سيره استاد الفقهاء و المجتهدين ميرزا جواد تبريزى - تبريزى، جعفر - الصفحة ١٦٧ - مرحوم ميرزا قدس سره و جدّيت در تحصيل
عملى انجام دهم. به نزد استادم سيّدالفقهاء والمجتهدين سيّد خوئى قدس سره رفته و مسأله را براى ايشان مطرح كردم. ايشان فرمودند: نمىشود نجف را ترك كنى. بايد چارهاى انديشيد و بعد فرمودند: شما نرويد تا من يك نامه به شيخ احمد اهرى رحمه الله بنويسم و از ايشان بخواهم نزد پدر شما بروند و از ايشان بخواهند كه اجازه دهند، فعلًا شما در نجف باقى بمانيد. بعد از آنكه سيّد خوئى قدس سره نامه را نوشتند و ارسال كردند، به دست شيخ احمد اهرى رحمه الله رسيد. مرحوم شيخ احمد اهرى رحمه الله با پدرم صحبت كرده بود و موقعيت مرا بيان كرده بود و گفته بود سيّد خوئى رحمه الله از شما خواسته كه اين درخواست را فعلًا ناديده بگيريد و بگذاريد ميرزا در نجف باقى بماند، به ايشان احتياج است. ايشان نامه را نشان پدرم داد. وقتى پدرم نامهى سيد خوئى قدس سره را ديده بود، سخت تحت تأثير قرار گرفته بود. مرحوم ميرزا قدس سره مىگويد: نامهى موافقت پدرم مبنى بر ماندن من در نجف به نزد سيد خوئى قدس سره رسيده بود. مرحوم سيّد قدس سره مرا ديد و با لبخند به من گفت: ميرزا جواد! اين نامهى پدرت است، بخوان. مرحوم ميرزا قدس سره مىگويد: نامه را خواندم، نوشته شده بود:
فرزندم! من راضى هستم، در نجف بمان و درس و بحث را ادامه بده، خداوند تو را موفق كند. بسيار خوشحال شدم كه توانستم موافقت پدرم را كسب كنم. مرحوم ميرزا قدس سره با ديدن نامه و خواندنش سه بار فرمودند: خدا را خيلى شكرگزارم كه مرا موفق كرد تا بتوانم به واسطهى استادم، موافقت پدرم را كسب كنم، خيلى خوشحال شدم، خيلى خوشحال شدم، خيلى خوشحال شدم.