گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٧٥
گفت: غارش چگونه است؟ بزرگ است؟ تاريك است؟
گفتم: در واقع، غار كه نيست؛ بالاى «جبل النور»، جايى كه چند تخته سنگ بزرگ، سر بر دوش يكديگر نهادهاند، پناهگاهى به اندازه يكى دو نفر پديد آمده كه نقطهاى است رو به كعبه و شبها از آن بالا، مسجدالحرام را كه غرق در نور است، مىتوان ديد.
گفت: آن بالا مسجد ساختهاند؟
گفتم: نه، شايد بتوان گفت تنها جاى دست نخوردهاى كه از زمان پيامبر خدا تا كنون باقى مانده، همان جاست.
گفت: مىترسم وسط راه بمانم و نتوانم تا قله بيايم.
گفتم: كمتر از پيرمردان و پيرزنان سالخورده نيستى كه نفسزنان و با شوق، سينهكش كوه را بالا مىروند؛ تنها به عشق اين كه در محل عبادت و بعثت پيامبر، دو ركعت نماز بخوانند؛ نمازى عاشقانه. شايد تنها جايى باشد كه مردم به صف مىايستند تا به نوبت در آن جا نماز بگزارند.
٢
احساس خود را از نخستين لحظهاى كه وارد مسجدالحرام شد و نگاهش به كعبه افتاد، بيان مىكرد.
گفت: در ذهن خودم، تصور ديگرى از كعبه داشتم. از نزديك كه ديدم، آن تصورات قبلى به كلى عوض شد.
گفتم: اين حالت، در برخورد با افراد هم هست. انسان، دورادور درباره ديگران تصور و ذهنيتى خاص دارد؛ اما در برخورد از نزديك، ديدگاهش عوض مىشود.
گفت: كعبه، با آن كه ساده بود، ولى مرا گرفت. لحظاتى متحير و مبهوت شده بودم.