گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٧٩
چه در اصل حج. عدهاى هم در طواف، چنان حال دارند و اشك مىريزند كه انسان به حالشان غبطه مىخورد.
گفت: من كه نمىتوانم دل بكنم. اگر دست خودم بود، حالا حالاها مىماندم.
گفتم: از خدا بخواه دوباره قسمتت كند و آخرين حج تو نباشد. نوبت اول، انسان ناآشناست؛ در نوبتهاى بعد، تازه مىفهمد كه اين جا كجاست و چگونه بايد حج بيايد و چه برداشتى داشته باشد.
٦
دنبال فتوايى مىگشت كه بتواند طبق آن، از تراشيدن سر در روز عيد قربان معاف شود و به نحوى، ريالهاى خود را خرج قربانى در منى نكند.
گفتم: باز هم فرار از تكليف؟ اين چندمين بار است كه در اين سفر دنبال بهانهاى.
گفت: شايد كسى نخواهد بىريخت شود! چطور چند ماه تحمل كنم تا دوباره موهاى سرم بلند شود؟
گفتم: از كجا كه فلسفه تراشيدن سر، همين رهايى از وابستگى نباشد؟
گفت: كدام وابستگى؟ من آن قدر در زندگى فداكارى و گذشت داشتهام كه نشان مىدهد وابسته نيستم.
گفتم: كسى كه نتواند از موى سرش بگذرد، وابسته است. كسى كه از مويش نگذرد، از سرش مىگذرد؟ هرگز!
گفت: من كه اين همه پول خرج كردهام، چطور مىتوانم وابسته باشم؟
گفتم: اسماعيل هر كس، چيزى است كه بايد آن را فدا كند. حضرت ابراهيم، پسر جوانش را به قربانگاه برد؛ امام حسين هفتاد و دو قربانى در