گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٣١

تفاوت دارد.

گفت: كمى مصداقى‌تر بحث كنيم. مثلًا وقتى يك نقاشى يا چهره يا صدا يا منظره را زيبا مى‌دانيم، يعنى چه؟ حتماً در زيبا و غير زيبا ويژگى‌هايى متفاوت است كه آنها را از هم متمايز مى‌سازد؟

گفتم: بله، در خط يك خطاط يا نقاشى يك هنرمند يا صدا و آواز يك خواننده، نوعى ظرافت، پختگى، هماهنگى، دقت، تناسب و نظم ديده مى‌شود و همين‌ها اثر هنرى را زيبا مى‌سازد. پس مى‌توان توازن و تعادل و هماهنگى و نظم را از زيرساخت‌هاى «جمال» دانست. در يك قيافه، اگر بين چشم و ابرو و بينى تناسب نباشد، زيبايى پديد نمى‌آيد. در اوج و فرود و آغاز و انجام يك صدا و آواز، اگر هماهنگى نباشد، زيبا نيست.

چرا جهان را زيبا مى‌دانيم؟ چون اين نظم و دقت و ظرافت در همه جاى آن ديده مى‌شود. اگر گفته‌اند:

جهان چون خد و خال و چشم و ابروست‌

كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست‌

به خاطر همين توازن و تناسب است.

گفت: پاى فطرت را به ميان كشيدى. فطرت چه نقشى در شناخت جمال يا پديد آمدن زيبايى دارد؟

گفتم: فطرت، گاهى تناسب بعضى چيزها را با خودش در مى‌يابد، آن وقت آن چيز مى‌شود زيبا. پس آفرينش زيبايى، كمى هم به مراعات حد و حدود فطرت بستگى دارد. فطرت را خدا سرشته است. خدا هم زيباست. آنچه هم همسو با فطرت باشد زيبا مى‌شود.

گفت: وارد مقوله‌هاى غير حسى شدى.

گفتم: نمى‌شود وارد نشد، چون يك حقيقت است. اصلًا يك سؤال: