گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٣٠

دعا و نيايش، يكى از احسان و نيكى به ديگران و ديگرى از دزدى و غارت. حتى در زمينه چهره و قيافه نيز، يكى صورت سبزه را مى‌پسندد، ديگرى سفيد را، يكى لب نازك را زيبا مى‌داند، ديگرى لب كلفت را، مثل آفريقايى‌ها. پس تنها لذت‌بخش بودن، معيار زيبايى نيست.

گفت: پس تو چه تعريفى از زيبايى دارى؟

گفتم: زيبايى از چيزهايى است كه درك مى‌شود؛ اما به توصيف نمى‌آيد.

گفت: مگر مى‌شود؟ وقتى آدم چيزى را درك مى‌كند، بايد بتواند آن را وصف كند.

گفتم: حتماً بعضى آدم‌ها و قيافه‌ها را ديده‌اى كه بانمك‌اند؛ يعنى مليح‌اند. آيا مى‌توانى ملاحت را تعريف كنى؟ مى‌توانى بگويى يك قيافه اگر چه طور باشد بانمك است؟

فكر كرد و فكر ... ولى جوابى نداشت كه بدهد.

گفتم: درك زيبايى حسى است، البته در زيبايى‌هاى محسوس، ولى غير قابل توصيف است. همين قدر مى‌توان گفت كه انسان به سمت و سوى جمال كشيده مى‌شود. زيبايى با فطرت انسان همخوانى دارد. اگر فطرت انسان يك حقيقت است، پس زيبايى هم بهره‌اى از حقيقت دارد.

اگر زيبايى. از ويژگى‌هاى خدا و اوصاف اوست، پس جمال، بُعدى الهى دارد.

گفت: حديثى مشهور است كه خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد.

گفتم: درست است. «ان اللَّه جميل يحب الجمال‌». ولى جمال الهى غير از زيبايى مادى است، يعنى كلًا اوصافى كه براى خدا مى‌گوييم، با همان اوصاف وقتى به ديگران نسبت مى‌دهيم، در ماهيت و جوهره‌