زهرا (سلام الله عليها) گل هميشه بهار نبوت - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٨ - حديث سوم

(رض) نقل مى كند: «أَتَى النَّبى بَيت فاطمة»؛ پيغمبر يك روز به خانه فاطمه آمد. «فَلَم يدخُل عَلَيها»؛ بر فاطمه داخل نشد، پس برگشت و رفت. در روايات داريم كه پيغمبر (ص) هر سفرى كه مى رفت آخرين كسى كه با او ملاقات مى كرد؛ دخترش (فاطمه) بود و وقتى كه از سفر باز ميگشت، با اولين فردى كه ملاقات مى كرد بازهم فاطمه بود. اما اين بار كه پيش فاطمه آمد، داخل اتاق نرفت و برگشت. فاطمه ناراحت شد. خب او دختر پيغمبر است، مى فهمد كه حتماً يك حرفى هست. «وَ جاءَ عَلى»؛ بعد از لحظاتى على (ع) داخل خانه شد. «فَذَكَرت لَهُ»؛ قضيه را براى على نقل كرد كه پدرم آمد لكن پيش من نيامده برگشت. «فَذَكَرهُ لِنَّبى (ص)» حضرت على خدمت پيغمبر آمد و عرض كرد يا رسول الله چرا شما امروز تشريف آورديد ولى پيش دختر خود نيامديد؟ پيغمبر فرمود: «قالَ إنّى رَأيتُ عَلى بابِها سِتراً مُوشِياً»؛ يعنى وقتى آمدم ديدم كه فاطمه يك پرده به دروازه خانه خود آويخته بود. «ستر» يعنى پرده، «موشى» يعنى منقش و مخطّط، منقوش و خطّاطى شده بود اين پرده؛ رنگارنگ بود. پيغمبر فرمود براى چه فاطمه پرده انداخته؟ «ما لِى وَ الدُّنيا؟!» مرا با دنيا چه كار؟ كه دخترم بيايد و پرده اى بر دروازه خانه خود بياويزد؟!! «فَأتَى عَلى وَ ذَكَرَ