سيره استاد الفقهاء و المجتهدين ميرزا جواد تبريزى - تبريزى، جعفر - الصفحة ٤٨ - سير زندگى
گونه است كه ايشان فرمودند: بعضى از تجّار تبريزى، از تهران يا تبريز به قم مىآمدند و طلّاب آذربايجانى را به ميهمانى دعوت مىكردند. يك روز حاج يعقوب ايپكچى رحمه الله از تجّار متديّن تبريز ساكن در تهران، به قم آمده بود و طلّاب را دعوت كرد، من هم در آن جمع بودم، در آن جمع عدّهى بسيارى از علماء كه بعضى از آنان از مراجع بودند، حضور داشتند. آن زمان من هم يك طلبهى جوان بودم، در آن جلسه مسئلهى علمىاى مطرح شد كه در اطراف اين موضوع، طلّاب بحث كردند كه من وارد بحث شده و گفتم: جواب مسئله اينكه مىگوييد نيست؛ بلكه جواب اين است. نخست بعضى از طلّاب، از اينكه من وارد بحث شدم خوششان نيامد، ولكن كم كم بعضى از فضلاى جلسه حرف مرا تأييد كردند و اين موجب شد كه ميزبان توجّه و عنايت خاصى به من داشته باشد. ايشان خود را به من رسانده و گفت: وقتى آقايان رفتند، شما بمانيد، با شما كار دارم! بعد از رفتن كليهى افراد، حاج يعقوب رحمه الله به نزد من آمد و گفت: ما شاء اللَّه مسلّط هستى. دوست دارم اگر حاجتى دارى برايت برآورده كنم. مرحوم ميرزا رحمه الله گفتند: ما كه به دنبال حوايج دنيا نبوديم و فقط به درس و بحث مشغول بوديم، به او گفتم: سالهاست آرزو دارم حوزهى نجف را ببينم و در آنجا تحصيل كنم، ولكن امكانات و خرجى راه و استقرار در نجف را ندارم. مرحوم ميرزا رحمه الله مىگويد: اين تاجر به من قول داد تا كارهايم را انجام دهد كه خوشبختانه ظرف مدت سه روز ضمن تهيهى گذرنامه، تمام ما يحتاج راه را نيز تهيه كرد. من به عنايت اهل بيت عليهم السلام به نجف اشرف سفر كردم