بزم قدسیان: مشاهیر مدفون در تکیه تویسرکانی تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢١٩ - چند حکایت
هشتم: جناب حجه الاسلام حاج شیخ ابوطالب مصطفایی از علامه نجف آبادی نقل کرده است که: یک روز زمستان پیاده به سوی عاشق آباد حرکت کردم. در وسط راه در اثر بدی راه به زمین خوردم. لباس هایم گل آلود شد و عمامه ام کثیف و ناجور. به مارچین رسیدم. هیچ کس اعتنایی نکرد. حتی کسانی که در آفتاب کنار دیوارها نشسته بودند سلام و توجهی نکردند.
به هر حال از آنجا گذشتم و به عاشق آباد رسیدم. حاج آخوند عاشق آبادی دستور داد لباس هایم را شسته و مرتب کردند.
وقتی خواستم برگردم دستور داد مرکبی را زین کرده و لجام زدند و من بر آن سوار شده و به سوی اصفهان رهسپار شدم.
وقتی به مارچین رسیدم همه مردم ایستادند و سلام کردند و احترام گذاشتند.
من به الاغ گفتم: جواب سلام ها را بده.
پرسیدند: چرا جواب سلام نمی دهی؟ این چه برخوردی است؟
جواب دادم: همین دیروز از اینجا عبور کردم چون الاغ نداشتم و لباسم گل آلود بود کسی به من سلام نکرد. پس معلوم می شود الآن هم این سلام ها به من نیست تا بخواهم جواب بدهم. بلکه سلام ها به لباس های تمیز و الاغ زین کرده است و ربطی به من ندارد.[١]
نهم: حجه الاسلام شیخ نعمه الله حاجی آبادی
به نقل از استاد خود حاج شیخ احمد رحیمی می گوید: آیه الله نجف آبادی پیاده برای تبلیغ و ارشاد مردم و اقامه نماز جماعت به روستاهای اطراف نجف آباد می رفت. از ایشان نقل شده است که:
شب جمعه ای برای نماز جماعت به روستایی رفته بودم. با این که برف سنگینی آمده بود برای برگشتن حرکت کردم. در وسط راه گرگی به من حمله کرد. وقتی خود را در محاصره گرگ دیدم با خود گفتم: خوب است دو رکعت نماز بخوانم شاید نجات یابم و یا لا اقل در حال نماز از دنیا بروم. نزدیک یک چاه به نماز ایستادم. وقتی از قرائت فارغ شده و خواستم به رکوع بروم گرگ حمله کرد، ولی از بالای سر من رد شد و به درون چاه افتاد و من از مرگ نجات یافتم.[٢]
[١] مجتهد نجف آبادی (مقاله حجه الاسلام احمد عابدینی) ص ١٥٠- ١٤٩. مرحوم آیه الله منتظری در خاطرات خود شبیه این حکایت را چنین نقل کرده است: مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد رضا [نجفی] از منزلشان که می خواستند به مسجد نو برای تدریس بروند، گاهی با الاغ و گاهی پیاده می رفتند. آن وقت ها معمولا افراد با الاغ در بازار نمی رفتند، ولی چون ایشان شخصیتی بود، با الاغ که از بازار می گذشتند مردم راه باز می کردند و احترام می کردند. ایشان گفته بود: من گاهی از اوقات که هوس می کنم پیاده بروم، عبایم را روی سرم می کشم از یک گوشه ای می روم و کسی هم به من توجهی ندارد، اما آن وقت که سوار الاغ هستم مردم خیلی احترام می کنند. معلوم می شود احترام ها مال الاغ است نه مال من.
[٢] سجاده عشق نوشته حاج شیخ نعمه الله صالحی حاجی آبادی ص ٣٦.