گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٨١

گفتم: بعضى‌ها گم مى‌شوند؛ بعضى‌ها هم خود را گم مى‌كنند. خيلى‌ها به ويژه در عرفات، خود را پيدا مى‌كنند. حالتى كه براى حاجيان در اين بيابان پيدا مى‌شود، نوعى خوديابى است؛ به شرط آن كه خود بازيافته را دوباره گم نكنيم.

گفت: از اين ديدگاه، حج، هم خود را يافتن است؛ هم خود را گم كردن؛ يعنى خود را در ميان اين همه مخلوقات، گم كردن و فانى شدن و خود را نديدن و خودبينى را زير خاك‌هاى منى و عرفات، خاك كردن.

گفتم: وقتى گم شدى، چطور كاروانت را پيدا كردى؟

گفت: در عرفات كه امدادگران راهنمايى كردند؛ ولى در مشعر، اين خبرها نبود. آن قدر گشتم تا از پا افتادم. در آخرين لحظاتِ نزديك به نااميدى بود كه دوستان را پيدا كردم.

گفتم: اميدوارم در قيامت هم با امداد محبت و ولايت اهل بيت و آل محمد عليهم السلام راه بهشت را پيدا كنيم و در آن غوغاى محشر، گم نشويم.

٨

گفت: خوب، اگر همديگر را نديديم، خداحافظ.

گفتم: كجا؟ ايران يا مدينه؟

گفت: ايرانِ چى؟ مدينه، مگر تو مدينه رفته‌اى؟

گفتم: آرى، سهم مدينه ما سپرى شده؛ ولى كاش مى‌شد دوباره مدينه مى‌آمديم. صفاى مدينه و قبور اهل بيت، چيز ديگرى است.

گفت: ان شاءاللَّه ما امشب عازم مدينه‌ايم. اگر راهنمايى و توصيه‌اى دارى، دريغ نكن.

گفتم: معمولًا در مدينه، فاصله خانه‌ها و هتل‌ها تا حرم، نزديك‌تر از اين جاست. اگر بتوانى هر سه وعده نماز را و اگر نشد، نماز صبح و