زندگانى كريم اهل بيت حضرت حسن بن على(ع) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٠ - بخشنده و بزرگوار
مطرح كند، تمام آن مبلغ را به وى بخشيدند. اعرابى از چنين عملى شگفت زده شد و گفت: سرورم! چرا اجازه ندادى تا نيازم را باز گويم و تو را بستايم؟! پس امام در پاسخ وى دو بيت زير را خواند:
- ما مردمانى هستيم كه بخشش ما فراوان و تازه است و اميد و آرزو در آن سيراب مىگردند.
- نفسهاى ما پيش از آنكه سائل، نياز خود را مطرح كند به وى مىبخشند از ترس آنكه مباد آبروى خواهنده بريزد.
٤- سالى آنحضرت به همراه برادرش امام حسين و عبداللَّه بن جعفر عازم سفر حج شدند. در ميان راه از اسباب و اثاثيه خود غافل شدند و آنها را از دست دادند. هر سه گرسنه و تشنه بودند تا آنكه پير زنى را در خيمهاى ديدند. پس از او آب خواستند. پير زن گفت: اين گوسفند، شيرش را بدوشيد و از گوشت آن بخوريد. آنگاه سر گوسفند را بريد و كبابى براى آنها فراهم ساخت. چون هر سه غذا خوردند به پير زن گفتند: ما از قبيله قريشيم كه اكنون به سوى مكّه مىرويم چون از حج بازگشتيم به سوى ما بيا تا درباره تو نكويى كنيم. روزها گذشت و پير زن به تنگدستى مبتلا شد پس به سوى مدينه منوره حركت كرد. امام حسن همين كه چشمش به پير زن افتاد، او را شناخت و پرسيد: آيا مرا مىشناسى؟ پير زن گفت: نه.
امام فرمود: من در چنين و چنان روزى ميهمان تو بودم آنگاه دستور داد هزار گوسفند و هزار دينار به وى ببخشند سپس پير زن را نزد امام حسين فرستاد و آنحضرت نيز همان تعداد گوسفند و دينار به وى بخشيد و آنگاه او را نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد و عبداللَّه نيز همان تعداد گوسفند و همان