گلزار فضیلت : مشاهیر مدفون در تکیه فاضل هندی در تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢٤٤ - تألیفات
نمودم، گفت: هیهات هیهات باید چهل روز دیگر هم زحمت بکشی که این چله آخری می باشد و باید این چله را در خرابات هندوستان به سر بری و مرشد کل در آنجا می باشد و آن به این نشان و بدین شمایل است که در فلان خرابه در خارج شهر منزل دارد، برو در نزد او که به مقصود خواهی رسید.
پس از آنجا حرکت نموده و به هر زحمت و وسیله ای بود خود را به هندوستان رساندم و آن مرشد را به همان نشانه ها پیدا کردم و چهل روز هم در خدمت او به ریاضات شاقه و اعمال ناشایسته مشغول شدم. تا بعد از انجام خدمت، اظهار بیچارگی خود نموده و مطالبه سر معهود کردم. گفت: الحق که تو خیلی زحمت کشیدی و قابل اسرار گشتی ولی یک شرط دیگر در کار است که بدون آن کار به انجام نخواهد یافت و آن این است که باید خود را جنب کرده بیایی تا به تو بدهم آنچه باید بدهم. پس ناچار به هر وسیله ای بود خود را جنب نموده، آمدم در نزد مرشد. مرشد مرا تحسین نمود و گفت: پیش آی و دهن باز کن. من دهن خود را گشودم، دیدم که مرشد آب دهن خود را در دهن من انداخت و گفت: فرو بر. پس فرو بردم گفت: چشم بر هم بگذار. بر هم گذاردم، پس گفت:
بدین سمت مثلا نگاه کن. پس نگاه کردم تمام آن شهر و مردمانش در پیش چشمم جولان می کردند. وبدان سمت نگاه کن، فبالجمله هر طرف نگاه کردم همه اشیاء را دیدم. گفت: باید بروی و کار تو به سامان رسید و اگر چنانچه این جنابت را شکستی دیگر چیزی نمی بینی و به علاوه که فورا هم می میری. و من قبول کرده و پی کار خود رفتم و سوار بر شهوت رانی و عیاشی گردیدم و سلطنت بر تمام دراویش پیدا کردم و بزرگان دنیا سر تسلیم به ارادت سپردند. تا مدتی بدین منوال سلطنت کردم تا شبی که خدم و حشم خواب رفتند فکر مرا فرو گرفت که این چه کاری است که من پیشه خود کرده ام؟ و اگر چنانچه ناگهان اجل دررسید جواب خدا را چه بگویم؟ و یقین که اهل جهنم می باشم که نه نمازی و نه روزه ای و نه زیارتی به علاوه که این همه بندگان