گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٢٤

گفت: متأسفانه خيلى‌ها به اين مسئله توجه ندارند و اين نكته اصلًا برايشان مسئله و موضوع نيست تا درباره آن فكر كنند؛ چه رسد به اين كه جواب درست آن را پيدا كنند.

گفتم: و ... تا چه رسد به اين كه زندگى‌شان در مسير و مدار رسيدن به آن جواب باشد!

گفت: شما به چنين افرادى كه زندگى مى‌كنند، اما نمى‌دانند چرا، چه اسمى مى‌گذاريد؟

گفتم: نابالغ!

گفت: نابالغ كه مناسب نيست؛ چون اينها اغلب به سن بلوغ هم مى‌رسند، ازدواج هم مى‌كنند و گاهى حتى صاحب فرزند و نوه و

نتيجه هم مى‌شوند.

گفتم: مگر نه اين كه بلوغ يعنى رسيدن و نابالغ يعنى كسى كه نرسيده و هنوز خام و نارس است. خوب، گاهى رسيدن به سن تكليف و پانزده سالگى است؛ گاهى رسيدن به مرحله رشد اجتماعى و صنفى است؛ گاهى هم رسيدن به مرحله رشد انسانى. كسى كه عمرى را طى كند ولى هنوز نداند كه از كجاست و در كجاست، اگر نابالغ نيست، پس چيست؟

گفت: پس شما بلوغ را هم سه قسم مى‌دانيد، مثل همان «خود»!

گفتم: دقيقاً همين طور است؛ كسى كه از نظر سنى و رشد جسمى به مرحله‌اى مى‌رسد، مى‌گويند بالغ شده، كسى كه از نظر اجتماعى، كسب و كار، معاشرت و ارتباطات به حدى از رشد رسيده، او هم به بلوغ صنفى و اجتماعى رسيده است. يك بلوغ هم داريد كه «بلوغ انسانى» است كه ربطى به سن و سال، پول، اعتبار، روابط اجتماعى، زرنگى، كار و كسب و سود و سرمايه ندارد. به فهم و شعور و درك جايگاه انسان در