گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٨٠
كربلا فداى رضاى خدا كرد؛ من و تو، چه چيز را به خاطر خدا فدا مىكنيم؟
گفت: گفتم كه اين همه پول خرج كردم و ....
گفتم: باز هم مىگويد پول، پول. بعضىها حاضرند پول بدهند؛ ولى جان يا آبرو نمىدهند. براى بعضى، محبت زن و فرزند، عامل وابستگى است؛ براى بعضى ديگر، پز و قيافه و براى بعضى، مد و لباس. بايد ديد بت انسان چيست تا آن را بشكند و اسماعيل انسان چيست تا آن را فدا كند.
٧
از رمى جمرات برگشته بود؛ خسته و تشنه؛ ولى با احساس پيروزى.
گفت: اين حج هم چقدر شبيه قيامت است!
گفتم: مثلًا كجايش؟
گفت: همه جا و همه چيزش. از لحظه احرام پوشيدن كه مثل كفن است تا كوچ به طرف عرفات كه مثل برخاستن مردگان از گورها و حضور در صحراى محشر است تا مشعر كه همه در آن بيابان پخشند.
گفتم: مشعرالحرام به نظرم شباهت بيشترى دارد. نه چادر و امكانات منى و عرفات را دارد، نه منطقه، بين مردم كشورها و مناطق مختلف، تقسيمبندى شده است. همه به صورت مخلوط و هر كدام در عالم خود؛ به ويژه سنگ جمع كردنها، واقعاً عجب محشرى بود مشعر! هر كس به فكر خودش!
گفت: اگر يك ذره غفلت مىكردى، گم مىشدى. ديگر ميان آن همه جمعيت، پيدا كردن همراهان، كار مشكلى است. من خودم هم يك بار در عرفات و يك بار در مشعر گم شدم.