گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٢٣
گفت: مترلينگ گفته است: اشخاص بزرگ و نامى به كوه مىمانند؛ هر چه به ايشان نزديكتر شوى، عظمت و ابهت آنان بر تو بيشتر معلوم مىگردد.
گفتم: مثل اين كه وارد مشاعره شدهايم. حرف اصلى و بحث اولى يادمان رفت.
گفت: صحبت از اين بود كه ما يك «خود انسانى» داريم و بايد آن را هم بشناسيم.
گفتم: آفرين، خوب يادت مانده. در ميان اين همه موجودات، يكى هم انسان است. هر چيزى نقشى و جايگاهى در دستگاه عظيم آفرينش دارد. مثل پيچ و مهره و عقربه و رقاصك و فنر و ... كه در يك ساعت هستند و هر كدام نقشى ايفا مىكنند، كار ما به عنوان يك «انسان» در مجموعه بزرگ و پيچيده جهان هستى چيست؟ ما به چه كار مىآييم؟
نقش ما چيست؟ ما در كجاى اين عالم قرار داريم و چه مىكنيم و چه بايد بكنيم. اين يعنى همان شناختِ «خود انسانى».
گفت: شاعر مىگويد:
اندكى در خود نگر تا كيستى؟
از كجايى، در كجايى، چيستى؟
گفتم: هيچ مىدانى اين شعر، برگرفته از يك حديث است؟ حديثى مشهور؟
گفت: چه جالب! نه، نمىدانستم.
گفتم: از يكى از امامان ما نقل شده است كه: «رحمت خدا بر آن كسى است كه بداند از كجاست و در كجاست و به كجا مىرود؛ رحم اللّه امرءً عرفِ من اين و فى اين و الى اين».