تخت فولاد اصفهان - عقیلی، احمد - الصفحة ٣٣٠ - ب) - گلستان شهدا
به ویژه علاقه عجیبی به حضرت زهرا سلام اللّه علیها داشت. کارت دعوت عروسی اش این گونه بود: «در سال روز آغاز زندگی پربار و پربرکت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله با حضرت خدیجه کبری علیها السلام که ارزشمندترین ثمره آن وجود مقدسه ی فاطمه زهراعلیها السلام می باشد تحت توجهات حضرت ولی عصر امام زمان(عج) زیر سایه رهبر کبیر انقلاب امام خمینی دامت برکاته نوکری از نوکران حضرت مهدی(عج) و کنیزی از کنیزان حضرت زهراعلیها السلام پیوند زندگی می بندند، شرکت شما در این مجلس با تکبیر و صلوات بر شکوه آن می افزاید.».[١] می گویند وقتی رسول، برادر کوچک تر او شهید شد، به سنگر آمد و با دو دست به سر خود می زد و با خنده می گفت: «منو بگو که اونو نصیحت می کردم. بیچاره مادرم که فکر می کرد من آدم حسابی ام. حالا چطور برم دیدن او؟».
دو روز قبل از شهادتش گفت: «آن کسانی که مسئولیّتی دارند و با خون شهدا و ایثار و استقامت و کار و تلاش سربازان گمنام، نام و عنوان پیدا کرده اند، مواظب خود باشند، اخلاق اسلامی را رعایت کنند و بدانند که هرکه بامش بیش، برفش بیشتر».
شب عروسی او دیدنی و به یاد ماندنی بود. آخر شب میکروفن را به دست گرفت و گریه کنان سخنانی گفت که عجیب و غریب تر از همه ی کارهایی بود که تا آن موقع از او دیده بودیم: «فکر نکنین من با ازدواج به دنیا چسبیده ام. این وظیفه ی من بود، حضور در جبهه هم وظیفه دیگه منه. فردا عازم جبهه هستم و بدانید که اینبار....».[٢] خودش گفته بود: دوست دارم وقتی شهید می شوم جسدم پیدا نشود. منطقه حاج عمران بود که خدا آرزویش را برآورده کرد. پیکرش
هیچ وقت پیدا نشد. وصیت کرده بود هنگام دفنش زیارت عاشورا و روضه حضرت زهراعلیها السلام خوانده شود.
[١] ٥٣٦. ماهنامه طراوت، ش ١٩، ص ١٦ .
[٢] ٥٣٧. بنی لوحی، سیّد علی: بوی باران، صص ٩٠ و ٩٦ و ١٢٤.