نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - امام و عزت مسلمين
دكتر عبدالكريم سروش
بسم الله الرحمن الرحيم
ولا حول و لاقو ه بالله العلى العظيم .
درود برارواح همه پاكان و برگزيدگان خداوند و درود بر روح مطهچ امام خمينى رضوان الله تعالى عليه عزت مسلمين از جمله آرمانها و شايد رفيع ترين آرمان امام خمينى بود. ببينيم از منظر يك عارف عزت و ذلت دنيوى چه معنا مى دهد.
مشكلى كه هميشه براى عارفان در قدم نهادنن به سراى طبيعت وجود داشته اين بوده است كه :از منظر رفيع كه دراين عالم نظر كرده اند اين جهان را به چيزى نمى گرفته اند. و ظلمتكده طبيعت را در برابر و قبال عالم انوار و ملكوت حقيرتراز آن مى ديده اند كه خردمندى بتواند به آن دل ببندد.
عارفان ما عموما پس از آن كه چشمشان به عوالم بالا گشوده مى شد عالم پايين را عملا ترك مى گفتند زيراجمع بين دو گونه زندگى را: (خاكى و آسمانى )ميسر نمى ديدند.
البته نوادرى بودند كه از مقام تفرقه به جمع مى آمدند و هم مصاحب خالق بودند و هم مصاحب خلق و بين اين دو ناسازگارى نمى يافتند.
از نظر عارفان مردم در قياس با خداوند و در نسبت با ذات و صفات و افعال او بر دو گروهند:
١. كسانى كه بوى گيسوى خداوند آنان را مدهوش كرده است .
٢.كسانى كه چشم در چشم خداوند دوخته اند واز چشم او شراب مى نوشند.
عالم طبيعهت كه ظلمتكده اى بيش نيست به منزله گيسوى خداونداست .
گرچه اين مرتبه بسيارى را از جمله : عالمان و فيلسوفان را مست و مفتون و مجذوب مى كند و آنان را به كاوش دراين عالم وا مى دارد اما اينان فرسنگها فاصله دارند با آنان كه از گيسو و زلف گذشته اند و مستقيم چشم در چشم حضرت حق دوخته اند:
من و باد صبا مسكين دو سرگردان بى حاصلمن ازافسون چشمت مست او از بوى گيسوست تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسو بيارايى صبا را گو كه برگيرد زمانى برقع از رويتو گر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازىبرافشان تا فرو ريزد هزاران جان زهر مويت
بدين سبب بود كه عارفان از كفر زلف سخن مى گفتند. براى آنان كه به وصال محبوب رسيده اند و توفيق نظر در چشم او را يافته اند ماندن در گيسو و زلف كفراست .
ولى اين كفرى است كه مرتبه اى ازايمان است يعنى آدميان على العموم و على الاغلب ازاين مسير عبور مى كنند وابتداء عمومادر اين مرحله پا مى گذارند تا نوادرى ازاين مرحله عبور كنند و به مرحله بالاتر وارد شوند:
گفتم كه كفر زلفت گمراه عالمم كردگفتااگر بدانى هم اوت رهبر آيد
اتفاقا درابياتى كه ازامام رضوان الله تعالى عليه اخيرا منتشر شد همين معنا را ملاحظه مى كنيد:
من به خالت لبت اى دوست گرفتار شدمچشم بيدار تو را ديدم و بيمار شدم
خال لب همان مرحله كفراست كه جاى خود را مى دهد و به دوختن نگاه در چشم محبوب و رسيدن از مرتبه افعال شناسى و بوييدن گيسو به مرتبه ذات شناسى .
مشكل عموم عارفان اين بود كه : وقتى به مقام بلاتر قدم مى نهادند براى آنان ديگر ميسور نبود كه به مقام پايين تر نظر بيفكنندازاين روى در كارشان كاستيهاى جدى ديده مى شود عموم آنان عرفانى عزلت آلود و فارغ از جهاد و سياست داشتند.
اين از نكات بسيار تامل برانگيز فرهنگ عارفانه و صوفيانه ماست . ما ميراث فرهنگى خود را مى ستاييم امااين ستايش نبايد سبب شود كه از بخشى از آن توبه نكنيم !
آدمى به خود علاقمنداست لكن اين علاقمندى نبايد در خودستايى و ماندن در گذشته خلاصه شود بلكه گاهى هم در صورت توبه و عصيان عليه خويشتن بايد جلوه گر شود.اينها دو روى يك سكه اند. وامام رحمه الله عليه گويى از آن عاصيان بود.
به نظر من يكى از مهمترين آرمانهاى ايشان كه دراين گفتار محور بحث ماست اين :
عزت مسلمانان در پناه اسلام
١. آنچه در نوشته ها و گفته هاى امام رضوان الله تعالى عليه آشكار بود ارجاع واشارات اكيد و مكرر به اين آرمانها بود.
نمى گويم : در بيانات و نوشته هاى ايشان تئورى پرداخته و تفصيل يافته اى دراين باب هست ولى قطعا اين را مى گويم كه : توجه دادن مسلمانان به اين امر و تاكيد شديد براين آرمان در روش و رفتار و گفتارايشان نمايان تراز آن است كه انسان بخواهد براى آن نمونه ها و مقتبساتى ذكر بكند.
از همان ابتدا كه داستان[ كاپيتولاسيون] درايران پيش آمد (يك مساله حقوقى سابقه دارى كه چند ده سال پيش هم درايران مطرح شده بود ولى به خموشى و خفتگى رفته بوداما در زمان محمدرضا احيا شد و دراثر فشار خارجيان قرار بود در مجلس مورد تصويب قرار بگيرد.) حضرت امام اين قرارداد را برنتافتند و همان بهانه آغاز نهضت شد.
همان موقع در سخنرانيها مى فرمودند: ما را زير دست كردند. شرف ما را فروختند. همچنين در سخنرانى تاريخ و مهم كه در بهشت زهرا پس از بازگشت از فرانسه ايراد كردند خطاب به امراءارتش فرمودند:اى آقاى سپهبد!اى آقاى
ارتشبد! تو نمى خواهى آقا باشى ؟ ما براى تو آقايى آورده ايم . مى خواهى زيردست باشى ؟ كلمات : آقايى سرورى زيردست نبودن سيلى زدن به اجانب تعبيرات مشابه ديگر (نفى استكبار نفى غربزدگى و...) كرارا در سخنرانيها و بيانيه هاى ايشان به كار مى رفتند و همه اينها دغدغه و آرمان ايشان را آشكار مى كرد. عزت و ذلت از مسائل سابقه دار معارف اسلامى است .
از باب نمونه : در دعايى كه براى روز عرفه وارد شده است يعنى دعاى امام سجاد[ ع] در صحيفه سجاديه كه طولانى ترين دعاى اين كتاب شريف است و دعايى كه امام حسين(ع) در روز عرفه در عرفات خوانده اند.
اين دو دعااز دعاهاى استثنايى در معراف شيعى و مملواز ذخائر و معارف دينى است .
يكى از خواسته هاى امام سجاد در دعاى روز عرفه از خداوند اين است :
وذللنى بين يديك واعزنى عند خلقك وضعنى اذا خلوت يك وارفعنى بين عبادك .
مرا در درگاهت خوار و در نزد آفريدگانت عزيز وارجمند گردان چون با تو خلوت كردم خوار و در ميان بندگانت سرافرازم نما.
در دعاى مكارم الاخلاق كه آن هم ازادعيه مهم و آموزنده صحيفه سجاديه است اين معنى به نحو ديگر آمده است :
لا ترفعنى فى الناس درجه الا حططتنى عند نفسى مثلها و لا تحدث لى عزا ظاهراالااحدثت لى ذله باطنه عند نفسى بقدرها .
خداوند! به همان اندازه كه در چشم مردم بر مقام من مى افزايى در درون من از مقامم بكاه و به ميزان عزتى كه دراجتماع به من ارزانى همى فرمايى مرا به ذلت نهانيم آشنا ساز تا شخصيت خويش را هرگز فراموش نكنم و پاى از گليم خويش فراتر نگذارم .
اين موزون شدن ذلت و عزت : عزت در چشم خلق و ذلت در نزد خويش و خدا معنايى است كه در دعاى امام حسين(ع) در روز عرفه آمده است :
و فى نفسى فذللنى و فى اعين الناس فعظمنى .
مرا نزد خود ذليل كن اما در چشم مردم عزيز گردان .
همچنين نقل شده است كه امام على(ع) در بازگشت از صفين از قبيله شباميين عبور مى كردند [ حرب بن شرجيل شبامى] كه از سران قبيله شباميين بود به حضور
آن حضرت رسيد حضرت سوار براسب واو پياده به دنبال ايشان حركت مى كرد امام به[ حرب] فرمودند:
ارجع فان مشى مثلك مع مثلى فتنه للوالى و مذله للمومن . ٢
باز گرد چرا كه پياده حركت كردن شخصى مثل تو در ركاب مثل من مايه فتنه و غرور براى والى خواهد شد و ذلت و خوارى براى مومن .
يعنى كوچكى ها را بايد به درگاه خداوند برد. نزد خلق سرفرازى و عزت شرط است .
در جنگ صفين هنگامى كه لشكر معاويه بر فرات تسلط يافتند و مانع استفاده لشكريان مولى شدند امام خطبه مهيجى ايراد كردند كه از نظر معنى و نثر بسيار بسيار عالى است :
قد استطعموكم القتال .
سپاه معاويه گرسنه جنگ است و بااين عمل (بستن آب ) شما را به پيكار دعوت كرده است .
اكنون بر سردوراهى هستيد:
فاقروا على مذله و تاخير محله .
يا به ذلت و خوارى بر جاى خود بنشينيد.
اورووا السيوف من الدماء ترووا من الماء .
و يا شمشيرها را از خون سيراب سازيد تا از آن سيراب شويد.
فالموت فى حياتكم مقهورين والحياه فى موتكم قاهرين ٣
اگر بميريد و پيروزمندانه بميريد زنده ايد واگر بمانيد و مغلوب مرده ايد.
از امام حسين (ع) نقل شده است كه در يكى از خطبه ها روز عاشورا در برابر دشمن فرمود:
الاان الدعى ابن الدعى قدر كزنى بين اثنتين : بين السله والذله .
اين ناكس پسر ناكس ( ابن زياد) مرا بپذيرفتن يكى از دوامر ناچار كرده است :
يا شمشير كشيدن و جنگيدن و يا قبول ذلت .
امام پاسخ داد:
هيهات مناالذله يا بى الله ذلك لنا و رسوله والمومنون و حجور طابت و طهرت ٤ .
هيهات كه مذلت و زبونى اختيار كنم . نه خدا به ذلت من راضى است و نه رسول او و نه مومنان و نه دامنهاى پاكى كه مرا تربيت كرده اند.
در نهج البلاغه اين معنى را به وضوح و تكرار بيشرتى مى بينيد:
اميرالمومنينى[ طمع] رااز جنس بردگى مى داند:
الطمع رق مويد ٥
طمع بردگى دائمى است .
و لذا مسلمانان كه ذلت بردگى را نمى پسندد طماع هم نمى تواند بود. تقوى كه كرارا در نهج البلاغه مورد تاييد و توصيه اميرالمومنين(ع) قرار گرفته است از مهمترين ثار و ويژگيهايش آزادى از قيد عبوديت ديگران است :
فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيره معاد و عتق من كل ملكه ٦ .
تقوى و پرواى از خدا كليد گشايش هر درى و ذخيره رستاخير و آزادى از هرگونه بردگى است .
همچنين مسلمانان عزت طلب نزد همه كس از تيره روزى و دشوارى زندگى سخن نمى گويد كه اين ذلت پسندى است .
رضى بالذل من كشف عن ضره . ٧ .
همچنان كه به هر كسى هم دل نمى بندد:
رغبتك فى زاهد فيك ذل نفس ٨ .
به قول سعدى :
دلبراگر شتاب كند در سفر تو بايست دل در كسى مبند كه دلبسته تو نيست
هم از مولى على(ع) است كه فرمود:
لاتكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا ٩ .
بنده ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است .
همين مضمون ازامام حسين (ع) هم نقل شده است :
ان لم تكن لكم دين فكونوااحرارا فى دنياكم ١٠ .
اگر دين نداريد اقلا آزاده باشيد.
بازاز مولى على(ع) است :
الا حر يدع هذه الماظه لا هلها ١١
آيا آزاد مردى پيدا نمى شود كه اين ته مانده دنيا را به اهلش واگذارد؟
يك مدلول دارد و آن اين كه : ذلت با مسلمانى قابل جمع نيست و مسلمان ذلت پسند در مسلمانيش خلل است و جامعه اسلامى ذليل همچون حلواى تلخ
حاوى تناقض است .
براين است دو گونه زندگى جمعى خواهيم داشت : زندگى ذليلانه زندگى عزتمندانه آزادگان . دوستى ورزيدن با دشمنان عين قبول ذلت است .
قرآن دراين باب سخنان روشنى دارد دراين كه : مسلمانان نبايد ولايت كفار را بپذيرند سخن قرآن صريح است :
ياايهاالذين آمنوا لاتتخذوا عدوى و دوكم اولياء ١٢ .
اى مومنان دشمن من و دشمن خود را به ولايت برنگيريد.
پيداست كه اين[ ولايت] ولايت ذلت است .
ما دو گونه ولايت داريم :
١. ولايت عزت .
٢. ولايت ذلت .
قرآن مى گويد:
و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل ١٣ .
خداوند را شريكى در ملك نيست و به مذلت ولى ندارد.
يعنى نفى ولايت ذلت مى كند.
خداونداز راه مذلت ولى ندارد نه اين كه هيچ ولى نداشته باشد. مومنان اولياء خداوندند و خداوند ولى آنان است .
الله ولى المومنينى ١٤ .
الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور والذين كفروا اولياء هم الطاغوت ... ١٥ .
خداوند ولى مومنينى است .ايشان رااز تاريكيها به روشنى مى برد. اما آنان كه كافر شده اند طاغوت ولى آنان است .
اين سخن كه درباره خداوند در قرآن آمده است :
لم يكن له ولى من الذل .
براى همگان صادق است .
اين قيد نكته آموزاست كه خداوند ولى از سر ذلت ندارد.اگر براى مومنينى هم نفى ولايت مى كند ولايت ذلت را نفى مى كند نه ولايت عزت را.
پس دشمنان خدا را به ولايت بر نگرفتن كه در قرآن بدان اشاره شده است ولايتى است كه ذلت آور باشد ولى اگر ذلتى در كار نباشد برقرار كردن ولايت چه اشكالى دارد؟
آيه شريفه دراين باب صريح است :
لاينها كم الله عن الذين لم يقاتلوكم فى الذين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوااليهم ان الله يحب المقسطين .انما ينهاكم لله عن الذين قاتلوكم فى الدين واخرجوكم من دياركم و ظاهروا على اخراجكم ان تولوهم و من يتولهم فاولئك هم الظالمون ١٦ .
خداوند نهى نمى كند شما را كه رابطه ولايت برقرار كنيد با كسانى كه با شما جنگ ايده ئولوژيك ندارد. شما رااز سرزمين خودتان بيرون نكرده اند بااينان به عدل و قسط رفتار كنيد.
نفى ولايت و منع ولايت بااينان نيست با كسانى است كه با شما جنگ عقيدتى دارند و يا شما رااز موطن خودتان بيرون مى كنند و يا به بيرون كردن شما كمك مى كنند.
پس عزت و ذلت ضابطه محكمى است كه تعيين مى كنند: كدام ولايت برگرفتنى و پذيرفتنى است و كدام وانهادنى و ترك گفتنى .
در فرهنگ تصوف گذشته ما متاسفانه پنداشته شده است كه : عزت و تكبر يكى است . و ميان دو مقوله : عزت نزد خلق و ذلت نزد خويش فرقى نهاده نشده است .
در يوزگى از شيوه هايى بود كه صوفيان پيشنهاد مى كردند: براى شكستن خود در نزد خلق و نزد خويش ازاين روى درويشان را مى فرستادند براى گدايى آن هم گدايى توام با سماجت تا صاحب خانه آنان را بارها و بارها برانند و مشمول بدترين نوع اهانتها و تحقيرها كنند.
مرحوم آقاى مطهرى در كتاب انسان كامل ازابراهيم ادهم نقل كرده است كه گفت : دو - سه حادثه براى من پيش آمد كه بسيار در كام من شيرين بود:
١. در مسجدى بيمارافتاده بودم . خادم مسجد مى خواست مسجد را جارو كند.از همه خواست كه از مسجد بيرون بروند. همه رفتند جز من كه به علت بيمارى نتوانستم بروم . خادم آمد و مرا مانند لاشه اى كشيد و پرت كرد به بيرون مسجد. من در آنموقع بسيار خوشحال شدم كه اين قدر ذليل و پستم و مورد بى اعتنايى قرار مى گيرم و كمترين حرمتى به من نمى نهند.
٢. سوار كشتى بودم . دلقكى كشتى نشينان را سرگرم مى كرد. مى گفت : در جايى بودم كه در آنجا كافرى بود ريش او را گرفتم و در ميان جمع كشيدم و ... قصه را كه تعريف مى كرد چشمش به من افتاد. مرا مناسب دلقكى و مسخرگى يافت از
اين روى به سراغ من آمد و ريشم را گرفت و مرا به ميان جمع كشاند و گفت اين طور.
من آنجا هم بسيار خوشحال شدم كه اين همه ذلت بر من مى رود و به نفسم گفتم :
ببين چگونه شكسته مى شوى .
٣. در زمستانى به پوستينم نگاه كردم آن قدر شپش داشت كه نفهميدم پشمش بيشتراست يا شپش .
غزالى نقل مى كند: كسى بود كه فردى را به استخدام در آورده بود كه : در ملاعام و در پيش چشم مردم به او ناسزا بگويد تا براثر ناسزاگويى شخصيتش شكسته شود و مردم او را خوار بپندارند.
همچنين قصه فردى از زهاد را نقل مى كند كه به حمام رفت و لباس ديگرى را پوشيد و به نحوى پوشيد كه ديگران بفهمند: لباس ديگرى را پوشيده است .از حمام بيرون رفت . مردم فهميدند كه لباس ديگرى را به تن كرده است لذا دستگيرش كردند. پس ازاين قضيه مرد زاهد دزد حمام نام گرفت . مردم زاهد ازاين كه در شهر به دزدى شهره شده بود و ديگراو را به چشم عنايت نمى نگريستند بسيار شادمان بود. ١٧
اين رفتارها كجا و تكريم قرآن نسبت به آدميان كجا؟
لقد كرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر والبحر و رزقناهم من الطيبات و فضلتا هم على كثير ممن خلقنا تفضيلا ١٨ .
اقبال لاهورى بود كه در عصر ما اين شيوه (شيوه صوفيان ) را مقرون به صواب ندانست و گفت :
بگذراز فقرى كه عريانى دهد اى خوش آن فقرى كه سلطانى دهد
و يكجا بر فقرهاى ذليلانه قلم بطلان كشيده و براخلاف غلامى و برده صفتانه نفرين و نفرت فرستاد و گفت :
از غلامى دل بميرد در بدن از غلامى روح گردد بارتن
اين سخن سخنى نيست كه در بين گذشتگان ديده شود.اين سخن بلند برگرفته از تعليمات دينى واسلامى بود و تعليمات موهن صوفيان را زير پا مى نهاد. خصوصا منافاتى كه اقبال بين عاشقى و غلامى مى افكند بسيار آموزنده است : بردگان را با
عاشقى چه كار؟ كار آزادگانست .
اقبال داستان زيبايى را نقل مى كند كه : در يكى از جنگها دختر حاتم طايى اسير شد. وقتى كه اين دختر را پيش پيامبر آوردند نيمه برهنه بود. پيامبر[ص] عباى خود را روى آن دخترانداختند تا پوشيده بماند.اقبال اين داستان را نقل مى كند و مى گويد:
ما از آن خاتون طى عريانتريم پيش اقوام جهان بى چادريم ١٩
ما دراين روزگار از دختر طايى هم لخت تر مانده ايم و آن همه عزت و شرف خود رااز كف داده ايم و پيش تمام اقوام دنيا بى چادر شده ايم . پيامبرى مى خواهيم كه دوباره با عباى خودش ما را بپوشاند.
از غربزدگى هم كه از جمله اسارت هاست سخنى بگوييم :
[فرنگى مابى] پيش تراز لفظ[ غربزدگى] در ميان ما رايج شد. و همان است كه گاهى خود غربيان هم تحت عنوان : ationziWesteيعنى غربى شدن به كار مى برند. منتهى تفسير خاصى ازاين لفظ در جامعه ما شده است كه بايد آن را دقيقا شناخت . نرفتن زير بار فرهنگ غرب بدى هاى آن را بد دانستن در برابر آنان خود را نباختن آداب و رسوم خويشتن را تحقير نكردن و... چيزى است كه مورد قبول هرانسان منصف و خويشتن شناسى است منكرى ندارد.
در كلمات بزرگان ما هم اين مطلب به همين معنى دراين چند دهه اخير به كار رفته است . مرحوم جلال آل احمد كه كتابى به اين نام نوشت همين مراد را داشت .
ى از كلمات حضرت امام رضوان الله تعالى عليه نقل مى كنيم تا روشن شود كه ايشان هم همين معنى رااز غربزدگى منظور داشته اند:
[آنان ملتهاى ستمديده زير سلطه را در همه چيز عقب نگهداشته و كشورهايى مصرفى بار آوردند. و به قدرى ما رااز پيشرفتهاى خود و قدرتهاى شيطانيشان ترسانده اند كه جرئت دست زدن به هيچ ابتكارى نداريم و همه چيز خود را تسليم آنان كرده و سرنوشت خود و كشورهاى خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش بسته مطيع فرمان هستيم . واين پوچى و تهى مغزى مصنوعى موجب شده كه در هيچ امرى به فكر و دانش خود اتكاء نكنيم و كوركورانه از شرق و غرب تقليد نماييم . بلكه از فرهنگ و ادب و صنعت وابتكار اگر داشتيم نويسندگان
و گويندگان غرب و شرق زده بى فرهنگ آنها را به بادانتقاد و مسخره گرفته و فكر و قدرت بومى ما را سركوب و مايوس نموده و مى نمايند و رسوم و آداب اجنبى را هر چه مبتذل و مفتضح باشد با عمل و گفتار و نوشتار ترويج كرده و با مداحى و ثناجويى آنها را به خورد ملتها داده و مى دهند.
فى المثل اگر در كتاب يا نوشته يا گفتارى چند واژه فرنگى باشد بدون توجه به محتواى آن بااعجاب پذيرفته و گوينده و نويسنده آن را دانشمند و روشنفكر به حساب مى آورند. واز گهواره تا قبر به هر چه بنگريم اگر با واژه غربى و شرقى اسم گذارى شود مرغوب و مورد توجه واز مظاهر تمدن و پيشرفتگى محسوب واگر واژه هاى بومى خودى به كار رود مطرود و كهنه و واپس زده خواهد بود] ٢٠ .
اين آن معنايى است كه حضرت امام از غربزدگى و شرق زدگى در نظر داشتند: تقليد كوركورانه از غرب و شرق .
مرعوب آنان شدن و به تمسخر گرفتن ذخائر واندوخته هاى خودى و دعوت از ديگرى كه : تو بيا و جاى ما باش . تو بگو كه : ما كه باشيم چه باشيم چه بكنيم چگونه زندگى بكنيم و در لوح سرنوشتمان چه بنويسيم . اين است غربزدگى كه از مصاديق روشن ذلت است . دعوت از ديگرى بخصوص ديگرى كه دوستى اش با ما به اثبات نرسيده كه هيچ بلكه دشمنيش بارها به اثبات رسيده است كه بيا و زمان امور ما را دراختيار بگيراين همان[ ولايت ذلت] است . برخى از غربزدگى مراد ديگرى دارند كه البته به جد بايد گفت :
منظور كثيرى از بزرگان كه لفظ غربزدگى را به كار مى برند آن نيست .
اين معنا كه اين گروه از غربزدگى مى كنند يك معناى تاريخى گرايانه است .
اينان بر اين باورند كه تاريخ غرب هويتى دارد و با تمام هويتش تاريخ ما را در خود گنجانده است . به گونه اى كه تاريخ ما ماده اى شده كه تاريخ غرب صورت اوست . به اين معنى تاريخ ما غرب زده است يعنى از ناحيه غرب زده شده است . ماده خود را دراختيار صورت ديگرى قرار داده است . نزداينان به پيروى از هگل تاريخ براى خود هويتى دارد وافكار وافعال آدميان مظاهر تاريخ اند نه خود تاريخ . مردم و قهرمانان بازيچه دست قهار تاريخ اند واوست كه آنان را به كار مى گمارد.اينك عصر غرب است و مقتضاى تاريخ است كه غرب حاكم باشد لذا ما هم غربزده شده ايم .
اين امر به اعتقاد آنان لازمه جبر تاريخ است . ما در غربزده شدن مختار نبوده ايم بلكه مجبور بوده ايم و جبر زمانه را به اينجا كشانده است ازاين روى در رفع غربزدگى هم مختار و مقتدر نيستيم . بايد بنشينيم تا خوداين بختك تاريخ كه بر ماافتاده است مرتفع شود.
اين معنااز غربزدگى و خودش از مقتضيات فرهنگ مغرب زمين است يعنى آن نوع بينش و تصويرى كه امثال هگل از تاريخ داده اند به اين نوع مضمون و مفهوم از غربزدگى مى انجامد.اينان غرب را يك كلى مى دانند نه يك كل . و صريحا مى گويند كه : فرهنگ اسلامى ما به پايان رسيده بود كه غرب در آمد و ما ديگر چيزى براى گفتن نداشتيم نه بالقوه و نه بالفعل و غرب آمد و همه چيز ما شد. واگر هم نمى آمد ما چيزى نبوديم . غرب كه آمد يعنى دوره جبرى ديگرى از تاريخ شروع شد كه نه به اختيار كسى آمده و نه به اختيار كسى مى رود بايد بنشينيم تا برود لذاست كه اين گروه بى عملى مطلق را تلقين مى كنند.
على اى حال به آن معنايى كه مااز غربزدگى داشتيم و در كلمات بزرگان بويژه حضرت امام خمينى رضوان الله تعالى عليه نيز هست برقرارى ولايت ذلت با ديگران و يا غربيان غربزدگى است . و مى توان مختارانه هم مى توان از قيداسارت آن رها شد.
اگر معناى عغزت و ذلت و مستندات مكتبى و دينى آن روشن شده باشد مى توانيم گامى پيشتر نهيم و ببينيم كه : عزت بخشى اسلام به مسلمانان به چه معناست ؟
همه ما از مفهوم آزادى كه عزت در گرواوست اطلاع داريم . نمى شود ملتى آزاد نباشد ولى عزيز باشد. ذلت همراه و مساق با عبوديت و اسارت . حال كسب آزادى در گرو چيست ؟
درابتدا به اختصار در عرصه روانى فردى اين معنى را بيان مى كنيم و آنگاه در عرصه حيات جمعى .
بدون اين كه وارد بحث غامض جبر و اختيار بشويم فقط يك نكته بسيار مهم را دراينجا بيان مى كنيم :
به گمان من گره اين بحث آزادى واختيار با همين نكته گشوده مى شود كه : شكستن شخصيت جبرآوراست و تماميت شخصيت آزادى آفرين . نه عليت نه اقتصاد نه اولويت عليت و دترميزم مادى و نه دترميزم الهى هيچ كدام نافى اختيار و آزادى آدمى نيست . موجودى كه شخصيتش محفوظ باشد آزاد است . موجودى كه
شخصيت و هويت خود رااز دست بدهد مجبوراست بنابراين آزادى در گرو قاهر بر بيگانه و بردگى در گرو مقهور بيگانه بودن است .
اگر عامل شخصيت مرا شكست در آن صورت من يك موجود مقهور و مجبورم . يعنى آن عمال با شكستن شخصيت من به دست من كارى راانجام مى دهد كه در واقع كار من نيست بلكه كاراوست . به اين معنى هر كارى را كه من انجام بدهم مجبورانه و مقهورانه انجام داده ام زيرا [فاعلى] نمانده است كه بگويد: من كارى راانجام دادم . آنجايى ما اختيار داريم كه[ منى] مانده باشد. تمام مساله در گرو محفوظ ماندن [من] است . هر عاملى كه شخصيت شكن و مقهور كننده باشد جبرآفرين است . بندها جبر نمى آورند بيگانه ها جبر مى آورند. ما هيچ وقت . در عالم آزادى واختيار دنبال اين نيستيم كه از هر بندى رها باشيم بلكه مى گوييم : بايداز بند ذلت آزاد بود. بسيارى از بندها را مى شود پذيرفت و آزاد و عزيز بود. آن بند مقهوريت است كه حريتى به جا نمى گذارد واختيار را مى سترد و آدمى را مجبور مى كند بنابراين شرط اصلى در آزادى (آزادى عزت بخش )اين است كه : كسى بماند تا بتواند ادعاى فاعليت بكند يعنى تحت قهر بيگانه قرار نگيرد.
عين اين معنى در عرصه جمع هم صادق است .
اگر قومى هويت جمعى واحد داشت به طورى كه توانست خود را با آن هويت تعريف كند آنگاه اين[ خود] مى تواند ادعاى فاعليت كند كه فلان كار را من به رضايت انجام دادم و فقط در اين صورت است كه آزادى آن محرزاست .امااگر قومى [ خودى] نداشت در اين صورت قومى است مقهور و يا مقهور شدنى . پس براى تحقيق آزادى شرط اول آن است كه : شخصيت و هويت و رضايتى در كار باشد.
حال بايد ديد شخصيت و هويت قومى از چه مايه مى گيرد و چگونه متولد مى شود؟اگر بپذيريم كه آدمى انديشه است و باقى استخوان و ريشه است . بايد بپذيريم كه انديشه و جهان بينى آدميان را وحدت مى بخشد و قوم بى انديشه هيچ گاه وحدت انسانى واقعى نمى يابند. دراين صورت است كه رضايت و خشم شان هم يكى مى شود. يعنى در معنى انديشه با عشق و انگيزه را هم گنجاند.
آدمى و خوديت جامع عشق و عقل و به واقع اولى بيش از دومى وحدت بخش است و به قول مولوى :
آفرين بر عشق كل اوستادصد هزاران ذره را داداتحاد
اگر حقيقتا بين ملتى و دولتى وحدت نظرى و عملى عقلى و عاطفى برقرار بود به گونه اى كه احساس دوگانگى نكردند به معناى دقيق كلمه در آنجا مى توانيم بگوييم كه : آزادى برقراراست چون[ خود] ى وجود دارد و فاعل است .
اسارت آنجايى است كه[ خود] فاعل نيست واين ديگرى است كه به جاى[ خود] كار مى كند.
پارلمان مظهر آزادى است نه مولد آن . پارلمان براى آن است كه هويت و آزادى موجود را بر ملا كند نه آن كه آزادى بيافريند. سر بى خاصيت بودن پارلمان در بسيارى از كشورهاى مقلد دموكراسى اين است كه از آن چيزى را مى خواهند كه درال جامعه موجود نيست و به تعبير ساده تر گاونر مى دوشند.
نظامات ايدئولوژيك عصر ما با يك[ پارادوكس] روبرو شدند كه نتوانستنداز آن بيرون بيايند. آن[ پارادوكس] اين بود كه : بارى حصول آزادى ابتدا كوشيدند كه هويتى به خلق خودشان بدهند و بدون در پيش گرفتن روش ليبرالى آزادى را تامين كنند.اگر در دادن اين هويت موفق مى شدند پيمودن باقى راه آسان بود زيرا وقتى قومى داراى هويت واحد شد و دولت و ملت يگانه شدند در آن صورت ديگر نمى شود در آنجااز نبود آزادى سخن گفت زيرا همان چيزى دراين مجموعه واقع مى شود كه همه مى خواهند انجام شود. ديگر جاى ناخشنودى واحساس رقيت است ؟
كمونيست ها ٧٠٦٠ سال كوشيدند تا هويت كمونيستى به مردم بدهند و پارادوكس درين بود كه مى خواستند به جبر و با سلب آزادى آن هويت آزادى بخش را به مردم بدهند و بدترين و قساوت آميزترين ديكتاتوريها را بر پا كردند ولى باز هم موفق نشدند چرا كه وسيله هدف را توليد مى كند. غايت فرزند روش است . مگر مى شوداز هر راهى به هر غايتى رسيد؟ رسيدن به هويت آزادى بخش از طريق كوفتن بر سر مردم ميسر نيست اين حضرات به سخت ترين شيوه ها كوشيدند. تااين كه به مردم تحت قلمروشان هويت تازه اى بدهند و به گفته خودشان :انسان تازه اى به وجود بياورند و پيش تاريخ انسان را سپرى كنند و تاريخ جديدانسان را رقم بزننداما نشد چرا كه شدنى نبود.
مردم بيچاره زجرها كشيدنداما نه تنها به شخصيت تازه و هويت واحدى نرسيدند كه همان آزادى نيم بند پيشين را هم از دست داند.
اين داستان غم انگيز كسانى است كه اكنون صدها ميلونشان دوراز ما و يا
نزديك به ما زندگى مى كنند و حصرت نيم قطره از درياى آزادى را دارند.
اكنون از مسلمانان سخن بگوييم كه ببينيم قضيه از چه قراراست .
اگر مسلمانان سرتاسر جهان با مسلمانان ساكن در يك منطقه و كشور داراى هويت واحدى به معناى دقيق كلمه بشوند عقلا و عاطفه (و نه به شكل سربازخانه اى كه لباس واحد بپوشند و حركتهاى يكسانى انجام دهند.) آن عزت و آن آزادى مطلوب براى آنان قطعا حاصل خواهد شد.
حصول اين آزادى هم در گرو ترك آن تعليم ناصواب برخى از صوفيان پيشين است و هم در گرو گام نهادن در عرصه عمل و داد و ستداجتماعى زيرا موجوداتى كه از يكديگر غائبند به شخصيت واحدى نمى رسند. در عرصه روان فرد هم اين معنى صادق است .
تا كسى به فكر خود نيفتد تااجزاء خود را جمع نكند شخصيت واحد پيدا نمى كند.
جمع بايد كرداجزاء را به عشقتا شوى خوش چون سمرقند و دمشق
حال چگونه مى توان به خود رسيد واجزاء را جمع كرد؟
نكته را گذشتگان هم دريافته بودند كه : در سايه تعقل محض نمى توان به وحدت شخصيت رسيد.اتفاقا تعقل محض گاه شخصيت آدمى را تكه تكه مى كند.
اين كه بايد عشق را در كنار عقل نشاند بيان يك امر ذوقى نيست بلكه كشف مهمى است از شيوه موفق شخصيت بخشى و هويت شناسى .
مولوى مى گفت :
عقل تو قسمت شده بر صد مهمبر هزاران آرزو طم و رم هوش را توزيع كرد بر جهات مى نيرزد تره يى آن ترهات
يعنى فيلسوفان و متفكرانى كه بويى از محبت نبرده اند و فقط در سنگلاخ مناقشات فكرى گرفتار آمده اند و در پى حل صدها مساله هستند داراى شخصيت واحدى نيستند.اينان مانند كسى مى مانند كه هر روز دهها طلب كار به سر آنان ريخته و هر يك از سوى شان مى كشد. تفرق خاطر كمترين بيمارى اينان است .
آن كه به انسان وحدت مى بخشد چيز ديگراست و آن : عشق است .
مرحوم مطهرى در يكى از تمثيلاتشان در باب سلوك عرفانى نكته بسيار خوبى را ذكر كرده اند.
عرفا مى گفتند: شخص براى تهذيب نفس و سلوك جاده معرفت بايد پيرو مرشد داشته باشد و خودش نمى تواند به پاى خود همه راه را بپيمايد. اين سخن بسيار درست و پر مغزى است و دلايل بسيار دارد.
مثالى كه مرحوم مطهرى مى زنداين است :
[يك وقت مقدارى براده آهن با خاك مخلوط شده است و شما مى خواهيد اين رااز ذرات خاك جاد بكنيد مى نشينيد روزها وقتتان را صرف مى كنيد و ذره بينى قوى هم مى زنيد كه دانه دانه اين ذرات آهن رااز ميان ذرات خاك با مشقت و مرارت بكشيد بيرون به طور نسبى هم موفق مى شويداما يك وقت اين كار را نمى كنيد. يك آهن ربا مى آوريد و در يك لحظه تمام آهنها رااز خاكها جدا مى كنيد].
حقيقت مطلب همين است . شيوه جدا كردن با دست و با ذره بين و با صرف وقت و مرارت بسيار شيوه عاقلانه است و آوردن مغناطيس شيوه عاشقانه .
جمع بايد كرداجزاء را به عشقتا شوى خوش چون سمرقند و دمشق
يك مغناطيس قوى لازم است تااين ذرات متفرق وجود آدمى را به خود جذب كند و وحدت ببخشد و عقل چنان مغناطيسى نيست و چنان خاصيتى ندارد.
پيرو راهنما با آدميانى كه دچار تشتت شخصيت شده اند همين معامله را مى كند و خاطرشان را كه به صدها رفته ومتوجه صد قبله شده است به سوى يك قبله مى كشاند.اين در عرصه روان فردى است در عرصه روان جمعى هم عينا اين معنى صادق است .
با عقل و تفكر تنها يك قوم را نمى تواند وحدت داد. عشق هم لازم است و بلكه گاه لازم تراز عقل .اين مطلب را فاشيستها هم فهميده بودند. منتهى آنان از آن سوءاستفاده مى كردند. فيلسوفهاى فاشيست مى گفتند: عقل تشتت مى آفريند چون و چرا را بيدار مى كند و مردم را روبروى هم قرار مى دهد و لذا عقل و راى زدن وانتفاد و .... را تقبيح مى كردند. در صورتى كه در راى زدن به هيچ ورى نافى وحدت و محبت نيست بلكه مظهر آن است گر چه مولد آن هم نيست . چنانكه گفتيم :
عشقى كه آنان به ميان مى آوردند و در راه تحقق آن تلاش مى كردند: عشق
بى چون و چرا به پيشوا بود عشق نافى تفكر. در فاشيزم تسليم كور و عشق درنده وحشى تبليغ مى شد.اين البته نتيجه اش همان ويرانيها و آدميخواريها بود كه واقع شد.اينان جلوى تفكر را مى گرفتند و دموكراسى را هم به همين دليل طرد مى كردند و مى گفتند: دموكراسى يعنى رايزنى يعنى حركت عقل واينها همه مطروداست .از فاشيزم تفكر ستيز بگذريم براى قومى كه قرنها به يك مكتب الهى عشق ورزيده است هيچ عامل وحدت بخشى بهتراز آن مكتب نيست . ديگر چرااز بيرون كسى بيايد مكتب تازه اى بياورد و معشوق تازه اى عرضه كند؟
اگر معشوق واقعى قومى دوباره جلوه گرى بكند و عرضه شود مى تواند جميع تفرقها را بزدايد و هم فرهنگ ذلت را پاك كند و هم وحدت شخصيت را تحقق بخشد تا در سايه خودش عزت و آزادى را بپرورد.اين همان تئورى انقلاب است . انقلاب دينى در ميان يك قوم با عرضه كردن يك معشوق وحدت بخش وحدت آزادى را با هم مى آورد.
اكنون مى شود فهميد كه آنچه به نام انقلاب حضرت امام رضوان الله تعالى عليه انجام داده است و آن عزتى كه آرمان ايشان بوده است چگونه تامين مى شود.البته اين تئورى انقلاب است نه تئورى اداره يك كشور. تئورى اداره كشور غيراز تئورى انقلاب است .اگر با عشق بتوان انقلاب كرد با عشق نمى توان اداره كرد. براى اداره يك كشور به چيزى بيش از عشق احتياج داريم و آن : عقل است .
آنان كه دلى براى اين ملت مى سوزانند بايد به اين معنى متفطن باشند.اين كار مشكلى است .
عارفان كه نامشان را برديم نكته مهمى را به ما آموخته اند و آن اين كه : جمع عشق و عقل مثل جمع نقيضين است . قصه پشه و باداست .
به قول سعدى :
تا عقل داشتيم نگرفتيم طريق عشقجايى دلم برفت كه حيران شود عقول گنجشگ بين كه صحبت شاهينش آرزوستبيچاره بر هلاك تن خويشتن عجول
همين كه به كعبه عشق پا گذاشتنى بايد عق را قربانى كنى .
ازاين سخنان نبايداستغناءاز عقل را فهميد.
معنى دقيق سخن اينان اين نبود كه عاشقان به احمقى وابلهى رو كنند بلكه
معنى دقيقش اين بود كه : عقل مناسب با عشق غيراز عقل فارغ از عشق است .
آدم عاشق به عقل ديگرى نيازمندست كه با عقول فارغان فاصله بسيار دارد. همه چيز شخص عاشق بايد نو شوند و تجديد قوام يابند از جمله عقلش .
كار دشوارامروز ما دراين جامعه عاشق دادن عقلى نواست .
سنتز عقل و عشق است . در ديار ما حق عشق خوب ادا شده است اما بايد ببينيم و تحليل كنيم كه حق عقل چقدرادا شده است .اگرازاين جهت نقصانى هست بايد تدارك شود.
آنچه از ذلت و رقيت بيرون مى آورد ( از طريق دادن وحدت شخصيت )البته عاشقى است .
اما همين كه به مرحله عشق رسيديم بايد حالا از عقل تعريفى نو بدهيم و شيوه اى تازه بينديشيم كه آن دو را بتوانيم با يكديگر عجين كنيم .اين ابتكار دشوارى است كه جز مشاركت همگان برآمدنى نيست . نگاه اين عقل و عشق استقلال بخش كار ما را درارتباط خردپسندانه با ديگران تصحيح مى كند.
به دست آوردن عزت در گرو داشتن شخصيت است و داشتن شخصيت و هويت در گرو نفى بيگانه است . و بيگانه يعنى يعنى همان كسى است كه نمى گذارد ما خودمان باشيم مى آيد و به جاى ما مى نشيند و يك[ خود] دروغين براى ما مى سازد.
بيگانه نه يعنى كسى كه غيراز ماست بلكه يعنى كسى كه ضد ماست . يعنى كسى كه نمى گذارد ما خودمان خودمان باشيم واز ما سلب شخصيت مى كند عقل و عشق ما را ضايع مى كند. شمااگر سئوال كنيد: داشتن علم ديگران فرهنگ ديگران صنعت ديگران صنعت ديگران و... تا چقدر براى ما مجازاست ؟
پاسخ اين است : تا آنجا كه نگذارد ديگرى بر ما مسلط شود. ما به آن مقدار نيازمند ديگرانيم . نه به اندازه اى كه خودكفا شويم كه خودكفايى يك سراب است و هيچ كسى دراين دنيا به آن نمى رسد.
سخن از خودكفايى نيست . صحبت ازانزوا نيست . سوال اين است كه ما چقدر مى توانيم از متاع ديگران برخوردار باشيم ؟ به آن مقدار كه مانع سلطه بيگانگان شود.
داشتن اين مقداراز رابطه نه تنها ولايت ذلت نيست كه در جهت تقويت ولايت عزت است .
خلاصه سخن :
آنچه دراين گفتار درباره اش بحث مى كنيم اولا: تشريح يك آرمان بلند بود و
آن عبارت بوداز: سرفرازى در پناه تعهدات اسلامى .اين سرفرازى در سايه رهايى ازاسارت تحقق مى پذيرد. واين رهايى از اسارت هم در سايه نفى بيگانه و داشتن[ خود] واين داشتن[ خود] در سايه عشق آزادى بخش و عزت آفرين قابل تحصيل است .
درابتدا با يك عشق و تعهد قوى و بعدازاو دراثر عجين كردن تعقل با تعشق است كه اين مجموعه سامان مى يابد و به سلامت باقى مى ماند.
عشق از آنجا كه خيره كننده است و چشم عقل را مى بندد به نحو ويرانگر پيش مى تازد و دچارانحراف هم مى شود چرا كه از نور عقل بى بهره است .
براى اين كه نه به خرافات بيفتد و نه دچارافراط بشود هميشه محتاج يك ترمزاست كه آن ترمز ترمز عقل است . عقل فقط ترمز عشق نيست كه تغذيه كننده آن هم هست . و ماامروز به هر دو نيازمنديم .
عجين كردن اين دو وظيه همه كسانى است كه براى عزت مسلمانان دل مى سوزانند و به تعهدات اسلامى احترام مى گذارند.
والسلام
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقى ها :
١. ماها را دراين ديگ بزرگ طبيعت كه باطنش جهنم است ريخته و زير و بالا مى كنند و به غليان مى آورند تا جهنمى ها ممتاز شوند.
متوجه باشيد خداى نخواسته از جهنمى ها نشويد. سازش با ظالم جهنمى بزرگترين و بارزترين ثار جهنمى است شماهااز آنها نباشيد. (نهضت امام خمينى ج ٢.٣٥١ حميد روحانى) .
٢. نهج البلاغه صبحى صالح حكمت ٣٢٢.
٣. همان مدرك خطبه ٥١.
٤. مقتل خوارزمى ج /٠٧/٢
٥. نهج البلاغه كلمات قصار ١٨٠.
٦. همان مدرك خطبه ٢٣٠.
٧. همان مدرك كلمات قصار ٢.
٨. همان مدرك كلمات قصار ٤٥١.
٩. همان مدرك نامه ٣١.
١٠. لهوف سيد بن طاووس .١٠٥.
١١. نهج البلاغه كلمات قصار ٤٥٦.
١٢. سوره ممتحنه آيه ١.
١٣. سوره اسراء آيه ١١.
١٤. سوره آل عمران آيه ٦٩.
١٥. سوره بقره آيه ٢٥٧.
١٦. سوره ممتحنه آيه ٨.
١٧.تذكره الاولياء تصحيح مرحوم قزوينى ج ٩٨.١ انسان كامل شهيد مطهرى .٢٣٣-٢٣٢.
١٨. سوره اسراء آيه ٧٠.
١٩. اسدالغابه ج ٤٧٦٤٦٥.٥ الكامل فى التاريخ ابن اثير ج ٢.٢٥٨.
٢٠.وصيتنامه سياسى الهى رهبركبيرانقلاب چاپ وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى .١٦١٥.