گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٢٢
درونى، نيروهاى باطنى، قوه توهم و تخيل، حافظه، مغز و فكر، مهر و علاقه، كينه و نفرت، خشم و غضب، خواب و بيدارى، احساس سيرى و گرسنگى، حس خستگى يا نشاط، خودخواهى و غرور، علاقه به وطن و زادگاه، كشش به سوى جنس مخالف و عاطفه نسبت به فرزند، هر يك از اينها هم گوشهاى از «ساختار روحى» ما را تشكيل مىدهد و همه هم لازم است و در جايى به كار مىآيد و به درد مىخورد.
گفتم: يك انسان در مجموعه عالم خلقت، چه جايگاهى دارد؟
گفت: «آن ذرّه كه در حساب نايد، ماييم».
گفتم: از يك جهت درست است؛ يعنى در اين جهان بىانتها و هزاران كهكشان و سحابى و اين همه موجودات شگفت و ريز و درشت و دنياى پر رمز و راز گسترده، ما اصلًا به حساب نمىآييم. به همان اندازه كه كره با عظمت زمين، در برابر جهان هستى و منظومه شمسى و عوالم بالا، مثل يك نقطه در يك زمين بزرگ فوتبال است، انسان هم نسبت به مجموعه عالم، مثل سر سوزن در مقابل اقيانوسهاى عظيم است؛ اما همين انسان، بسيار مهم و با عظمت است. به تعبير امام خمينى، «انسان، فهرست كائنات است».
گفت: جهانى است بنشسته در گوشهاى.
گفتم: به قول هاتف اصفهانى: دل هر ذره را كه بشكافى، آفتابيش در ميان بينى.
گفت: شنيدهام اين شعر، مضمون يك حديث است.
گفتم: در شعرى كه منسوب به حضرت على عليه السلام است، آمده است:
«اتزعم انّك جرم صغير ...؛ آيا مىپندارى كه تو جرم و چيز كوچكى هستى، در حالى كه جهان بزرگتر در درون توست»!