گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٥٨
«اندام روح» تمرين مىكنند.
گفتم: من به «تربيت بدنى» علاقهمندم.
گفت:
|
آن نيست شجاعت كه گلو چاك كنى |
مردانگى آن جاست كه دل پاك كنى |
|
|
وقتى كه به «باشگاه تقوا» رفتى |
اى كاش! حريف نفس را خاك كنى |
|
گفتم: دويدن را هم دوست دارم؛ كاش ميدان بزرگترى بود تا ....
گفت: اين همه مىدوى، به جايى هم مىرسى؟ «تربيت جان» چه طور؛ به آن هم علاقهاى دارى؟
گفتم: خود دويدن، يك ورزش است؛ «تا كجا»، خيلى مهم نيست.
گفت: در مسير طولانى دنيا تا آخرت، به شدت نيازمند «دو استقامت» هستيم؛ بدون آن، از رقيبان عقب مىمانيم و از فينال محروم مىشويم.
گفتم: مگر همه آنها كه مىدوند، مىرسند؟
گفت: نكته همين جاست؛ خيلىها مىدوند؛ ولى نمىرسند!
گفتم: اين بند بازها، عجب آدمهايىاند! ما روى زمين صاف نمىتوانيم درست راه برويم؛ ولى آنها ....
گفت: مهم، موفقيت در دور پايانى مسابقه است. گاهى حرفهاىترين بندبازان هم نمىتوانند از «صراط» بگذرند.
گفتم: عبور از صراط هم تمرين مىخواهد. كسى كه تمرين داشته باشد، چه فرقى مىكند كه طناب و بند باشد يا پل صراط؟
گفت: براى شناگر هم چه فرقى مىكند كه رودخانه باشد يا استخر يا دريا؛ اصل، قدرت «عبور» است.