گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٦٢

گفت: اگر ورزشكار بودند، اين طور نمى‌شدند. قهرمان، كسى است كه پهلوانى را با عاطفه بياميزد و چشمه اشك او نخشكد.

گفتم: قهرمانى را مى‌شناسم كه در برابر اشك يتيمى، به راحتى «ميرزا كوچك» مى‌شود.

گفت: او «آقا بزرگ» است. اينان در كوچكى هم بزرگند ... گاهى بايد براى بزرگ شدن، كوچك شد و براى بالا رفتن، پايين آمد. اين، يكى از فنون قهرمان شدن در مسابقات ارزشى است. «پورياى ولى» را تواضع و خصلت‌هاى مردمى، بزرگ كرد.

گفتم: در گروه ورزشى خودتان چه كاره‌اى؟

گفت: دروازه‌بان دلم.

گفتم: اين هم شد كار؟ برو تو خط حمله.

گفت: فكرم از دروازه مطمئن نيست. دلم يك دروازه است؛ اگر كنترل نكنم، مى‌بينى كه پى در پى گل مى‌خورم.

گفتم: مثلًا چه گلى؟

گفت: گل گناه، گل هوس، گل غرور، گل دوستى‌هاى حساب نشده و گل غفلت از آينده و آخرت.

گفتم: چطور است جمع شويم و با «تيم ابليس» مسابقه بدهيم و شكستش بدهيم؟

گفت: به شرط آن كه خودم دروازه‌بان باشم؛ چون مى‌دانم كه از چه زاويه‌اى «توپ گناه» را به طرف دروازه دل‌ها شوت مى‌كنند.

گفتم: قبول، ولى از كجا اين تجربه را كسب كرده‌اى؟

گفت: زاويه حمله ابليس، «غفلت» است و غرور. وقتى چراغ «ياد» خاموش مى‌شود، غرور به دشمن «گرا» مى‌دهد و آن گاه گل گناه، دروازه‌