

آيا آنان با نيروهاى غيرمذهبى و شرك ماترياليستى سازش مى نمودند؟ مسلما جواب اين سوال نمى تواند حاوى افكار برترى چارچوب مذهبى و پيروى از آن چارچوب به عنوان تنها مطلق باشد. هنرى كيسينجر دراين مورد چه نظرى مى داشت ؟او شايد پيرو همان سنت كشوردارى براساس [سياست واقعى] مى بود و در واقع چنين نظامى سياسى بود كه تولد دوباره سياستهاى بر پايه مذهب و ماوراءالطبيعه رااقتضاء نمود.

انقلاب اسلامى ايران تحت رهبرى آيت الله خمينى به جهان اعلام نمود كه : خداوند هنوزاسرار و وحى هايى را كه براى بشر فرستاده است دوست مى دارد تا بدين ترتيب بشراصل و منشاء خود و مقصد نهايى خود را دريابد. من در روز چهارشنبه ٩ فوريه ١٩٨٢ شاهد چنين حقيقتى بودم .
حضرت امام رضوان الله تعالى در تاريخ ١٣٦٧/٠٨/١٠ در پاسخ به حجه الاسلام والمسلمين جناب آقاى انصارى برخى از مسائل فقهى مورد ابتلاى مردم و دولت را براى تحقيق و بررسى به علما و حوزه هاى علميه پيشنهاد مى كنند. مجله جهت تحقق اين پيشنهاد كارساز مسائل مطرح شده را براى تحقيق و تتبع به علما پژوهشگران صاحب نظران و فضلا ارائه كرده كه دراين شماره محصول پژوهش حضرات آقايان :استاد: حسين نورى واستاد: جعفر سبحانى را در زمينه : [ انفال] [ مزارعه مضاربه و مساقات] ملاحظه مى كنيد .

اميدواريم توفيق الهى يارمان شود و در شمارهاى آينده حاصل تحقيقات ديگراساتيد و علما را به خوانندگان عزيز تقديم داريم .

يادآورى مى كنيم : آن دسته از محققان صاحب نظران و فضلا كه علاقه دارند ما را دراين امر بزرگ يار باشند با كمال ميل مقالات محققانه و عالمانه آنان را مى پذيريم و به خوانندگان گرامى عرضه مى داريم . اينك فهرست موضوعات :

١. مالكيت و محدوده آن .

٢. زمين و تقسيم بندى آن .

٣.انفال و ثروتهاى عمومى .

٤. مسائل پول ارز و بانكدارى .

٥. ماليات .

٦. تجارت خارجى و داخلى .

٧. مزارعه مضاربه و...

٨.اجاره و قانون آن .

٩. رهن .

١٠. حدود وديات .

١١. قوانين مدنى .

١٢. مسائل فرهنگى و برخورد با هنر به معناى اعم چون : عكاسى نقاشى مجسمه سازى موسيقى سينما و...

١٣. حفظ محيط زيست و سالم يازى طبيعت و جلوگيرى از قطع درختها حتى در منازل واملاك اشخاص .

١٤. مسائل اطعمه واشربه .

١٥. جلوگيرى از مواليد در صورت ضرورت و يا تعيين فواصل در مواليد.

١٦. معضلات طبعى همچون : پيونداعضاء بدون انسان و غيره به انسانهاى ديگر.

١٧. مسائل معادن زيرزمينى و روزمينى و ملى .

١٨. تغيير موضوعات حرام و حلال و توسيع و تضييق بعضى ازاحكام در ازمنه وامكنه مختلف .

١٩. مسائل حقوقى و حقوق بين الملل و تطبيق آن بااحكام اسلام .

٢٠. نقش سازنده زن در جامعه اسلامى .

٢١. حدود آزادى فردى واجتماعى .

٢٢. برخورد با كفر و شرك والتقاط و بلوك تابع كفر و شرك .

٢٣. چگونگى انجام فرايض در مسير هوايى و فضايى و حركت بر خلاف جهت حركت زمين يا موافق آن با سرعتى بيش از سرعت آن و يا در صعود مستقيم و خنثى كردن جاذبه زمين .

٢٤. ترسيم و تعيين حاكميت ولايت فقيه در حكومت .