گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٥٠
شاعر معاصرى مىگويد:
|
تقرير اديبانه برهان معاد است |
فصلى كه نسيم از پى اسفند گشوده است |
|
بهار، نوعى نفس كشيدن طبيعت و رها شدن از چنگال زمستان بىرحمى است كه حلقوم گياهان را مىفشارد و حيات و نشاط را از آنان مىگيرد.
گفت: اگر زمستان نباشد، قدر بهار هم دانسته نمىشود.
گفتم: اما من بهار را بيشتر دوست دارم و براى آمدنش، لحظهشمارى مىكنم.
گفت: دوست داشتن من و تو مهم و معيار نيست؛ مهم، نقشى است كه در نظام هستى و طبيعت، هر يك از چهارفصل بر عهده دارند و بدون هر كدام، نقش ديگرى كامل نيست؛ البته قبول دارم كه چهره بهارىِ طبيعت، دوست داشتنىتر و چشمنوازتر است.
گفتم: فكر مىكنم پيام بهار، نو شدن، پوست انداختن، طراوت يافتن و تولد جديد است. اگر بخواهيم بهارى شويم، بايد ما هم «رويش» داشته باشيم؛ رويشى انتخابى!
گفت: براى آمدن بهار چه كردهاى؟
گفتم: طبق رسم، خانه و زندگى و وسايل را تميز كردهايم و گرد و غبار از چهره آنها زدودهايم.
گفت: با «خانه دل» چه كردهاى؟ آيا دل را هم خانه تكانى كردهاى و گوشه كنارهاى پيدا و پنهان آن را از تارهاى عنكبوت و غبار كهنگى تميز كردهاى؟ اگر واقعاً شوق روييدن و ذوق نو شدن داشته باشى، نمىتوانى نسبت به خانه دل، بىتفاوت باشى.