زهرا (سلام الله عليها) گل هميشه بهار نبوت - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٤٧ - حديث چهاردهم
به تو ايمان ندارد و مى گويد خدا آن كسى است كه من و فرعون را خلق كرده است.
فرعون اورا طلبيد اوهمان حرفها را به فرعون هم گفت
. فرعون تهديد كرد، او مقاومت كرد و گفت من به خدا ايمان داردم. فرعون اول بچه هاى اورا كشت، چند تا بچه را كشت، حتى يك بچه كوچكى كه داشت، شايد شيرخوار بوده، وقتى كه فرعون خواست او را بكشد، اين زن بى تاب شد، كه ناگهان خداوند آن طفل كوچك را به سخن آورد. گفت: مادر صبر كن، بى تابى نكن! اين طفل به همان شيرخوارگى سخن گفت و صحبت كرد. دل اين زن «ماشطه» يعنى شانه گر، قوت گرفت تا اينكه شهيد شد. بعد فرعون به خانه آمد و به زنش گفت كه من اين زن شانه گر را كشتم، بچه هايش را هم كشتم. اينها به من
ايمان نداشتند، بلكه به خداى موسى ايمان داشتند.
[آسيه] گفت: غلط كردى جنايتكار! تو چه كاره اى كه اينها را مى كشى؟ من هم به خداى واحد ايمان دارم. پادشاهى تو را ديوانه كرده! تو خدايى؟! تو هم يك انسان هستى.
فرعون اين زن [آسيه] را دوست داشت. مادر آسيه را خواست و به او گفت دختر خود را نصيحت كن، ديوانه شده. و الّا دخترت را مى كشم. همه به من ايمان دارند، اما اين زن كه [همسر من] و در خانه من است، ايمان ندارد. مادر آسيه هركارى كرد ودختر را نصيحت كرد و گفت