گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٧٦

گفتم: خانه خدا خيلى راز و رمز دارد. كعبه در عين سادگى، عظمت دارد و در عين كوچكى، بزرگ است.

گفت: كسانى را در مسجدالحرام مى‌ديدم كه به كعبه، نگاه مى‌كردند و اشك مى‌ريختند. نمى‌دانم براى چه؟

گفتم: بعضى گرفتار برق‌گرفتگى مى‌شوند. كعبه هم برق دارد؛ اما برق معنويت. برق آن، انسان را در اولين ديدار مى‌گيرد. در نگاه‌هاى بعدى هم مثل يك مغناطيس و آهن‌ربا، دل‌ها را جذب مى‌كند.

گفت: ديشب مدتى در محوطه روبه‌روى ناودان طلا نشسته بودم. از نگاه، خسته و سير نمى‌شدم.

گفتم: از طبقه بالا، خيلى تماشايى‌تر و لذت‌بخش‌تر است. گردابى از آدم‌هاى سفيدپوش را مى‌بينى كه دور كعبه در چرخشند. نگاه به كعبه، خودش عبادت است و ثواب دارد.

گفت: مثل بناهاى تاريخى، جاذبه و گيرايى خاصى دارد.

گفتم: كعبه و مسجدالحرام، يك تاريخ مجسم و يادگار توحيد است و مجاهدت‌هاى موحدان تاريخ در راه يكتاپرستى و مبارزه با شرك و به همين جهت، قبله عبادت قرار گرفته است.

٣

از خواب كه بلند شد، آفتاب از پنجره به اتاق مى‌تابيد.

گفت: پس چرا مرا بيدار نكرديد؟ قرار بود من هم با آنان بروم.

گفتم: چند بار صدايت كردند، بلند نشدى. هر بار كه صدايت مى‌كردند، فقط مى‌گفتى: «ها».

گفت: نگفتم صدا كنند؛ گفتم بيدارم كنند.

خوابم سنگين است.